پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388

کافکا از تنهایی تا رهایی

کافکا از تنهایی تا رهایی

 

 

نگاهی به کتاب «شناخت كافكا» نوشته بهرام مقدادی

 

چهره واقعی کافکا کدام است؟ آیا او داستان‌نویسی منزوی با ذهنی سراسر تیره و بدبین بوده؟

فرانتس كافكا در محله­اي قديمي در پراگ در سوم ژوئيه 1883ديده به جهان گشود.

از نخستين روزي كه فرانتس گام به دبستان گذاشت يعني 16 سپتامبر 1889 در راه مدرسه  آنگونه كه بعدها در نامه‌اي به دوستش ميلنا جسينكا نوشت با چشمان هوشيارش جهان بيرون از خانه را زير نظرگرفت؛ جهاني كه او بعدها آن را مورد نقدي انديشمندانه قرار داد.

كافكا در دوران دبيرستان به مطالعة آثار سورن كه ير كه گور و اسپينوزا پرداخت و با وجود فضاي متحجر و خشك مدارس سختگير چكسلواكي قرن نوزدهم كه زير تسلط اتريش قرار داشت به آزاد انديشي روي آورد و با ميخكي سرخ به گوشه كت خود برخلاف تفكر رايج روياي دنياي ديگري را در سر ­پروراند.

در «شناخت كافكا» يكي از دغدغه‌هاي مهم مقدادي آموزش شيوه نگاه و نقد ادبي به دانشجويان و پژوهشگران جوان است تا آنها با روش هاي نقد علمي آشنا شده و به جاي پذيرش تئوري هاي رايج ادبي شجاعانه گام در راه انديشه ي جدي درباره ي نويسندگان مهم و انديشمندان معاصر بگذارند.

در اين كتاب در بخش نخست زندگي نامه ي فرانتس كافكا و مسائل خانوادگي او مانند ارتباط او با خانوادهاش به ويزه پدر كافكا كه شخصيتي مستبد داشته مورد بررسي قرار گرفته است.

همچنين خصوصيات فردي او از جمله علاقه‌اش به ارتباط با مردم عادي، قرار گرفتن در صف تهيه ارزاق عمومي همچون بقيه مردم و احترام او براي ديگران آمده است.

همچنين فضاي پراگ در اواخر قرن نوزد هم و شرايط خاص حاكم بر زندگي كافكا به عنوان يك يهودي آلماني زباني توصيف شده است.

در اين بخش مي‌خوانيم كه كافكا موفق شد دكتراي حقوق را در 18 ژوئن 1906 در پراگ دريافت كند و در دفتر حقوقي يكي از بستگانش به كار مشغول شود.

او پس از مدتي كار در داد گاههاي پراگ سرانجام وارد اداره ي بيمه سوانح گرديد و از نزديك با اوضاع جامعه ي چلسلواكي آن روز آشنا شد.

هر چند كافكا با توجه به خصوصيات و ويژگي هاي شخصي در فعاليت هاي جمعي سياسي شركت نكرد اما با آگاهي عميق اجتماعي، شرايط زمان را درك كرده و با نگاهي معطوف به حقيقت بزرگي چون آزادي انسان به نوشتن روي آورد.

فرانتس كافكا در اين زمان خود را چنان از لحاظ روحي و دلهره­هاي فكري به كي يركه گور نزديك مي­ديد كه در نامه اي به دوستش اسكارباوم، كي يركه گور را ستاره‌اي درخشان در سرزمين دست نيافتني ناميد.

در اين بخش همچنين تاثير مكاتب ادبي و هنري زمان نويسنده چون سورئاليسم و اكسپرسيونيسم بر او مورد بحث و قرار گرفته است.

كافكا هرگز نتوانست بين زندگي شخصي معمولي و نوشتن به يك آشتي دست يابد و سرانجام رابطه­اش را با نامزدش فليسه در آستانه­ي سي سالگي قطع كرد و با ذهني كمال گرا براي هميشه با جهاني كه فليسه نماينده ي آن بود، جهان پر زرق و برق ظواهر مادي و اشرافيت متكبر بدرود گفت.

نامه هاي كافكا و يادداشت هاي روزانه او به اضافه ي گفتگوهاي او با گوستاويانوش همكار وي در اين برداشت از زندگي كافكا به عنوان منبع مورد استفاده قرار گرفته است.

در پايان بخش نخست جايگاه هنري كافكا در جهان غرب و بلوك شرق سياسي بررسي شده است.

سپس مصاحبه خواندني بهرام مقدادي با پرفسور رومن كارست از هواداران پر شور بهار پراگ درباره‌ي كافكا آمده است.

يكي از گفتارهاي شورانگيز سارتر را در پايان اين بخش مي‌خوانيم. سخنان ژان پل سارتر در زمينه نگاه به آثار كافكا در كنفرانس صلح مسكو در ژوئيه 1962 در تحريف انديشه و پيام كافكا در غرب و سكوت در شرق تصوير جامعي از رفتار جامعه جهاني با كافكا را ترسيم مي كند.

در بخش دوم داستان «داوري» كه داستاني سورئاليستي بر مبناي كشمكش عاطفي ذهن نويسنده در انتخاب هنر نويسندگي يا زندگي معمولي است، با نگاهي به زندگي خصوصي كافكا تحليل شده است.

كافكا در رمان «آمريكا» تصوير خود از جامعه ي آرماني كه به جاي رقابت ها در آن مناسباتي انساني حاكم است را ارائه مي­دهد.

در داستان «مسخ » گره گوار سامسا قهرمان اصلي از پذيرفتن كابوس دردناك اجتماعي كه در آن ويژگي­هاي انساني او سلب شده است سرباز مي­زند و به روياي ترس‌آور ديگري پناه مي­برد.

در فصل سوم مي‌خوانيم كه فرانتس كافكا از چهارم تا هجدهم اكتبر 1914 يعني در همان سالي كه دست اندركار نوشتن رمان محاكمه بود، داستان گروه محكومين را نوشت.

او در گروه محكومين وحشتي كه جنگ جهاني اول در جهان ايجاد كرده بود و چهره ماشين زده همه چيز حتي مرگ را به تصوير كشيد. كافكا در اين داستان به شكل زير كانه اي همچنين استعمار قرن نوزدهمي اروپا در جهان سوم را محكوم كرد.

در "محاكمه" كافكا پوچي و شكست مبارزه ي فردي "ژوزف كا"را كه صرفاً به نيروهاي خود متكي است در برابر اجتماع نشان مي­دهد.در اين داستان بزرگترين نقطه ضعف او يعني عدم وجود تصوري ديگر از جامعه جز جامعه رايج توصيف شده است.

ژوزف كا نمي‌تواند مبارزه فردي خود را با مبارزات اجتماعي توام كند و بنابراين به تلخي شكست مي خورد.

در فصل چهارم داستانهاي كافكا در 1916 در مجموعه پزشك دهكده نقد و بررسي شده است.

نوشته شده توسط نوید همیشگی تو در 16:55 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388

سلام کافکا
ادامه مطلب
نوشته شده توسط نوید همیشگی تو در 16:48 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388

نظریه اپیکوریان

نظریه اپیکوریان

او در حکمت نظرى پیرو ذیمقراطیس و طرفدار آتمیسم است، گو اینکه گفته مىشود خود معترف به دینى که از ذیمقراطیس دارد نیست; و در حکمت عملى « لذتگرا » است، یعنى لذت را مساوى با خیر و خوبى مىداند و وظیفه هر کس را تحصیل لذت و فرار از رنج مىداند.

اپیکور، لذاتى را که به دنبال خود رنج مىآورد، سخت نکوهش مىکند. به همین دلیل مخالف با عیاشى و لذت پرستى به مفهوم دم غنیمتشمارى است. ولى على رغم نظریه او، در میان مردم گرایش به عیاشى و دم غنیمتشمارى به « اپیکوریسم » معروف شده است.

اپیکور، لذات را به متحرک و ساکن، و یا فعال و منفعل تقسیم مىکند. مقصودش از لذات متحرک یا فعال، لذاتى است که معمولا ناشى از یک درد است و به دنبال خود نیز درد و رنج و لااقل فرسودگى و خستگى مىآورد. مثل لذت غذا خوردن، لذت جنسى، یا لذت جاه و مقام. ولى لذت ساکن همان حالت آرامشى است که از نبودن رنج پدید مىآید، مثل لذت سلامت. اپیکور لذت ساکن را توصیه مىکند نه لذت متحرک را. اپیکور همواره به سادگى توصیه مىکند و از این جهت فلسفهاش به فلسفه کلبیون نزدیک است. مىگوید:

« در حالى که به آب و نان، روز مىگذارم، تنم از خوشى سرشار است، و بر خوشیهاى تجمل آمیز آب دهان مىاندازم، نه به خاطر خود آن خوشیها بلکه به خاطر سختىهایى که در پى دارند »(1)

فلسفه اپیکور، هر چند به نام فلسفه لذت معروف شده است، ولى در حقیقت این فلسفه، فلسفه ضد رنج است، یعنى او خیر و فضیلت را در کم کردن رنج مىداند. بنابراین اینکه مىگویند: « او فضیلت را در حزم در جستجوى لذت مىداند »، باید گفت: « او فضیلت را در حزم در کاهش رنج مىداند ».

اپیکور مىگوید:

« بزرگترین خوبى حزم است. حزم حتى از فلسفه گرانبهاتر است ».

در همه اینها توجه او به کاهش دادن رنجها است. به همین دلیل به هیچ وجه نباید فلسفه او فلسفه عیاشى و دم غنیمتشمارى دانست.

اپیکور، در مسئله، لذت و یا به تعبیر صحیحتر در مسئله دورى از رنج، توجهش به لذات و آلام جسمانى است و بس. او به لذات روحى از قبیل لذات حاصل از علم و تحقیق یا از خیر اخلاقى یا از عبادت عارفانه توجه و بلکه آشنایى ندارد. او مىگوید:

« اگر من لذتهاى جشائى و لذتهاى عشق و لذتهاى بینائى و شنوائى را کنار بگذارم، دیگر نمىدانم خوبى را چگونه تصور کنم؟ ... سرآغاز و سرچشمه همه خوبیها لذت شکم است، حتى حکمت و فرهنگ را باید راجع به آن دانست... لذت روح عبارت است از تفکر و لذات جسم، و یگانه امتیاز آن بر لذات جسم این است که ما مىتوانیم به جاى تفکر درباره رنج، به تفکر درباره خوشى بپردازیم. بدین ترتیب بر لذتهاى روحى بیش از لذات جسمى تسلط داریم. »(2)

این فلسفه، مانند فلسفه کلبى یک فلسفه جامعه گریز و فردگرا است، دعوت به گمنامى و گریز از اجتماع مىکند، چون تنها به این وسیله است که از پارهاى رنجها مىتوان در امان ماند.

در مجموع، در این فلسفه، هیچگونه ارزش معنوى و انسانى دیده نمىشود. فلسفه کلبى از این جهت بر این فلسفه ترجیح دارد که لااقل بر عنصر آزادگى و غناى نفس تکیه دارد، هرچند تعبیر نارسا از آن دارد و به افراط کشیده مىشود. ولى در فلسفه اپیکور هیچ عنصر متعالى دیده نمىشود. و لهذا به همان معنى که مکتب شک، فاقد نظریه اخلاقى است، اپیکوریسم نیز فاقد نظریه اخلاقى است.

در باب فلسفه لذت از دو نظر مىتوان بحث کرد: یک از نظر روانشناسى و یکى از نظر اخلاقى.

آنچه ازنظر روانشناسى مطرح است این است که آیا محرک اصلى انسان در همه کارها، و غایت نهائى انسان از هر فعالیتى لذت و یا افراد از الم استیا نه؟ بحث دلکشى است که فعلا مجال بحث در آن نیست، تحقیق این است که چنین نیست.

اما از جنبه اخلاقى، آنچه مطرح است این است که آیا خیر و خوبى و فضیلت مساوى است با لذت؟ و به عبارت دیگر آیا آنچه ارزش ذاتى دارد لذت استیه نه؟ البته جواب این پرسش نیز منفى است.

این نکته را لازم است اضافه کنیم که نظر به اینکه در عصر ما اپیکوریسم به مفهوم عامیانه و مبتذلش عملا رایجشده است، عدهاى مىخواهند برخى بزرگان اندیشه و فلسفه و عرفان را منسوب به این مکتب نمایند، مثلا خیام و یا حافظ را.

مدعى هستند که خیام و حتى حافظ مردانى لذت پرست، دم غنیمتشمار و لاابالى بودهاند. مخصوصا درباره خیام عقیده بسیارى همین است.آنچه مسلم است این است که خیام ریاضیدان فیلسوف چنین نبوده و چنین نمىاندیشده است. از ظاهر اشعار منسوب به خیام همان مطلب پیدا شده است، ولى از نظر محققان جاى بسى تردید است که اشعار معروف، متعلق به خیام ریاضیدان فیلسوف باشد. فرضا هم این اشعار از او باشد، هرگز از زبان شعر نمىتوان نظریه فلسفى شاعر را دریافت; خصوصا که اخیرا رسالههایى از خیام به دست آمده و چاپ شده که اتفاقا همان موضوعاتى را طرح کرده که در اشعار منسوب به او مطرح است، ولى آنها را آنگونه حل کرده است و پاسخ گفته که به قول خودش استادش بوعلى حل کرده است.

درباره حافظ، مطلب از این هم واضحتر است. آشنائى مختصر با زبان حافظ، و یک مراجعه کامل به تمام دیوان حافظ و مقایسه اشعار او با یکدیگر که برخى مفسر برخى دیگرند مطلب را کاملا روشن مىکند.

 

 

 

 

نوشته شده توسط نوید همیشگی تو در 4:1 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388

هدف اصلی

 

هدف اصلی ،آرامش روح آدمی وازاد ساختنش از ترس ها و نگرانی ها ست.

 

از زمان کودکی در چنبره ی اقتدار اندوهی عظیم گرفتار بودم . بسیار عظیم تر و کامل تر از آنکه بتوانم به نیروی خنده یا خوش گذرانی یا هر چیز دیگر سر مویی از آن بکاهم. بر عکس در همه ی دوران های بعد تنها دل خوشی ام این بود که هیچ کس نمی توانست در یابد من تا چه اندازه بد بختم . این امر و این برابری میان اندوه من و تلاشم برای آرام ماندن به خوبی نشان می دهد که من برای خود و ارتباطم با عشق (خداوند) برگزیده شده بودم. در دنیا همواره انسان هایی بوده و هستند که برای فدا شدن و رهایی دیگران از درد ها و رنج ها ی هولناکشان، گزیده شد ه اند. اوقاتی بوده است که من نیز در کمال آگاهی از اندوه های خود در یافته ام که برای انجام این وظیفه گزین شده ام.  هر چند که در وجود خود با آنکه می توانستم با اطمینان خاطر توفانی بنیان کن را پیش بینی کنم اما دریغا، چه از دستم بر می آمد؟ که من در خود جز رهگذری نبوده و نیستم! تشویش و هولی که در من بود ، مایه ی آن می شد که هموار ه میل به فرار از خویشتن در سر بپرورم. دریغا که من هیچ گاه جوان نبوده ام ، هنگام بلوغ هزاران سال سالخورده تر و فرتوت تر از پیرمردان بوده ام و نیز جا دارد بگویم که من هرگز به راستی . . .

نبوده ام

 

نوشته شده توسط نوید همیشگی تو در 3:57 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388

سلام عزیزم

 

هدف اصلی ،آرامش روح آدمی وازاد ساختنش از ترس ها و نگرانی ها ست.

 

از زمان کودکی در چنبره ی اقتدار اندوهی عظیم گرفتار بودم . بسیار عظیم تر و کامل تر از آنکه بتوانم به نیروی خنده یا خوش گذرانی یا هر چیز دیگر سر مویی از آن بکاهم. بر عکس در همه ی دوران های بعد تنها دل خوشی ام این بود که هیچ کس نمی توانست در یابد من تا چه اندازه بد بختم . این امر و این برابری میان اندوه من و تلاشم برای آرام ماندن به خوبی نشان می دهد که من برای خود و ارتباطم با عشق (خداوند) برگزیده شده بودم. در دنیا همواره انسان هایی بوده و هستند که برای فدا شدن و رهایی دیگران از درد ها و رنج ها ی هولناکشان، گزیده شد ه اند. اوقاتی بوده است که من نیز در کمال آگاهی از اندوه های خود در یافته ام که برای انجام این وظیفه گزین شده ام.  هر چند که در وجود خود با آنکه می توانستم با اطمینان خاطر توفانی بنیان کن را پیش بینی کنم اما دریغا، چه از دستم بر می آمد؟ که من در خود جز رهگذری نبوده و نیستم! تشویش و هولی که در من بود ، مایه ی آن می شد که هموار ه میل به فرار از خویشتن در سر بپرورم. دریغا که من هیچ گاه جوان نبوده ام ، هنگام بلوغ هزاران سال سالخورده تر و فرتوت تر از پیرمردان بوده ام و نیز جا دارد بگویم که من هرگز به راستی . . .

نبوده ام.

 

نوشته شده توسط نوید همیشگی تو در 3:56 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388

اپيکور و انديشه‌ی عدالت

برای اپيکور Epikur بنيادگذار مکتب اپيکوری، هفت سال پس از مرگ افلاطون متولد شد. برای وی از جمله اين پرسش مطرح بود که آيا حق تماما" ناشی از توافقی ميان انسانهاست يا اينکه حقی طبيعی نيز وجود دارد. اپيکور برای حق خصلتی قراردادی قائل می‌شود. به نظر او بر خلاف نظر ارسطو، انسان طبيعتا" موجودی اجتماعی نيست، بلکه جامعه هستی و نظم حقوقی معين خود را مديون قراردادی ميان انسانهاست. به اين اعتبار، برای اپيکور چيزی به عنوان عدالت فی‌نفسه نمی‌توانست وجود داشته باشد، بلکه عادلانه آن چيزی بود که در رابطه با نظم حقوقی متعين شده توسط قرارداد معنا می‌يافت. به نظر اپيکور، در يک رابطه‌ی اجتماعی معين،  عدالت برای همگان يکسان است، زيرا امر سازگار کننده در مناسبات متقابل اجتماعی است. اما در عين حال در  جوامع گوناگون و تحت شرايط مختلف، دريافت‌های گوناگونی از امر عادلانه وجود دارد.
حال اگر انسان نه بر پايه‌ی طبيعت خود، بلکه با انگيزه‌ا‌ی سودمندانه جامعه‌ای تشکيل دهد، می‌توان نتيجه گرفت که چيزی به نام قانون اساسی دولتی «طبيعی» يا «درست» و مناسب با طبيعت انسان نمی‌تواند وجود داشته باشد و هنگامی که از «حق» و «ناحق» و بطور نسبی در رابطه با يک قانون اساسی قراردادی سخن می‌گوييم، نمی‌توانيم از آن انتظار عدالتی مطلق يا حقوقی فراايجابی داشته باشيم. آنچه که حق است، بستگی به قوانينی دارد که هر کشوری برای خود در نظر می‌گيرد. به اين ترتيب می‌توان پی‌برد که نظريات اپيکور در مورد عدالت، در نقطه‌ی مقابل انديشه‌ی افلاطونی در اين زمينه قرار دارد که به عدالت فی‌نفسه باور داشت و ايده‌ی عدالت را برفراز هرگونه قانونگذاری قرار می‌داد.
اما برای اپيکور حقوق و قوانين اموری به‌دلخواه نيز نيستند، زيرا آنها تابعی از امری مافوق خود می‌باشند که همان امر سازگار کننده برای مناسبات اجتماعی است. به عبارت ديگر، حقوق قراردادی هنگامی معتبرند که در خدمت سود عمومی باشند. اگر آنها در خدمت منافع جامعه قرار نداشته باشند، خصلت خود را به عنوان هنجارهای معتبر حقوقی از دست می‌دهند. به همين دليل با تغيير مناسبات، گزاره‌های حقوقی می‌توانند سازگاری خود را با جامعه از دست بدهند و حق تبديل به ناحق گردد.
افزون بر آن، اپيکور بر اين نظر بود که  حق را بايد در رابطه با تلاش فرد برای خوشبختی سنجيد، زيرا کارکرد حق در آنست که مانع تمامی چيزهايی گردد که آرامش و خوشبختی فرد را به مخاطره می‌افکند. فرديت‌گرايی اپيکوری هنگامی قابل فهم‌تر می‌گردد که در نظر آوريم که در عصر هلنيستی شهروند يونانی ديگر نقشی را که در امور سياسی دولتشهر بازی می‌کرد بر عهده نداشت. اسکندر و سلاطين جانشينش، تدريجا" شهروندان آزاد را به زيردستان مطيع تبديل ساخته بودند. از چنين سلاطينی در بهترين حالت می‌شد انتظار اعتدال يا بخشش داشت، اما نه اجرای عدالت. با درنظر گرفتن مختصات چنين وضعيتی، توصيه‌ی مکتب اپيکوری برای کناره‌گيری از حيات سياسی و اجتماعی و پناه بردن به حوزه‌ی خصوصی که آرامش درونی فرد را تضمين نمايد، قابل فهم‌تر می‌گردد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نوید همیشگی تو در 3:23 |  لینک ثابت   •