کلبیان رواقیان اپیکوریان

 

مقدمه

شایدسخنی به گزاف نباشد که تاریخ تفکرات جمعیتی سابقه ای به درازای عمر بشر و پیدایش اجتماعات انسانی دارد؛ به عبارتی از همان ابتدا بشر ناگزیر بوده است برای فرار از نابودی به مقوله جمعیت بپردازد و امروزه نیز این توجه نه تنها کمتر نشده، بلکه تا آنجا اهمیت پیدا کرده است که خود را به عنوان رشته ای دانشگاهی مطرح کرده است.

   شاید اهمیت روزافزون این رشته به این دلیل باشد که امروزه ما ناگزیر به زندگی با حدود7میلیارد انسان هستیم، نه 4 یا 5 میلیون در زمان انقلاب کشاورزی؛وکافی است به این نکته توجه کنیم که اگر میخواهیم شاهد دو برابر شدن جمعیت شویم،نباید سالهای زیادی منتظر بمانیم.

   فلاسفه و متفکران یونان نیز در کنار توجه به مباحث فلسفی، مباحث مربوط به جمعیت را نیز از نظر دور نداشته اند؛ افلاطون، ارسطو و اپیکور از جمله این فیلسوفان هستند که به نوعی به اظهار نظر در مورد جمعیت پرداخته اند.

   به غیر از افلاطون و ارسطوکه از هواداران جمعیت متناسب هستند؛ اغلب صاحب نظران یونانی- از جمله رواقیان و اپیکوریان- از جمله مخالفان افزایش جمعیت1 محسوب می شوند؛ هر چند که با اندکی تسامح می توا ناین دو گروه و نیز طرفداران جمعیت ثابت و طرفداران افزایش جمعیت2 را به یک رده کاهش داد،وتمام انها متفکرانی به حساب اورد که تمایل به جمعیت متاسب درمدینه های فاضله خود داشتند. در همین زمینه  میرزایی (1373)  معتقد است .... "وضعیت ناشی از میزان رشد بطئی جمعیت تا مرحله قبل از انقلاب صنعتی عموم صاحب نظران سیاسی، اجتماعی و اقتصادی را واداشته بود که با رشد جمعیت سر سازگاری داشته باشند و افزایش حجم و تعداد جمعیت را موافق رشد  و توسعه جوامع تلقی کنند. البته از فحواي کلام بسیاری از آنان چنین برمی آید که به نوعی حد متناسب جمعیت را ارجح  می دانسته اند، زیرا در ضمن موافقت با رشد جمعیت شرط و شروطی بر آن قائل بود اند".     

   در بررسی حاضر سعی خواهد شد آرای اجتماعی – به ویژه آرای جمعیتی- اپیکور مورد تدقیق بیشتر قرار گیرد و در این زمینه، شرایط اجتماعی و سیاسی روزگار اورا هر چه بیشتر مورد ارزیابی قرار خواهیم داد.

 

 

سرگذشت و زندگی اپیکور:

اپیکوروس (ابیقور) بنیان گذار حوزه اپیکوری در سال 341در ساموس (Samos) متولد شد. او برادر دوم از چهار برادر خانواده ش بود. پدر و مادرش تئوکلس و کراستراب از اهالی یونان بودند که به این جزیره مهاجرت کرده بودند. بر اثر فتوحات اسکندر و در نتیجه سیاست های توسعه طلبانه او، اپیکور به همراه پدر و مادر و سه برادر خود، پناهنده سرگردانی شد که دائما از کشوری به کشور دیگر در به در بود .

   وی در ساموس درس های پامفیلوس – یک افلاطونی – و سپس در تئوس درس های نوسیفانس – مرید دموکرتیوس – را استماع می کرد که علی رغم مجادلات بعدی اپیکور تاثیر قابل توجهی را در او داشت. " در نوزده سالگی به آتن رفت و یک سال در آکادمی به سر برد. مانند فرانسیس بیکن، ذیمقراط را به افلاطون و ارسطو ترجیح می داد و از افکار او مصالح زیادی برای بنای فلسفه خود گرفت.از آریستیپوس حکمت لذت، و از سقراط لذت حکمت را آموخت و از پیرو Pyrrrhoمکتب آسودگی و فراغ بال را عاریه گرفت ... سپس به آسیا برگشت و در کولوفون colophon  و می تی لن Mytilene و لامپساکوس Lampsacus به تدریس فلسفه پرداخت. مردم لامپساکون چنان از عقاید و شخصیت او متاثر شدند که از اینکه او را در شهر دوردستی از وطن خویش نگه داشته اند از خود شرمسار شدند، خانه و باغی خارج از آتن برایش خریدند، و به عنوان خانه و مدرسه به او تقدیم کردند. در سال 306یعنی در سی و پنج سالگی در این خانه منزل کرده و به مردم آتن فلسفه ای آموخت که فقط به اسم اپیکوری بود. اجازه دخول زنان به مدرسه اش  یکی از نشانه های رشد آزادی زنان بود- مخصوصا در محل کوچکی چون مسکن او . برای اپیکور موقعیت اجتماعی و نژادی فرق نمی کرد، پیشه ور و ارباب، غلام و آزاده هر دو به مدرسه اش راه داشتند.محبوب ترین شاگردانش غلام خودش می سیس my sis بود. لئونتیوم Leontiumکه پیشه وری بیش نبود شاگرد و رفیقه اش شد و نسبت به او همانقدر تعصب و حسادت می ورزیدند که انگار همسر قانونی و شرعی اش است. زیر نفوذ اپیکور این زن یک بچه بیشتر نیاورد، و چند جلد کتاب نوشت و پاکی و خلوص سبک نگارشش هرگز در عقاید اخلاقش  مداخله ای نداشت.

   اپیکور بقیه عمرش را در سادگی رواقیان و عزلت حزم آمیز گذراند. شعارش در زندگی این بود که « مزاحم کس نباید شد» .چون آدم وظیفه شناسی در مراسم مذهبی شهر شرکت می کرد، ولی از دخالت در سیاست ابا می کرد، و روحش را از امور دنیایی به دور نگه می داشت... سنکا senca می گوید که اپیکور در میان شاگردانش چون خدایی میان انسان بود، و بعد از مرگ او شعارشان این بود: « آنچنان بزی که گویی چشمان اپیکور متوجه توست».

   در فواصل درسها و مشق هایش سیصد کتاب نوشت. خاکستر هرکولانئوم قسمت هایی از اثر اساسی او را « درباره طبیعت» برای ما حفظ کرده است.دیوژنس لائوتیوس یعنی پلوتارک فلسفه سیصد نامه او را به دست ما رسانده، و کشفیات اخیر چند تا هم به آن ها اضافه کرده است. مهمتر از همه لوکرتیوس، افکار اپیکور را در بزرگترین اشعار فلسفی جاویدن ساخته است" (دورانت،1340:ص254)

   سرنوشت اپیکور به راستی شگفت آور است. شایعات بسیار که در عهد باستان راجع به او رواج داشت، به همان اندازه که افترا آمیز بود، پوچ و بی معنا بود. روزی یک رواقی 50 قطعه شعر هزل آمیز نوشت تا اپیکور را بدنام کند. تیمون عقیده داشت که اپیکور مداح شکم است. او نوشت که او روزی دو بار استفراغ می کند که بتواند باز هم غذا بخورد.

   ایپکورها، تحت تعقیب و آزار و شکنجه شدید مذهبی قرار گرفتند و این بیشتر تقصیر رواقی ها بود که برای بدنام کردن آن ها به هر وسیله ای دست می زدند.

   با این حال، احتراماتی تقریبا الهی به اپیکوروس، حتی در دوران حیاتش ادا می شد و این آیین دینی درباره بنیان گذار بی شک به علت این امر است که درست اندیشی (بنیادگرایی) فلسفی در میان اپیکوریان بیش از هر مدرسه دیگری مورد اعتنا بود. پس از او پیروانش راه او را ادامه دادند: هرمارخوس، اهل میتیلن، مدتی رئیس حوزه بود و جانشین شخص اخیر نیز پولوستراتوس بود یک شاگرد بلافصل اپیکوروس، همراه با هرماخورس و پولیانوس، مترودورس اهل لامپساکوس بود. سیروس در حدود 90 ق.م در روم از مستمعان فدروس بود. اما معروف ترین شاگرد این حوزه شاعر لاتینی – لوکرسیوس کاروس- بود که همان طوری که اشاره شد فلسفه اپیکوری را در شهر خود درباره طبیعت اشیا بیان کرد و هدف عمده و اصلی او ( به قول خودش) آزاد سازی و رهایی بخشی آدمیان از ترس از خدایان و از مرگ و هدایت آنان به آرامش نفس بود.

       "اپیکورسی و شش سال در باغ خود به تدریس پرداخت و مدرسه را به خانواده ترجیح می داد. ولی سرانجام در سال 270 به سنگ کلیه گرفتار شد. درد آن را صبورانه تحمل کرد و در بستر مرگ هنوز به یاد دوستانش بود :« در این روز شاد که آخرین روز زندگی من است به شما نامه می نویسم. درد مثانه، به نهایت درجه رسیده است. ولی آنچه که در این مصائب باعث شادی خاطر من است، فکر کردن درباره گفت و گوهایی است که با هم کرده ایم. از کودکان مترو دوروس به نحوی که شایسته وفاداری مدید شما به من و فلسفه بوده نگهداری کنید». اموال خود را به مدرسه بخشید به این امید که « تا آنجا که نیروی ما اجازه می دهد، آنهائی که می خواهند فلسفه بخوانند روی نیاز را نبینند»". ( همان ،ص 259)

 

 

 

مبانی تفکر اپیکوریان :[1]

 _معرفت شناسی اپیکوریان :

1اپیکوریان نیز مانند رواقیان . بنیاد معرفت را به ادراک حسی می دهند.

2اپیکور ملاک حقیقت و قواعد معرفت را در سه عامل می دانست:

                     2_1اول ادراک که مبتنی بر ادراک حسی بود. به نظر وی ملاک اساسی حقیقت ادراک حسی است که در آن به آنچه واضح است می رسیم. ادراک وقتی به دست می دهد که تصاویر اشیا به اندام های حسی نفوذ کند و همیشه حقیقی است. و خطا تنها از طریق حکم امکان پذیر است. اگر ما حکم کنیم که یک تصویر دقیقا مطابق است با یک شی خارجی و در واقع مطابق نباشد. ما دچار خطا شده ایم.

                      2_2دومین ملاک حقیقت مفاهیم هستند. مفهوم به نظر اپیکوریان صرفا یک تصویر حافظه ای است. ادراک موجودات انسانی به ما امکان ایجاد تصویری کلی از انسان را می دهد. این مفاهیم واقعی اند و تنها وقتی از آن ها عقاید و احکام می سازیم، امکان اشتباه فراهم می شود

                   2_3سومین ملاک، احساس است. انفعالات یا احساس ملاک رفتار می باشند. بر این اساس احساس لذت ملاک انتخاب چیزها و احساس الم و رنج ملاک اجتناب از امور است .

   همانطور که اشاره خواهد شد، اپیکور به دلیل داشتن چنین تفکرات مورد تمجید و تحسین بسیاری واقع شده است؛ به عنوان مثال آ.اف. پایو او را بنیان گذار فلسفه تحصلی جدید می داند و می گوید: "اپیکور بدان گونه که بعدها اگوست کنت بدان توسل جست، با تغییر دادن مسیر فکری انسان به سوی تبیین علمی در یک زمان، عصر متافیزیکی را برچید و آن باب جست وجوگری را مسدود ساخت و پیش از این که رسما بدین عنوان نامیده شد؛ فلسفه تحصلی را بنیاد نهاد" ( ژان برن،1381:ص 113).

   _هستی شناسی اپیکوری :

اپیکوریان در هستی شناسی خود نظام اتمیسم دموکرتیس را برگزیدند. این گزینش بر اساس اهداف اخلاقی مکتب اپیکوری صورت می گرفت. این مکتب به دنبال آرامش بخشی به انسان می خواست ترس آدمیان از خدا را از بین ببرد. بنابراین نقش خدایان در زندگی انسان را ذایل می ساختند.

    از سوی دیگر این مکتب با رد فناناپذیری بشر و پذیرش مرگ به عنوان پایان راه به دنبال آزاد کردن انسان از ترس مرگ بودند، زیرا مرگ به معنای غیبت و فقدان همه احساس ها و آگاهی ها محسوب می گردد.

   ایپکور می گوید : چرا باید از مرگ ترسید ؟ تا زمانی که ما هستیم مرگ نیست و زمانی که مرگ بود، ما نیستیم.

  هدف او رهانیدن انسان از برخی ترس هاست.  او میگوید :چرا به مرگ می اندیشی، کاری از دستت ساخته نیست، بنابراین به نیکوترین وجه ممکن زندگی کن و مرگ را از یاد ببر.

  ترس از مرگ اغلب ، بیش از مرگ آسیب می رساند.

اتمیسم: بر اساس اتمیسم دموکرتیوس، عالم بر اثر تصادف و با برخورد و ترکیب اتم ها خلق شده است و موجودات نتیجه انباشت های متنوعی از اتم ها هستند و مرگ نیز چیزی جز فروپاشی اتم ها نیست. این تبیین مکانیکی از زندگی و مرگ کاملا در راستای اهداف اخلاقی اپیکوریان قرار داشت.

   " نظریه مادی بودن جهان و این که همه کاینات و ثوابت و سیارات دستخوش تغییرات مدامی هستند که در ذرات اتم روی می دهد، همان است که سانتا یا در آنجا که از فلسفه اپیکور به عنوان بزرگترین مکتب فکری در تاریخ یاد می کند، به زبان می آورد.

    - پس علت این همه تنوع و اشکال گوناگون در زمین و آسمان و در موجودات بی شمار از کجاست؟ وجود این همه سیارات و ثوابت و آبشارها از کجاست؟

   به عقیده اپیکور، همه این دگرگونی ها معلول برخورد ذرات اتم با یکدیگر است که در حرکت دایم هستند. این اتم ها کوچکترین ذره مادی است و از کلمه یونانی آتوموس1 گرفته شده که به معنی جزء لایتجزی است.

   به نظراپیکور،  که علوم جدید هم موید آن است، کاینات از ذرات بی شمار اتم ها پیدا شده که – چون رودخانه- پیوسته درخلا بیانتهایی جریان دارد. این ذرات همه در یک مسیر در حرکت نیستند بلکه در زمان ها و مکان های نامشخص میل دارند خود را از مسیر معین به خارج پرتاب کنند و همین میل و انحراف ذرات است که جهان را به رقص درمی آورد، تصادم این  ذرات است که تغییرات مداومی را در طبیعت موجب می شود ». ( توماس، 1364:ص 101)

خدایان :در مکتب اپیکوری، خدایان نفی نمی شوند ولی نقش آن ها در زندگی مورد انکار قرار می گیرد. خدایان در این مکتب عمدتا تجسم کمال مطلوب اخلاقی به شمار می روند و آرامش نفس و آسایش خاطر را در ذهن انسان ها تداعی می کنند .بر این اساس فرض رواقی هدایت الهی نظام جهانی ( در غالب قانون طبیعی) مورد انکار قرارمی گیرد و خدایان تنها به عنوان موجوداتی که تنها در میان جهان ها سکونت دارند .....می خورند و می آشامند معرفی شده اند .

   هر چه قدر که نظریه مادی او با اعتقاد به وجود خدایان هیچ مرز مشترکی ندارد ولی اپیکور می گفت :” خدایان نیز در نتیجه رقص ذرات به وجود آمده اند. منتهی ذرات آن ها از ذرات روح انسان هم لطیف تر و رقیق تر است... آن ها تصویر بزرگ انسانیت، در بهترین صورت آن هستند” ( همان ،ص 104)

   _انسان شناسی اپیکوری:

اپیکوریان نیز به مانند رواقیان، انسان شناسی را عمدتا از زاویه اخلاق مدنظر قرار می دهند. اپیکوریان، مانند کورنئیان ( مکتبی فرعی که در نهایت در مکتب اپیکوریمستحیل شد) لذت را غایت زندگی می دانستند و هر موجودی را در جست و جوی لذت می دیدند.

   مقصود آن ها از لذت عبارت بود از :

_لذت به اموری غیر از لذات آنی و احساسات فردی اطلاق می شود. لذت امری است که در سرتاسر عمر دوام می آورد.

_  لذت برای اپیکوروس عمدتا به معنای فقدان الم و رنج می باشد و نه وجود کامیابی. در واقع اخلاق اپیکوریان به یک طریقه زهد و ریاضت کشی معتدل، کف نفس و استقلال منتهی می شود. در حالی که این امر در نزد کورنئیان، که بعدها در اپیکوریان مستحیل شدند، برعکس است.کورنئیان عمدتا بر لذات مثبت تاکید می نمودند و کورئیان رنج بدنی را بدتر از رنج  روانی می دانستند، در حالی که اپیکوریان بر عکس رنج روانی را بدتر از رنج بدنی می دانستند.

   نکته حائز اهمیت در مورد غایت انگاری لذت در اپیکوریان، بحث مدیریت لذت در زندگی  می باشد. یعنی انسان باید در جست و جوی لذت خود را رهبری و هدایت نماید و نه این که در هر موقعیتی بخواهد صرفا لذت جویی نماید.

   اپیکور امیال انسان را در دو مقوله طبیعی بودن/ نبودن و ضروری بودن/ نبودن به سه دسته تقسیم می کند

_طبیعی و ضروری :  اولین دسته از امیال را لازمه زندگی می داند و اموری از جمله خوردن، آشامیدن و خوابیدن را در این دسته جای می دهد."بعضی شارحین امثله ای از این قسم امیال بیان کرده وگفته اند:یک غذای معتدل ،(گرسنگی) ویک اشامیدنی که عطش را فرو نشاند (تشنگی)وسیله تشفی امیال طبیعی و ضروری است.

_طبیعی وغیر ضروری :این دسته از امیال اموری را شامل می شوند که گرچه برای ما دلپذیر هستند ولی زایدند.بهتر خوردن و بهتر اشامیدن جزو  این دسته از امیال هستند."این امیال مولود اعتنا ونگرانی است که انسان به تنوع طلبی دارد ،میل به خوردن و اشامیدن امری طبیعی است ولی جست وجوی غذاهای لذیذ وگوناگون ضروری نیست."(ژان برن ،1381:ص 113)

_غیر طبیعی و غیر ضروری: این دسته از امیال شامل امیالی میشوند که برای فرد (البته از نظر اپیکوریان )نمی تواند ضروری باشد.شهرت یکی از این موارد است."ارزوی زندگانی فاخر یا میل به تسلط بر جهان ،نه طبیعی است و نه ضروری.بدین سبب اپیکوریان ،اپایننداس رابه باد تمسخر میگیرند که هوای تسلط بر پلوپونز را در سر پرورانده."(همان ،ص113)

   سوالی که در اینجا مطرح میشود این است که جایگاه میل جنسی (وامور مرتبط با ان )در نظر اپیکور(یان)کجاست.

_جایگاه لذت و میل جنسی :

   هرچند اپیکور در طبیعی بود این دسته از امیال هیچ شکی ندارد ولی در ضروری بودن این میل تردید دارد: اومیگوید:« اگر به لذایذ ونوسی (الهه عشق) گوشه چشمی داری و قوانین اخلاق نیکو را زیر پا نمی گذاری و به جسم خود آسیب می رسانی و لاغر و نحیف نمی شوی و سلامت خود را از دست نمی دهی، هر چه می خواهی بکن، اما بدان که پرهیز از تمام عیوب بسی مشکل است. با ونوس، همین اندازه که چیزی از دست ندهی، کار مهمی کرده ای!»

    بدین ترتیب ملاحظه میشود که درمنظومه فکری اپیکورچیزی که برای فرد رنج به همراه داشته باشد جایگاهی ندارد؛امور جنسی ،تشکیل خانواده و...جزو این دسته از امور هستند.

   _دیدگاه سیاسی اپیکوریان :

به لحاظ منشاء زندگی اجتماعی، اپیکوریان معتقدند که زندگی اجتماعی ذاتی نوع بشر نیست و برخلاف ارسطو اعتقادی به مدنی بالطبع بودن انسان ندارد. 

   او معقتد است، « انسان فقط در جست و جوی خوشبختی است، خود را عضو جامعه مدنی احساس نمی کند و به این منظور ساخته نشده که با اجتماع بیامیزد بلکه موجودی است خلوت گرا و نخستین آیین او برای خود زیستن است».

   از آنجایی که او انسان را دارای طبیعت اجتماعی نمی داند، به انسان توصیه می کند که در زندگی فعالیت چندانی نداشته باشد؛ او از مرد حکیم می خواهد  به هیچ وجه در امور ملی و اجتماعی مداخله نکند."اپیکور به مرد حکیم توصیه واو را تشجیع میکند که به هیچ وجه در امور ملی و اجتماعی دخالت نکند وتوصیه میکند که در زندگی در اختفا و گمنامی و خلوت به سر برد و دلیل او این است که او اصولا انسان را دارنده طبیعت اجتماعی نمیشناسد.به طور کلی ،فلسفه ای که «بی غمی –ارامش ضمیر»را توصیه میکند مغایر و نقطه مقابل مشربی قرار دارد که از انسان ،موجودی سیاسی ،اجتماعی وانقلابی بسازد"(همان ،ص128) در نهایت اپیکوریان معتقدند انسان عاقل در سیاست شرکت نمی کند، مگر این که بخواهد به تامین امنیت خارجی خود بپردازد و یا اوضاع و احوال چنین ایجاب نماید.

   بنابر نظر او، انسان در وضعیت اولیه مانند جانوران می زیسته است و برای رفع مشکلات ناشی از این مسئله به زندگی اجتماعی روی آورده است. بر همین اساس اپیکوریان امکان دوری از رنج و الم در جوامع متمدن را بیشتر از جوامع ابتدایی می دانستند.

   با توجه به دیدگاه لذت انگار اپیکوریان، آن ها تامین لذت در زندگی سیاسی را در وجود امنیت و آرامش در اجتماع می دانند و بنابراین حکومت مطلوب، حکومتی است که قادر به تامین امنیت و آرامش برای انسان باشد، در نتیجه نوع حکومت و اشکال مختلف آن اهمیت ندارد، که به نظر می رسد در این مسیر اندیشه های اپیکور ( یان) در راستای آرای ارسطو باشد : " ارسطو می گفت حکومت ایده آل آن است که هدف و غایت حکمرانانش آسایش و خرسندی مردمان باشد. شکل حکومت چندان مهم نیست. آنچه که حائز اهمیت است روحیه و ثبات سران حکومت استگ (توماس، 1364 :ص63).

   با توجه به نگرش اپیکوریان به انسان به عنوان موجودی ذاتا غیر اجتماعی و همچنین توجیه ضرورت حکومت ها تنها براساس توانایی آن ها برای تامین امنیت، اطاعت از قانون ضروری نیست.

 

 

     بی شک تفکرات هر متفکری زاده شرایطی است که او در ان شرایط زیسته است . در این قسمت برای شناخت هر بیشتر اراید اپیکور شرایط سیاسی //فاجتماعی و اقتصادی وی را بررسی خواهیم کرد.

_شرایط سیاسی:

 با روی کار آمدن اسکندر کبیر روزگار آزادی و استقلال دولت شهر یونانی واقعا از میان رفت. در مدت حکمرانی وی و جانشینانش، که با یکدیگر بر سر قدرت سیاسی در جنگ و ستیز بودند، هر آزادیی که شهرهای یونانی داشتند تنها اسمی و لفظی بود. پس از فاتح بزرگ در سال 323 ق.م ما باید از تمدن یونانی مابی بیشتر سخن گوییم تا از تمدن یونانی ( باستان) . در نظر اسکندر تمایز آشکار بین یونانی و بیگانه غیر واقعی بود. وی بر حسب امپراطوری فکر می کرد، نه برحسب مدینه؛ و نتیجه این بود که در حالی که دروازه های شرق به روی نفوذ غرب گشوده می شد، فرهنگ یونانی به نوبه خود نتوانست در معرض تاثیر اوضاع و احوال جدید قرار نگیرد. آتن، اسپارت، کورنت و غیره دیگر واحدهای آزاد و مستقلی نبودند که در احساس مشترک تفوق فرهنگی نسبت به تاریکی و جهل بیگانگان پیرامون خود متحد باشند. آن ها در یک کل بزرگتر مستهلک شده بودند و چندان دور نبود آن روزی که یونان فقط ایالتی از امپراطوری روم می گردید. موقعیت جدید سیاسی نمی توانست بازتابی بر تفکرات این دوره نداشته باشد. هم افلاطون و هم ارسطو مردان مدینه یونانی بودند، و در نظر آنان فرد جدا از مدینه و زندگی مدینه غیر قابل تصور است: در مدینه بود که فرد به غایت خود نائل می شد و سعادتمندانه زندگی می کرد. اما وقتی که مدینه آزاد در یک کل بزرگتر جهان وطنی cosmopolitan مستهلک شد، طبیعی بود که نه تنها نظریه جهان وطنی، با ایده ال خود مبنی بر شهروندی جهان، چنانکه در مذهب رواقی می بینیم، بلکه فردگرایی Individualism نیز تفوق یافت. در واقع این دو عنصر، مذهب جهان وطنی و فردگرایی، دقیقا با یکدیگر پیوند داشتند. زیرا وقتی زندگی دولت شهر، که چنانکه افلاطو و ارسطو آن را تصور می کردند فراگیرنده همه چیز بود. مضمحل شد و و لنگرگاه خود را در دولت شهر از دست داد.شهروندان در یک کل خیلی بزرگتر مستهلک شدند. فرد ناگزیر دستخوش مقتضیات و پیامد شد .

   تاریخ یونان باستان را می توان به سه دوره تقسیم نمود.

·        دوره دولت شهرها که ویژگی اصلی آن آزادی و بی نظمی است که توسط فیلیپ و اسکندر مقدونی به پایان رسید.

·        دوره تسلط مقدونیه و عمر یونانی گری یا هلينيسم که با الحاق مصر به روم و مرگ کلئوپاترا در سال 30 ق. م به پایان رسید.

·        دوره امپراطوری روم با مشخصه بندگی و نظم که با حمله قوم های مرکزی وشمالی اروپا به روم در 410 م.  پایان یافت.

 

دوره دوم و سوم را نیز از نظر تفکرات فلسفی می توان به سه دوره تقسیم نمود:

·        دوره اول از حدود پایان قرن 4 ق. م تا میانه قرن اول ق.م است که دوره ظهور مکاتب اپیکوری، رواقی، کلبی می باشد.

·        دوره دوم که تا میانه قرن سوم میلادی امتداد می یابد. این دوره ، دوره ظهور مکاتب التقاطی و تداوم شکاکیت و همچنین در میانه آن تمایل و بازگشت به درست اعتقادی فلسفی می باشد.

·        این دوره از میانه قرن 3 میلادی آغاز و تا میانه قرن 6 میلادی ادامه می یابد. در این دوره گرایشات دینی و عرفانی در فلسفه رسوخ می کند. اوج این امر را می توان در فلسفه نو افلاطونی مشاهده نمود.

   در دوره معروف به دولت – شهرها، مبنا و بنیان زندگی اجتماعی بر اساس شهر قرار داشت و افراد با تکیه به این عامل به هویت خود شکل می دادند. کوچکی شهر و استقلال نسبی آن ها موجب پرورش دیدگاه و تفکر خاصی گردید که بر اساس آن فرد و جامعه کاملا در هم تنیده شده و غیر قابل تفکیک از هم بودند. این وضعیت ادامه نیافت و این جوامع با دو جریان عمده رو به رو شدند:

1- با ظهور اسکندر مقدونی و برقراری امپراطوری بزرگ وی و همچنین در ادامه با پیدایش روم این واحدهای کوچک سیاسی به انحطاط و زوال گراییدند. در واقع این علت بیرونی سقوط تمدن دولت- شهرهای یونانی بود.

2- اما دولت- شهرهای یونانی در درون نیز با بحران های مختلفی رو به رو بود. آتن به عنوان خاستگاه معنویت یونانی و پیشگام تفکر فلسفی با مغلوب شدن در برابر اسپارت به پایان دوران طلایی خود نزدیک شد و براثر این امر حرمت و اعتبار فلسفه نظری سخت ضربه دید. اعزام سقراط نیز نشان گر بحران عمیق معنوی در آتن بود. انتقادات ارسطو به فلسفه مثالی افلاطون، مخالفان مباحث نظری را در انتقاد به فلسفه ما بعدالطبیعه دایر کرد.

1- «جنگ آوری در قرن چهارم پیشرفت کرده و موج انسان دولتی همراه تعلیمات آوری پید و سقراط و از روی سرمشق آگه سیلائوس پیدایش یافت اما اخلاق عمومی در مسائل جنسی و سیاسی رو به فساد گذاشت»  ( ویل 13)

2- در تمام هیجانات و آشوب لشکرکشی ها یک هدف بیشتر در افق افکارش که حتی مرگ هم نتوانست بر آن غلبه کند نداشت و آن متحد ساختن دنیای شرق مدیترانه به صورت یک فرهنگ واحد زیرلوای تمدن گسترش یابند یونان بود»  ( ویل 117).

3- حیات اسکندر چون گردبادی سهمگین و پر از بوالهوسی بود. مملکتی را به دوستش  می بخشید و بعد در جنون مستی مغز ا و را متلاشی می کرد یکی از افسران او دستورات طبیب را به کار نبست و مرد، اسکندر طبیب را به جرم حماقت افسرش را به دار آویخت و سپس به کفاره بیدادگری خویش تمام اهالی شهری را از دم تیغ گذرانید.

وقتی رقاصه ای که او را سرگرم داشته بود، از او مشعلی خواست تا در بازگشت به خانه راه خود را روشن کند؛ اسکندر تخت جمشید را آتش زد و فریاد کرد: « بیا عزیزم، این آتش راه تو را خوب روشن خواهد کرد» ( توماس 62).

 

   _شرایط اقتصادی :

هر چند شرایط اقتصادی از فاکتورهایی است که تاثیر به سزایی در بخش های گوناگون جامعه دارد ولی به همان میزان نیز ضربه پذیر است و به شدت از سایر بخش های جامعه تاثیر می پذیرد.

   اوضاع بد سیاسی و اجتماعی در قرون سوم  و چهارم ( به ویژه دوران بعد از پریکلس و افلاطون که اوج ترقی یونان و تاریخ بشریت بود) در وخیم تر کردن اوضاع اقتصادی یونان بسیار تاثیرگذار بود.

   " ... افلاطون اظهارنظر می کند که باران و سیل به مرور زمان قسمت حاصلخیز زمین های زراعی آتیکا را شسته و برده است.

   ...بازرگانی در شهرهای قدیمی رو به افول گذاشته بود ولی در شهرهای جدید نضج می یافت...آزاد ساختن اندوخته های شاهان ایران و به جریان انداختن سریع سرمایه در بازار نرخ تنزیل را در قرن سوم به ده درصد و در قرن دوم به هفت درصد تنزل داد... نرخ اجناس به طور کلی بالا بود و دلیل آن هم باز جاری شدن گنج های هخامنشی در بازار دنیا بود

   ... دستمزد پایین مانده و نرخ ها بالا رفته و هنگامی که نرخ ها دوباره پایین آمد دستمزد را هم به سرعت با خود پایین برد. در نتیجه کارگران نمی توانستند عائله تشکیل دهند و تجرد و فقر و کم جمعیتی حاصل شد و خلاصه سبب گردید که فاصله اقتصادی بین کار آزاد و غلام کم شود. میزان استخدام پایین آمد و نامنظم گردید و هزاران نفر کارگر، شهرهای مرکزی را ترک کرده، به عنوان داوطلب داخل قشو های خارجی می شدند و با عزلت دهات فقر خود را پنهان می کردند. دولت آتن از فقرا با اعانه گندم دستگیری می نمود و ثروتمندان با هدیه کردن بلیط مجانی به جشن ها و مسابقات آ ها را سرگرم می ساختند. ثروتمندان در پرداخت دستمزد خساست می کردند و در بخشش سخاوت نشان می دادند.بعضی از دولت ها برخی از صنایع را ملی کردند ... لیکن دولت نیز مانند کارفرماهای خصوصی دستمزد قلیل می داد و حداکثر منفعت را از کار غلامان خود می کشید. شکاف بین فقیر و غنی عمیق شد، جنگ دامنه دار تر از هر موقع گردید. فریاد نفرت طبقات از یکدیگر، شورش، کشت و کشتار فشار سیاسی و اختناق، تبعید و نابودی اموال و زندگی مردم در شهرها از جوان و پیر بلند بود.

مجموع این شرایط نمی توانست بر تفکرات فلسفی و اجتماعی این دوران تاثیری نداشته باشد، شرایطی که یونان را چنان تضعیف کرد که در سال های بعد به دست روم مغلوب شود.

با وقوع دو بحران فوق الذکر در جامعه یونانی آن روزگار، تحولات خاصی در حوزه اندیشه فلسفی و سیاسی به وقوع پیوست:

·        اولین تمایز اساسی را می توان در رابطه فرد و جامعه جست و جو نمود همان گونه که گفته شد در تفکر یونانی دولت- شهری، فرد و جامعه از یکدیگر قابل تفکیک نیستند. فرد عمدتاً برحسب کارکرد هایی که برای جامعه دارد تعریف می شود. اما با زوال دولت- شهر، فرد لنگرگاه و عامل ثبات خود را از دست داد.  زیرا وقتی زندگی دولت- شهر چنانکه افلاطون و ارسطو آن را تصور می کردند دربرگیرنده همه چیز بود، رو به اضمحلال گذارد، شهروندان در یک کل خیلی بزرگتر مستهلک شدند و فرد ناگزیر دستخوش مقتضیات و پیشامدها شد. بنابراین فلسفه، در یک جامعه جهان وطنی علاقه خود را بر فرد معطوف نمود و به تبیین روش و جهت زندگی فرد بر حسب این جامعه بزرگ پرداخت.

·        دومین تمایز اساسی این دو دوره نسبت به دوره قبل از خود به عقب نشینی های فلسفی نظری مربوط می گردد. در یونان و به ویژه در دوره اول اساسا فلسفه به دو دلیل مورد توجه بود:

   اول، فلسفه در یونان و به ویژه در دوره اول به مثابه وسیله کشف حقیقت و روشی برای درک و فهم حقیقت محسوب می گردید. از این رو مفاهیم انتزاعی و تلاش مشتاقانه فیلسوفان درزمینه های مختلف مباحث نظری را می توان در این دوره کاملاً شاهد بود. اما با ضربات و انتقاداتی که به فلسفه نظری وارد گردید در دوره دوم و سوم در این امر تحول اساسی روی داد به این معنا که تلاش برای فهم و درک حقیقت، اهمیت خود را به عنوان رکن اساسی فلسفه از دست داد و هدف فلسفه عمدتا تامین و تسهیل دسترسی به زندگی سعادتمند تعریف شد، امری که در مباحث فلسفی دوره اول یونان باستان به عنوان هدف دوم در فلسفه مطرح بود. هدفی که به دنبال کشف اصول زندگی خوب و سعادتمند و تبیین روش رسیدن به آن ( اخلاق) بود ؛بنابراین ویژگی اندیشه فلسفی در این دوره توجه به اخلاق و جنبه عملی فلسفه است. در نتیجه این امر تمرکز فلسفه در دوره یونانی گری بر اخلاق عملی قرار گرفت.

   در نتیجه این اتفاقات بود که مکاتب این دوره و به ویژه اپیکوریان اساس و شالوده فکری خود را بر « تامین آرامش جسم و روان برای افراد» قرار دادند.

 

   _ شرایط اجتماعی

بی شک تفکرات و نظریات هر دانشمندی مخلوق و محصول شرایطی است که آن دانشمند در آن زیسته است و تفکرات اپیکور هم از این قاعده مستثنی نیست.

   شرایط اجتماعی یونان باستان نیز ناظر بر موقعیتی بوده است که در زمینه مسائل جمعیت رویه ای را در پیش بگیرند که با افزایش جمعیت مخالفت کنند.

   با مرگ اسکندر، شور و حال عجیبی در همه جای یونان آغاز شد، و در همه جا شورش علیه حکومت مقدونی شروع شد. در آتن نیز که مردم آنجاعلاقه ای به اسکندر نداشتند این شور و حال مضاعف بود.ولی پس از اسکندر، آتن بیشتر دچار مشکل شد "... آنتی پاترپیر سربازی که علاقه اسکندر را نسبت به تمدن و فرهنگ آتن نداشت، دشوارترین شرایط را بر آتن تحمیل کرد و اهالی را ملزم ساخت که غرامت جنگی سنگینی بپردازند و پایگاه مقدونی را در خاک خود بپذیرند.

   ...نزاع طبقاتی سخت تر و افسار گسیخته تر شده بود و دموکراسی را تبدیل به مسابقه ای برای غارت قانونی نموده بود. مجلس شورا که در روزهای اولیه شرافتمندانه بود به حدی فاسد گشته بود که تبدیل به جمع اراذل و اوباش شده بود.... اعضای آن ضعیف کش ولی در مقابل چاپلوس بودند، در هر مورد به نفع خود رای می دادند و بر ثروتمندان چنان مالیاتی بسته بودند که ابتکار و پشتکار و عقل معاش را در اشخاص می کشت" ( ویل دورانت،1340:ص 133)

   در چنین شرایطی تلاش های گورگیاس، افلاطون وایزوکراتس که در تلاش برای حفظ نظم داخلی و دفاع خارجی بودند بی نتیجه بود این حکومت شهری یونان زمینه خوبی فراهم کرده بود تا فرد در آن هر چه بیشتر پیشرفت کند "... تمدن کلاسیک یونان بر مبنای فداکاری و اطاعت از حکومت شهری نباشد. بود و اخلاقیات کلاسیک با وجودی که بیشتر جنبه فولکوری داشت تا مذهبی کاملا با عقاید ماوراالطبیعه تقویت می شد. لیکن اکنون در میان یونانیان تحصیل کرده نه از آیین مذهبی و نه از میهن پرستی اثری باقی نمانده بود، حدود موازین مدنی را امپراطوری ها بر باد داده بودند، و پیشرفت دانش موازین اخلاقی و ازدواج و روابط پدر و فرزندی و قانون را از جنبه آسمانی و روحانی درآورده و جنبه زمینی و مادی به آن داده بود... استبداد و خودپرستی بین مردم و دولت ها توسعه پیدا کرد ... پیروی از لذات و شهوات زندگی مردم طبقات بالا را اشغال می کرد " ( همان : ص149).

   در چنین شرایط اجتماعی بود که تفکرات اپیکور شکل گرفت و در این مسیر، فتوحات اسکندر و پیروزهای مستمر فلسفه راه را برای فلسفه او و دیگر مکاتب و آیین های جدید مهیا کرد.

   آتن قرن سوم چنان مورد هجوم آیین های جدید و خارجی قرار گرفته بود که در تاریخ یونان کم سابقه است؛ و مکتب اپیکوری که مذهب را دشمن آرامش فکری و لذت زندگی می دانست، شروع به نشو و نما کرد.

    اوضاع یونان باستان ( به ویژه آتن) در زمینه مسائل جنسی نیز به گونه ای بود که باعث شد، اپیکور نیز به پیروی از فیلسوفان قبل از خود، رویه ای مخالف افزایش جمعیت از خود نشان دهد، که یکی از دلایل مهم آن آزادی یافتن زنان بود.  "... زندگی با تجمل تر بود و زنان با آزادی در اجتماع می گشتند و مردان را به تجملات غیر عادی وا می داشتند ...

    در تئوس1 و کیوس2 دختران و پسران با هم بدون کوچکترین تبعیضی که فقط در اسپارت سابقه داشت درس می خواندند . 

   ... زنان یونانی عملا در فعالیت فرهنگی زمان شرکت داشتند، و ادب و علم و فلسفه و هنر به آن بسیار مدیون است. آریستو دامای اسمیرنائی3 اشعار خود را در سراسر خاک یونان می خواند و احترامات زیادی کسب می کرد. بعضی از فیلسوفان مانند اپیکور در پذیرفتن زنان به مدرسه شان تردید نمی کردند. در ادبیات به زیبایی ظاهری زن بیشتر توجه می شد تا جذابیت باطنی و مادری او. پرستش زیبایی زن در ادبیات همراه داستان های عشقی در داستان نویسی و شاعری ادامه یافت به همراه آزادی نسبی زنان، شورش علیه وظایف مادری آغاز شد و جلوگیری از بچه دار شدن نمودار برجسته آن عصر گردید. سقط جنین هنگامی غیر قانونی بود که زن خلاف میل شوهرش مرتکب آن شود ». ( همان: ص149)

   از دیگر تغییرات عمده اجتماعی در این دوران از دست رفتن قدرت و مذهب بود.مذهب که همیشه به عنوان اهرمی اساسی در کنترل هر جامعه تاثیر دارد قدرت خود را ( در یونان باستان) از دست داد و علت آن نیز فعالیت فلسفه ها و مکاتب جدید بود.

   با کمرنگ شدن نقش مذهب در یونان علاوه بر تغییرات گسترده در سطح جامعه یونان، تاثیرات قابل توجهی در کاهش باروری گذاشت: "... مذهب که روزی مردم را از ترس لعنت روح به تولید مثل فراوان وا می داشت دیگر نمی توانست در مقابل راحت طلبی و گرانی مقاومت کند و تاثیرش را از دست داده بود" ( همان، ص151).

   در نتیجه همین رفتارها ( ی باروی ) است که پولی بیوس در 150 قبل از میلاد می نویسد :

"تمام یونان در معرض کمی میزان تولد و کاهش عمومی جمعیت قرار گرفته، در نتیجه شهرها متروک و زمین ها بی ثمر مانده است... زیرا چون مردان به تجمل پرستی و آز و تنبلی عادت کرده بودند نمی خواستند ازدواج کنند  و یا اگر می کردند نمی خواستند کودکی که بر آن ها به دنیا می آیند بزرگ نمایند و یا اگر بچه دار می شدند، بیش از یک دو یا دو اولاد نگه نمی داشتند که در ناز و نعمت بمانند و جوهرو استعداد خود را ضایع سازند در نتیجه پلیدی به طور نامحسوس ولی به سرعت رواج یافت. خانه هایی که بیش از دو فرزند نداشتند اگر یکی را جنگ و دیگری را ناخوشی می برد روشن است که خالی می ماندند و کم کم شهر منبع نیروی انسانی خود را از دست می داد و ضعیف می شد» ( همان:ص 151).

      مجموع این شرایط تاثیر بسزایی در مجموعه تفکرات اپیکور داشت و به خاطر همین شرایط اجتماعی – اقتصادی و سیاسی بوده است که اپیکور ( یان) به همراه فلاسفه بزرگ یونان باستان، از جمله افلاطون و ارسطو، در ردیف مخالفان افزایش جمعیت قرار گرفته اند.

   برای شناخت هر چه بیشتر ارای هر متفکری شناخت شرایط (اجتماعی ،سیاسی و...)وی ضروری است .این شناخت وقتی کامل خواهد شد که این شرایط در یک بستر تاریخی مطالعه شود .

   در این بخش سعی خواهیم کرد تصویری کلی از شرایط (اجتماعی) یونان باستان تا قبل از اپیکور ودر زمان وی ارایه دهیم.این تصویر بیشتر شامل فرهنگ یونانیان در زمینه ازدواج ،تولید مثل ،نگاه به زن و...خواهد بود.[2]

روابط قبل از زناشویی :

   عصمت پیش از ازدواج برای زنان محترم، واجب است. ولی مردان بی زن را پس از سن بلوغ، قیود اخلاقی از ارضای شهوات چندان بازنمی دارد. جشن های بزرگ، گرچه در اصل جنبه مذهبی دارند، لکن در حقیقت چون دریچه اطمینانی هستند که آمیزش های طبیعی انسان را تعدیل می کنند. آزادی جنسی در این مواقع از آن روی تجویز می شود، که مردمان بتوانند بقیه اوقات سال را با یک همسر به سر ببرند ... آتن فاحشگی را به رسمیت می شناسد و از هر کس که بدانکار مشغول شود، مالیات می گیرد (همان :ص78).

   در آتن، چون اغلب شهرهای یونان، فاحشگی، که تحریک کنده استعداد هاست، بازاری گرم و اختصاصات بسیار دارد، پست ترین طبقه آنان (pornai) اثنرا در پیرائیوس زندگی می کنند ... دخترانی که در آنجا هستند، جامه ای چنان نازک به تن دارند که برهنه Gymnai خوانده می شوند ... بالاتر از این طبقه، در نظر آتنیان، « دخترا نی نواز» هستند که در مجالس عیش و نوش مردان، سرایندگی و دلربائی می کنند، به رقص های هنرمندانه و یا شهوت انگیز می پردازند .

   عالی ترین طبقه روسپیان یونانی، فواحش ممتازند که Hetairai نامیده می شوند. این کلمه در زبان یونانی به معنی دوست و رفیق است. این طبقه، برخلاف پست ترین طبقه فواحش (pornai) که غالبا نژاد شرقی دارند، معمولا جزو طبقه شاروندان اند، ولی مقام و احترام خود را از دست داده و یا از انزوائی که مخصوص دوشیزگان و زنان آتنی است، گریخته اند.. لکن عده ای از روسپیان ممتاز، در مجامع مردانه آتن ارج و مقامی بلند دارند. هیچ مردی از مصاحبت با این زنان ابا ندارد، فلاسفه در جلب محبت آنان با یکدیگر رقابت می کنند؛ و یکی از مورخان، با امانت و صحتی پلوتارک وار، تاریخچه آن ها را نوشته است (80) کلپبودرا clepsydra نام فاحشه ای است که خواستاران خود را در ساعات معین، از روی پنگان رد یا قبول می کند، و تارگلیا Thargelia که ماتاهاری عصر خویش است برای ایرانیان جاسوسی می کند و هرشب با تعداد زیادی از سرداران و سیاستمداران آتنی هم بستر می شود ... آرخیاناسا Archeanassa افلاطون را به خود مشغول داشته و دانائه Danae ولئونتیوم Leontium نیز فلاسفه لذت جویی را اپیکوروس Epicurus می آموزند... فرونه، یک چند به پراکستلیس Praxiteles دل می سپارد و این مجسمه ساز، او را سرمشق مجسمه های « آفردیت دریازاد» را از روی او ساخته است.       

   آتنائوس Athenaeus می گوید که « لائیس Lais کورنیتی زیباترین زنی بوده است که آدمیان دیده اند»...ولی چون دوست دارد که فلاسفه را در پیش پای خود به زانو ببیند، خود را در ازای مبلغی ناچیز به دیوگنس Diognes مسکین تسلیم می کند.

- دوستی یونانی:

سازش فحشا و فلسفه عجیب است، لکن اقراری که بدون شرمندگی درباره انحراف های جنسی بیان می شود، عجیب تر است. رقیب عمده روسپیان ممتاز. پسربچگان آتنی هستند. روسپیانی که، تا بن کیسه خود، رنجیده خاطر شده اند، پی در پی اخطار می کنند که عشق به هم جنس کاری است شنیع و ضد اخلاق.

   بازرگانان پسران خوبروی وارد می کنند و آنان را به کسانی که بیش از دیگران پول بدهند، می فروشند... برای این گونه امور جنسی، در اسپارت نیز چون آتن قید و بندی در کار نیست. آلکمن Alcman در وقت خوش آمدن گفتن به چند تن از دختران، آنان را « زیبا پسران مونث... می خواند و قوانین آتن کسانی را که با هم جنسان خود روابط جنسی برقرار کنند، از حقوق سیاسی محروم می کند.

   گزنفون، سردار لشکرها و مرد سرسخت جهان، بنا به گفته اریستیوس، فریفته کلیئنیاس cleinias جوان است. دلبستگی مردان به پسران، و پسران به پسران در یونان، جمیع مظاهر عشق آسمانی و شاعرانه را دربردارد، و با شور و شوق و عصمت و جذبه و حسد و نغمه سازی و اشک ریزی و تفکر و بی خوابی همراه است. وقتی که افلاطون، در رساله فدروس، از عشق سخن می گوید، مقصودش عشق هم جنس به هم جنس است... این گونه انحراف جنسی در میان زنان نیز شایع است و بانوان زیبای طبقات عالی، چون سافو sapho کمتر و روسپیان بیشتر بدان می پردازند. « دخترکان نی نواز، به یکدیگر بیشتر عشق می ورزند تا به عشاق مرد خود؛ و روسپیان طبقه پست تر. محور داستان های بسیار درباره عشق زنان به یکدیگرند.

   شیوع انحراف جنسی را در یونان، چگونه می توان توجیه و تحلیل کرد؟ ارسطوترساز ازدیاد جمعیت را منشا آن می داند، و این شاید یکی از علل بروز چنین خاصیتی باشد؛ ولی بی شک، شیوع فحشا و انحرافات جنسی در آتن، با جدا بودن زنان از اجتماع بستگی دارد. در آتن عصر پریکلس، پسران را پس از شش سالگی، از حرم سراهایی که زنان محترم عمر خود را در آن  می گذرانند بیرون برده، در میان مردان، یا پسران دیگر پرورش می دهند ..... اجتماع یونان، اجتماع « یک جنسی» است .

- عشق و ازدواج :

عشق شاعرانه و به اصطلاح « رمانتیک» در میان مردم یونان فراوان است، لکن به ندرت موجب ازدواج می گردد.

   معمولا مقدمات زناشویی را، چنانکه در فرانسه قدیم نیز همواره چنین رسم بوده است پدر و مادرها فراهم می کنند؛ و یا دلالان حرفه ای آن را به انجام می رسانند؛ و در این صورت آنچه مورد توجه است جهاز و دارایی دو طرف است، نه مجشان..... دختری که جهاز نداشته باشد، احتمال شوی کردنش بسیار کم است و از این روی، هرگاه که پدر به تهیه آن قادر نباشد، خویشاوندان مشترکا آن را فراهم می کنند. زن گرفتن، که صورت خرید و فروش دارد، و در عصر همه آن معمول است، بدین ترتیب در عصر پریکلس به صورت معکوس در می آید و زنان شوهران خود را می خرند .از این روی .... علت ازدواج نه عشق است، و نه لذات زناشویی ( زیرا همواره از رنج های آن سخن می گویند)، بلکه تنها جهت تاهل می گزینند که از طریق همسری صاحب جهاز به خود و به کشور خود بقا بخشند و فرزندانی به بار آورند تا روح خویش را از گزندهایی که به ارواح فراموش شده می رسد، مصون دارند. ولی با همه این مزایا مردان یونانی تا بتوانند از زن گرفتن اجتناب می کنند. نص قانون، مجرد ماندن را منع می کند؛ ولی در عهد پرپکلس قانون همیشه مراعات نمی شود. و پس از او نیز، تعداد مردان عزب روز به روز افزایش می یابد، تا آن که سرانجام این امر به صورت یکی از مسائل اساسی آتن در می آید. در یونان دلخوشی های بسیار هست؛ مردانی که به زناشویی تن در می دهند، معمولا دیر و در حدود سی سالگی تاهل اختیار می کنند، و اصرار فراوان دارند که همسرشان بیش از 15 سال نداشته باشد. یکی از قهرمانان نمایش نامه های اوریپیدس می گوید: « دوشیزه جوان را به همسری پسر جوانی درآوردن خطاست، زیرا نیروی مرد پایدار است، ولی شکوفه زیبایی زن زود فرو می ریزد.

    ...یک مرد، می تواند که علاوه بر همسر خویش، با زنان دیگری نیز آمیزش کند. دموستنس می گوید: « از خواهش تمتع می بریم؛ با کنیزکان و زنان غیر مشروع خو در اوقات روز سلامت جسم خویش را تامین می کنیم؛ و زنانمان فرزندان مشروع برای ما می آورند، و وفادارانه خانه هامان را حفظ و حراست می کنند .... قوانین دراکو Draco : تمتع یافتن از کنیزکان و زنان نامشروع را مباح می داند؛ و پس از لشکرکشی به سیسیل در سال 415 که تعداد شاروندان بر اثر جنگ کاهش یافته است و دختران بدون شوهر مانده اند؛ قانون به تصریح برای هر مرد اختیار دو زن را مجاز می داند. سقراط و اوریپیدس در زمره کسانی هستند که به این وظیفه میهنی گردن می نهند.

   زنا تنها وقتی موجب اطلاق می گردد، که زن مرتکب آن باشد.... قانونا مجازات زنا، برای زنان و برای مردانی که با زنان شوهردار می آمیزند، مرگ است، ولی مردم یونان، در مورد امور جنسی چنان سهلگیر و با گذشت اند که در اجرای این قانون هیچ گاه شدت عمل به کار نمی برند .

   برای مردان، طلاق گرفتن زن دشوار نیست؛ و می توانند که بدون ارائه دلیل و ذکر علت، زن خویش را از خانه برانند. عقیم بودن زن، در این مورد علتی بسنده و پذیرفتی است زیرا که غرض از زناشویی، آوردن فرزند است. ولی اگر مردی عقیم بود، قانون و عرف چنین تجویز می کند که یکی از خویشان وی به یاریش برخیزد.... در آتن همه قوانین و رسوم مربوط به امور جنسی ساخته و پرداخته مردان است و نماینده نوعی قهقرایی است، از اجتماعات عصر و کرت و یونان عصر همسر به سوی مشرق زمین.

_زن:

مردان، با مقیاس نفع و زیان به سنجش زنان می پردازند و آنان را در خانه، به ویژه مفید  می بیند، روح شرقی زناشویی یونانی با این پرده نشینی آتیکائی سازگار است. عروس، از خویشان خود می گسلد و تقریبا چون خدمتکار به خانه دیگری می رود و خدایان دیگری را عبادت می کند. زن یونانی، حق عقد قرارداد ندارد و نمی تواند که بیش از مبلغ ناچیزی وام بستاند، و اقامه دعوی در محکمه برایش ممکن نیست. در قوانین سولون، اعماقی که تحت تاثیر زنان صورت گرفته باشد، اعتبار قانونی ندارد. زنان پس از مرگ شوهر، از ارث او سهمی نمی برند. حتی نقص جسمی و طبیعی زنان نیز یکی از عللی است که آنان را قانونا مطیع و منقاد مردان می سازد. زیرا همچنان که جهل مردم بدوی درباره سهمی که مردان در تولید نسل دارند، موجب ارتقای مقام زن شده بود، عقیده جاری در یونان عصر طلایی نیز، مبنی بر این که نیروی توالد تنها از آن مرد است، و زن جز حمل طفل و پرستاری وی وظیفه ای ندارد، شان مرد را بالا برده است. دیگر از عللی که زن را زیر دست ساخته آن است که سن شوهر، همیشه بیش از سن زن است. مرد، در وقت ازدواج معمولا دو برابر از زن سال دارتر است؛ و از این روی تا حدودی می تواند که افکار او را با عقاید خویش سازگار سازد .

   زنان در خانه مور احترام اند و ... تعلیمات آنان منحصر به امور خانه داری است. زیرا آتنیان با اوریپیدس هم عقیده اند که هوشمندی زن، وی را از اجرای وظایف باز می دارد. از این روی، زنان محترم آتنی در نظر مردان موقرتر و دل انگیزتر از زنان محترم اسپارتی هستند .... زنان یونان قرن ششم، در ادبیات آن سرزمین تاثیری عظیم داشتند، لکن زنان آتن عصر پریکلس از این لحاظ، هیچ گونه حاصلی به بار نیاورده اند.

   از سال 411 به بعد، سهم زنان در نمایش های آتن بیشتر می شود، و این خود نشان آن است که روز به روز زنان آتنی از تنهایی و انزوایی که گریبانگیرشان بوده است، گریزان تر می گردند.

   در خلال این تحول، تاثیر حقیقی زنان بر مردان، همچنان باقی است و زنان تا حد وسیعی واقعیت انقیاد و اطاعت خود را کاهش می دهند. اشتیاق مردان به زنان افزون تر است و این خود در آتن، چون هر جای دیگر، برای زنان امتیاز بزرگی است... گاهی غلبه طبیعی زنان بر اثر مال و جهاز، یا زبان آوری آنان، و یا به وسیله خاصیت زن دوستی مردان، تشدید می شود. تسلط زنان، اغلب از زیباییشان سرچشمه می گیرد؛ و گاه نیز زادن و پروردن کودکان دلبند، یا بستگی روحی استواری که در بوته آزمایش های زندگی مشترک پدید آمده است، موجب آن می گردد

- خانواده :

خانواده یونانی، چون خانواده های هند اروپایی، از پدر، مادر ( و گاه زن دوم) دختران شوهر نکرده، پسران، غلامان و زنان و فرزندان و غلامان آن پسران تشکیل می شود.

خانواده، پایدارترین و تواناترین تشکیلات تمدن یونان است. زیرا که چه در فلاحت و چه در صنعت دستگاه واحد تولید است.

   در آتیکا، قدرت پدر وسیع است، لکن بدان وسعت که در روم است، نیست. پدر می تواند که نوزاد خود را بکشد، دست رنج پسران خردسال و دختران شوی ناکرده خویش را بفروشد، دخترش را به شوهر دهد، و در پاره ای موارد، برای زن مطلقه خود، شوهر دیگری انتخاب کند. ولی بنابر قوانین آتن، پدر حق فروش فرزندان خود را ندارد. هر پسری، پس از ازدواج، از زیرنفوذ پدر می گریزد. برای خود خانه ای ترتیب می دهد و عضو مستقل عشیره خود می گردد .

- کودکی :

هر شاروند آتنی باید فرزندانی داشته باشد، و دین و مالکیت و دولت، متفقاً بی فرزند بودن را منع می کند. کسی که فرزند ندارد، معمولا کودکی را به فرزندی می پذیرد، و یتیمان خوش سیما به بهای سنگین خریده می شوند.

   در عین حال برای پیشگیری از افزایش جمعیت و تجزیه فقر آور اراضی، شرع و عرف کشتن نوزادان را مباح میداند.

   هر پدری که فرزندی ضعیف یا ناقص به وجود آورد و یا او را از خود نداند، در کتنش مختار است. فرزندان بردگان، به ندرت مجال زنده ماندن می یابند. دختران را بیش از پسران می کشند؛ زیرا که به هنگام شوی کردن، باید جهیزی با خود ببرند... حقی که پدران در کشتن فرزندان خود دارند، طریقه خشونت آمیزی است برای اصلاح نژاد و این خاصیت با انتخاب طبیعی دقیق و شدیدی که از طریق مبارات و رنج کشی صورت می گیرد، دست به هم داده، ملتی سالم و نیرومند در یونان پدید می آورد. فلاسفه یک سر، تجدید نسل را شایسته می دانند. افلاطون می گوید که همه کودکان ناتوان، و نیز اطفالی که از پدی و مادری منحط یا پیر به وجو می آیند، باید نابود شوند؛ و ارسطو نیز سقط جنین را از فرزند کشی برتر می شمارد.

قانون نامه طبی بقراط، اسقاط جنین را بر طبیبان جایز نمی داند؛ اما قابله های یونانی در این کار دستی توانا دارند، و هیچ قانونی مانعشان نیست .

   در دهمین روز ولادت، یا قبل از آن، نوزاد رسما جزو افراد خانواده محسوب می دارند و در مراسم مذهبی خاصی، که گرد آتشدان خانه اجرا می شود، او را نامگذاری کرده، هدایایی به دو پیش کش می کنند .

 

 

 

_ ریشه های تفکری اپیکور[3]

1_سقراط :

"از نمایش نامه «ابرها» اثر آریستوفانس چنین بر می آید که شاگردان سقراط در محلی معین مدرسه ای تشکیل می داده اند؛ و گزنفون نیز در بخشی از کتاب خویش این نکته را تایید می کند. در شرح احوال سقراط، معمولا چنین گویند که وی در هر کجا شاگرد  یا مستمعی می یافته، به تعلیم می پرداخته است. اما پیروان او را هیچ عقیده خاص و مشترکی به هم پیوند نمی داد؛ و چنان از یکدیگر جدا بودند، که هر یک از ایشان پیشوای یکی از مکاتب گوناگون فلسفه یونان گشت و عقیده ای سخت جدا از دیگران در پیش گرفت _ افلاطونیان، کلبیان، رواقیان، اپیکوریان شکاکان، همه از وی سرچشمه گرفتند. آنتیستنس(Antisthenes ( مغرور و فروتن، که سادگی زندگی، و کم نیازی را از استاد فرا گرفت، کلبی را بنیاد نهاد. شاید وی در آن هنگام حضور داشت که سقراط به آنتیفون می گفت: « گویا تو گمان می کنی که سعادت در تجمل و اسراف است. اما من برآنم که بی نیاز بودن هم چون خدا بودن است، و هرچه از مقدار حوائج بیشتر کاسته گردد، به مقام خدایان بیش تر نزدیکی حاصل می شود ».آریستیپوس) Aristippus (که به پیروی از سقراط، لذت را خیر می دانست، عقیده خویش را در کورنه) ( Cyrene ترویج کرد؛ و بعدها نیز اپیکور در آتن به تبلیغ آن پرداخت".(همان: ص189)

2-آریستیپوس

همانگونه که اشاره شد آریستیپوس از کسانی بود که از طریق سقراط تاثیر زیادی بر تفکرات اپیکور داشته است؛ و بی شک یکی از آبشخورهای مهم تفکر اپیکور ( به ویژه در توجه وی به لذت) ریشه در فلسفه و تفکر آریستیپوس دارد. آریستیپوس بنیانگذار حوزه کورنائی، در حدود 435 ق. م متولد شد.

   " ...وی می گفت هر چه می کنیم به امید لذت یا از ترس رنج است، حتی هنگامی که در راه دوستان، فقیر می شویم و یا به فرمان سرداران جان می دهیم.بنابراین نظر عموم این است که لذت غایت خیر است و هر چیز دیگر، من جمله نیکی و فلسفه را باید به میزان لذتی که به بار می آورد قضاوت نمود".(همان :ص65)

   علی رغم تاثیر آریستیپوس بر اپیکور، ولی اپیکور در فلسفه آریستیپوس تغییراتی را به وجود آورد. آریستیپوس معتقد بود: " ... عمیق ترین لذت ها جسمانی و حسی است نه اخلاقی و فرهنگی، بنابراین مرد عاقل بیش از هر چیز به دنبال لذت جسمانی می رود. هیچ مرد عاقلی لذت نقدی را فدای لذت آتی نامعلوم نمی نماید.فقط حال موجود است و بس و به احتمال زیاد اگر حال از آینده بهتر نباشد بدتر نیست.هنر زندگی لذت بردن از نعمات، گذران و بردن حداکثر استفاده از ممکنات حال است". (همان: ص65)

    آریستیپوس اعلام کرد که احساس عبارت است از حرکت. وقتی حرکت ملایم است، احساس لذت بخش است؛ وقتی خشن است درد هست. وقتی حرکت قابل ادراک نیست یا وقتی اصلاً حرکتی وجود ندارد نه لذتی هست و نه دردی.

   پس لذت غایت زندگی است. اما چه نوع لذتی؟ بعدها برای اپیکوروس بیشتر فقدان درد، یعنی لذت منفی، غایت زندگی است، لیکن برای آریستیپوس لذت مثبت و حاضر غایت زندگی بود.

    "... آریستیپوس قبل از مرگش (1356) گفته است که بزرگترین ارثی که برای دخترش آرت1 بر جای گذارده این است که « به چیزی که بدون آن هم زندگی میسر است ارزش مده» و در اینجاست که می بینیم به نحو شگفت انگیزی تسلیم عقاید دیوژنس می شود. آرت بعد از پدر مدیر مدرسه سیرنائیک2 شد" (همان :ص67)

3_ارسطو :

یونان باستان( در دوران مورد بررسی) به دلیل وجود متفکران زیاد وشهیر همیشه مورد حسرت یونانیان و تمام جهانیان بوده و هست. متفکران این عصر تاثیرات قابل توجهی بر روی یکدیگر گذاشته اند؛ اپیکور نیز که در دوران نزدیک و پس از سه فیلسوف معروف یونان- سقراط، افلاطون و ارسطو- به دنیا آمد،3   شرایط خوبی می توانست داشته باشد.

   ارسطو که از او به عنوان فیلسوفی معتدل یاد می شود، تاثیر قابل توجهی بر اپیکور داشت.

   " ارسطو بر این عقیده است که اعتدال و میانه روی راه انسان را در وصول به مرحله کمال نزدیک می کند.4

   او معتقد است که هیچ یک از زیاده روی ها برای انسان سودمند نیست. هیچ چیز زیادش پسندیده نیست. به عبارت دیگر فضیلت انسان در نگهداشتن حد وسط میان افراط و تفریط است. شجاعت، مثلا میانه بی باکی و بزدلی است. بخشندگی حد واسط اسراف و بخل، محافظه کاری میانه پر رویی و خجالت، مناعت حد وسط خودستایی و خود هیچ انگاری و دوستی میانه چاپلوسی و ستیزه جویی است» ( توماس،1364:ص61)

    دوستی همان چیزی است که بی شک، اپیکور از ارسطو به عاریت گرفته است؛ اپیکور هم با در نظر گرفتن میانه روی1 در زندگی سعی در ایجاد یک زندگی لذت بخش و آرام دارد.

   به عقیده اپیکور هم هر آنچه ساکن بماند متحجر می شود و هر آنچه زیاده جنب و جوش داشته باشد، لجام می گسلد؛ و دوستی احساسی کاملاً معقول است در میان راه بی مهری و عشق.2

    او ( اپیکور) معتقد است دوستی باید به صورت مسری از فردی به فردی منتقل شود و می گوید:« دوستی هم چون پیام آوری گرد جهان می گردد که انسان ها را بیدار کند».

" دستوارت اخلاقی ارسطو در این چند کلمه خلاصه می شود: « آنکه خصم دیگران است، بدترین دشمن خویش است و آن که دوست مردم است بهترین دوست خویش" ( همان،ص 64).

4_ادکسوس:

ادکسوس نیز جز متفکرانی است که بسیار زودتر از اپیکور به بحث در مورد لذت انگاری پرداخته است؛ او که از ریاضی دانان بنام یونانی و معاصر با ارسطو بوده لذت را خیر اصلی تصور می کرده است. " ارسطو درباره او می گوید : « ادکسوس لذت را خیر اصلی تصور می کرد زیرا وی می دید که همه عالم و عامی و خردمند و کم خرد به طور یکسان، آن را مقصود و هدف خود قرار می دهند، و استدلال می کرد که چون در آنچه مطلوب و هدف انتخاب است باید خوبی وجود داشته باشد و آنچه بیشتر مطلوب است خوبیش بیشتر است، این که همه به سوی شیء واحد کشانده می شوند ثابت می کند که آن چیز برای همه بهتر و مطلوب تر است؛ زیرا به گفته وی، هر موجودی هم بدان گونه که در تغذیه، غذای مناسب خود را پیدا می کند در این راه نیز بدانچه خوب است می رسد و بنابراین آنچه برای همه خوب است و مطلوب و مقصود همه است، خیر اصلی آنهاست". ( پاپکین:    ، ص    ).

5_امپدوکلس:

نظریه اتمیسم که در تفکر اپیکور جایگاه ویژه ای دارد علاوه بر دموکریت توسط امپدوکلس نیز مطرح شده است؛ علاوه بر اتمیسم، ترکیب شیمیایی اجسام، تحول و حیات، انتخاب طبیعی و بقای انسب که بعدها توسط اپیکور و متفکران سده های اخیر مورد بازنگری واقع شد، توسط امپدوکلس مطرح شده بود.

    فلسفه او که خیلی شبیه به فلسفه اپیکور است، آب و باد و خاک و آتش را 4 عنصر پایدار و فناناشدنی می پندارد. اومعتقد است: " همه چیز پیوسته در تغییر و تبدیل است؛ متولد می شوند، رشد می کنند و می میرند و فقط این عناصر هستند که پایدارند. جوهر و حقیقت افراد و اشیا هرگز فاسد نمی شود و آنچه را که ما مرگ و نیستی می نامیم در واقع جابه جا شدن و تغییر مشکل عناصر است" ( توماس، 1364:ص104).

 

- تاثیر اپیکور بر متفکران بعد از خود:

   * در بین متفکران مغرب زمین:

همانگونه که اشاره شد، در دوره هلنیسم، به دلیل شرایط خاص اجتماعی و سیاسی برخی فلسفه ها عقب نشینی کردند و زمینه برای فعالیت فلسفه هایی جدید فراهم شد؛ فلسفه هایی که تمرکزشان بر روی فرد بود و رویه ای عملی و اخلاقی در پیش گرفته بودند.

   همین بازنگری در تفکرات به حدی شدید و جدی بود که متفکران این عصررا ( به ویژه اپیکور) بر آن داشت تا توجه خود را به پیش از سقراطیان معطوف کنند که دلیل این مدعا توجه اپیکوریان به اتمیسم دموکرتیس و اخلاق کورنائیان می باشد. ( رواقیان نیز در فیزیک به هراکلیتس و در اخلاق به کلبیون گرایش پیدا کردند).

   همین توجه جدید و نو به انسان و جهان موجب شد که اپیکوریان به زودی حوزه نفوذ خود را روز به روز گسترش دهند، هر چند که در این راه توسط طرفداران برخی مکاتب مورد آزار و اذیت قرار گرفتند.

    علی رغم تمام این مشکلات، این مکتب در سال هایی که امپراطوری روم به وجود آمد حیاتی دوباره یافت. این توجه و علاقه اخلاقی و عملی مخصوصا در پیشرفت حوزه های بعد از ارسطویی در دوره رومی قابل ملاحظه است، زیرا رومیان، برخلاف یونانیان، متفکران نظری و ما بعدالطبیعی نبودند؛ آنان به طور برجسته مردان عمل بودند. رومیان قدیم بر سیرت و خصلت اصرار و پافشاری می کردند- تفکر نظری تا اندازه ای برای آنان بیگانه بود.

    در امپراطوری روم، هنگامی که ایده ال ها و سنن پیشین جمهوری محو شد، کار فیلسوف آماده کردن فرد با قواعدی از رفتار بود که او قادر می ساخت که راه خود را از وسط دریای زندگی، با اعتقاد به سازگاری اصل و عمل مبتنی بر استقلال اخلاقی و روحی خاصی، پیدا کند.

    دیری نگذشت که با ظهور مسیحیت و قدرت گرفتن آن، اپیکوریان با مشکل مواجه شدند، که دلیل اصلی آن هم اتوریته مسیحیت برای حذف آثار ملحدانه اپیکور ( یان) بود.

    تا سال ها خبری از تفکرات اپیکوری نبود. تا این که این تفکرات در رنسانس همراه با ضدیت با اسکولاستیک بار دیگر زنده شدند؛ و در سده های اخیر مورد تامل اندیشمندان زیادی واقع شده است.

   اپیکور در شناخت شناسی کاملا تجربه گرا و غیر شک گرا است. او معتقد است که تمام اطلاعات و معلومات ما از طریق حواس به دست می آیند و در صورت استفاده درست، داده های حسی قابل اعتماد می باشند. به نظر او ذهن ما در عین حالی که فرایندی مادی است اصول و پیش فرض هایی برای استدلال و استنتاج هم دارد که خود این ها نتایج تجارب تکرار شده انسان است.

   همین توجه اپیکور به علم طبیعیات موجب شده است که او را جد اعلای فلسفه تحصلی بدانند: "...از همین رو بوده است که  اپیکور را جد اعلای فلسفه تحصلی دانسته اند که در آن طبیعت را به مثابه امر واقع تلقی کرده و به تحقیق ان پرداخته است ".(ژان برن ،1381: ص126)

   همچنین بسیاری او اندیشمندان معتقدند او تاثیر زیادی در اخلاق و همچنین جامعه شناسی داشته است، از آن جهت که فلسفه و تفکرات او موجب زدوده شدن اباطیل کهن و پیش داوری ها از قلمرو و تفکرات بشر در قرون جدید شده است؛ و بی جهت نیست که اکثر فلاسفه معتقدند که تفکرات او سهم بسزایی در بی اعتقادی برخی مومنان به مسیح در قرن هجدهم داشته است.

    حتی برخی او را پیش گام اگوست کنت جامعه شناس می دانند. پایو می گوید: " اپیکور بدان گونه که بعدها اگوست کنت بدان توسل جست، با تغییر دادن مسیر فکری انسان به سوی تبیین علمی در یک زمان، عصر متافیزیکی را برچید و آن باب جست و جوگری را مسدود ساخت "(همان:ص 113)

   همان گونه که اشاره شد، اپیکور علاوه بر برخورد جبری اتم ها با هم قایل به یک سری از حرکات و تغییر جهت تصادفی در حرکت اتم ها بود که به این وسیله آزادی و اختیار عمل انسان ها را توجیه می کرد، چون اگر تمام حرکات اتم ها جبری و متعین باشد حرکات اجسام و انسان ها نیز کاملا جبری خواهد شد.این مطلب ضمن این که اصول مهم فیزیک در عصر جدید ( حرکت تصادفی نظریه کوانتوم و اصل عدم قطعیت هایزنبرگ) و تاثیر اپیکور در این علوم را نشان می دهد، اختیار بشر را وارد تفکرات عصر جدید نمود و از همین جاست که او را پایه گذار یک نوع فلسفه اصالت انسان می دانند. او " ... پایه گذار یک نوع فلسفه اصالت انسان، بدون توجه به خدا، و یک نوع تاریخ فلسفه است که می توان آن را نزد مارکس بازیافت".(همان :ص130)

    همچنین فرضیه های او در زیست شناسی امروز طرفداران زیادی پیدا کرده است.  او را موجد نوعی ماده انگاری می دانند که مثال آ ن را در قرن هجدهم نزد لامتری، هلوسیوس و هلباخ می توان یافت و امروز این رای، به تمام فرضیه های زیست شناسی اطلاق می شود که حیات و تفکر را، شکل تغییر یافته از نیروهایی می دانند که از عکس العمل های شیمیایی و از برخورد ذرات پدید می آید.

    همچنین می توان او را از پایه گذاران یکی از مکاتب تاثیر گذارعصر جدید به شمار آورد. اومانیسم1 که در آن انسان مقیاس همه چیز است، خود را وامدار تفکرات اپیکور می داند. او در زمنیه معرفت و اخلاق مدافع احساس است و این تفکر او را به این مسیر می کشاند که انسان را به جای خدا بنشاند و انسان را مقیاس همه چیز بداند.1 این جنبش درصدد بود تا لذایذ مربوط به طبیعت جسمانی را در مقابل توجه افراطی به جنبه روحانی در نظام کلیسایی مطرح کند شاید به همین دلایل است که سولووین احترام زیادی برای اپیکور قائل است .سولووین آنقدر او را عزیز می پندارد که تاریخ وفات او را مبدا تاریخ علم می پندارد ؛و مارکس نیز او را بزرگترین فیلسوف عقل در دنیای قدیم می داند. " مارکس اپیکور را به مثابه حکیمی انگاشته که انسان را منقاد سرنوشت الهی پنداشته است و او را بزرگترین فیلسوف عقل در دنیای قدیم می داند و مقدمات جلوس انسان را بر کرسی سرنوشت خود فراهم آورده است و او را توانا در ایجاد نظام سیاسی و اجتماعی شناخته که در آن بساط سعادت گسترده است و به حساب اسارت و بهره کشی فرد از فرد در آن نظام پایان داده است".(همان :ص128)

   *در بین متفکران مشرق زمین:

در بین متفکران مشرق زمین نیز تفکرات اپیکور پیروانی پیدا کرد. از جمله این پیروان می توان به خیام نیشاپوری و ابوالعلای معری اشاره کرد. خیام نیشاپوری که از حکما، ریاضی دانان و شاعران بزرگ ایران در اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم می باشد، از آن جهت که زندگی همراه با خوشی و اغتنام عمر را به دیگران توصیه می کرد، قرابت زیادی به اپیکور دارد این طرز نگاه به دنیا و انسان در رسا له ها، مقاله و به ویژه رباعیات او موج می زند.3                     

 

 

_اندیشه های اپیکور در مورد جمعیت :

گرچه مالتوس به عنوان جمعیت شناسی که به مخالفت با افزایش جمعیت پرداخت و از افزایش جمعیت به عنوان خطری جدی برای بشر یاد کرد، شهرت دارد و در قرن هفدهم در اروپا، مرکانتالیست های آلمان به مخالفت با افزایش جمعیت پرداختند و گرچه " بروخنر، توماس مور، والتر رالی، بیکن، توماس هابز و ولتر از دیگر مخالفان افزایش جمعیت در اروپا هستند که هر کدام به نوعی نظریات خود را در مخالفت با افزایش جمعیت بیان داشته اند" ( میرزایی، 1373 به نقل از حسینی: 1383ص 23) ولی " شاید بتوان نخستین اندیشه ها در زمینه جمعیت انسانی و مسائل و دشواری های آنان را در آثار حکمای یونان جست و جو کرد" ( نیک خلق: 1381ص16)

   براساس آنچه گفته شد می توان به این نتیجه رسید که اپیکور جزو  متفکرانی است  که اندیشه های او در سده های اخیر تاثیر زیادی بر متفکران اجتماعی داشته است.

   همانطوریکه اشاره شد، اپیکور جزو متفکرانی است که نسبت به مسئله ازدواج و تولید مثل نگاه منفی دارد که بی شک شرایط یونان باستان (اجتماعی- سیاسی) در این بین بسیار تاثیر گذار بوده است؛ چرا که این نگاه به مسئله ازدواج و مسائل جمعیتی در بین رواقیان و افرادی مثل افلاطون و ارسطو (هر چند با شدت کم تر) متداول بوده است.

   جنگ های ویرانگر اسکندر که موجب دگرگونی در اعتقادات مردم و زول تفکرات میهن پرستی شد با گرایش به تجملات غیر عادی در بین زنان و مردان، افزایش فعالیت های فرهنگی زنان در عرصه اجتماع، آزاد نسبی زنان (افزایش فعالیت های فرهنگی زنان در عرصه اجتماع، آزاد نسبی زنان (که نتیجه بلا فصل آن شورش علیه و وظایف مادریی و جلوگیر از بچه دار شدن بود)، کاهش تاثیر مذهب (که شوق تولید مثل بود)، راحت طلبی مردم و بویژه گرانی از دلایلی است که موجب شد تا ضمن اینکه متفکران یونانی دید خوبی نسبت به افزایش جمعیت نداشته باشند، مردم هم رویه آنها را در پیش بگیرند.

   یکی از دلایی که اپیکور جزو مخالفان افزایش جمعیت تلقی می شود این است که او امیال جنسی را برای نوع بشر ضروری نمی داند (هر چند که در طبیعی بودن آن شک ندارد .  او این میل را در کنار میل به غذا های بسیار لذید و گران قیمت قرار می دهد به نظر او اگر این امیال بدون تلاش خاصی بر آورده شوند ارضای آنها مانعی ندارد در غیر این صورت بهتر است حذف شوند. اپیکور این لذت و میل (جنسی) را جزو لذایذ جنبان می داند و معتقد است که این لذایذ خستگی و سستی  به همراه خواهد داشت.

   به نظر می رسد یکی از اساسی ترین نظرات مالتوس که سرآمد مخالفان افزایش جمعیت می باشد در آراو عقاید اپیکور نهفته باشد و اپیکور مدفها قبل از مالتوس به آن توجه داشته است .

   الزام اخلاقی و الزام احتیاطی[4] کنترل کننده هایی هستند که مالتوس توجه خاصی به آنها دارد و اپیکور نیز به آنها اعتقادداشت. در حالیکه الزام اخلاقی و احتیاطی خود داری از ازدواج را توصیه می کند ولی منظور از الزام اخلاقی و احتیاطی خود داری از ازدواج را توصیه می کند ولی منظور از الزام احتیاطی بر خلاف الزام اخلاقی خود داری از ازدواج بدون ارتباط با پیامدهای آن است. همانگونه اشاره شد اپیکور نیز بنا به پیامدهای منفی که در ازدواج، تولید مثل و برقراری رابطه جنسی می بیند آن را ضروری می بیند و تنها زمانی آن را  پیشنهاد می کند که آسیبی به فرد نرساند.[5] او می گوید:« اگر در رابطه جنسی اخلاق رازیر پا نمی گذاری و سلامت خود را از دست نمی دهی، هر چه می خواهی بکن».

   مالتوس نیز به مانند اپیکور الزام اخلاقی را قبول دارد و توصیه او به نوع بشتر این است که به آن عمل کند. "مالتوس الزام اخلاقی را می پسندد و وظیفه ی نوع بشر را عمل کردن به آن می داند، زیرا الزام اخلاقی تنها وسیله ای است که آدمی را زا شرارت، بدی و تهیدستی بر حذر می دارد... مالتوس به هیچ وجه خود داری از بچه زایی را به طور مطلق پیشنهاد کرد زیرا او خود در سن 38 سالگی، ازدواج کرد و صاحب سه فرزند شد ( 2001،Altemler)  …از نظر او خود داری اخلاقی باید خارج از روابط زناشویی اعمال شود و در این ارتباط چنین می گوید" ... منظور من از الزام اخلاق خود داری از تاهل توام با عفت و پاکدامنی است. به بیان دیگر، خود داری اخلاقی عملی است که مردم در مورد تاهل از روی احتیاط بر خود هموار می سازد و رفتار خود را به طور کامل با اخلاق و عفت تطبیق می دهد (سید میرزایی، 1381." (حسینی، 1383:ص51)

به این ترتیب، ملاحظه می شود که اپیکور و مالتوس، رویه ای افراطی در پیش نگرفته اند و علی رغم مخالفت با افزایش جمعیت، در مواقعی جهت گیری متعادل تری در پیش می گیرند.

   نتیجه ای که میتوان گرفت این است که علیرغم اینکه مالتوس و اپیکور جزو مخالفان افزایش لقب گرفته اند ولی شاید بتوان با این نظر موافقت کرد که به نوعی این متفکران به حد متناسب جمعیت نظر داشته اند ؛چرا که اپیکور (به ویژه در زمینه روابط جنسی ) تا انجایی که اعمال انسان برای او رنجی در بر ند اشته باشد ،مانع نمی شود ومالتوس نیز تا حدودی چنین نظری دارد.َ

                   

یونانیگری


اکنون می خواهیم به دورهء طولانی حد فاصل بین ارسطو ، نزدیک پایان قرن چهارم  بیش از میلاد ،و ابتدای قرون وسطایی حدود ۴۰۰ پس از میلاد بپردازیم .چون در این میان مسیحیت آمد که یکی از مهمترین و عجیب ترین عوامل این دوران بود .اسکندر کبیر پادشاه مقدونیه بود .ارسطو هم اهل مقدونیه بود و مدتی تعلیم و تربیت اسکندر جوان را بر عهده گرفت .پیروزی قطعی و نهایی بر ایرانیان را اسکندر سرانجام به دست آورد.اسکندر با کشورگشاییهای بی شمار خود تمدن یونانی را به مصر و خاورمیانه تا مرزهای هندوستان گسترش داد.این آغاز عصر تازه ای در تاریخ بشر بود.تمدنی پدید آمد که فرهنگ و زبان یونان در آن نقش عمده ایفا کرد.این دوره که نزدیک به سیصد سال طول کشید به نام یونانیگری (هلنیسم)معروف است.اصطلاح هلنیسم را هم برای دوران به کار می بریم و هم برای فرهنگ مسلط یونانی که در سه کشور تابع یونان (مقدونیه،سوریه،مصر)رواج داشت.
ویژگی یونانیگری آن بود که مرزهای میان کشورها و فرهنگهای گوناگون را از بین برد .پیش از این یونانیها ،رومیها،مصریها، بابلیها ، سوریها ، و ایرانیها هر کدام خدای خود را در چهار چوب (مذهب ملی)می پرستیدند .اکنون فرهنگهای مختلف در بوته ای بزرگ و سحر آمیز از اندیشه های دینی ، فلسفی، و علمی در آمیختند.همانطور که گفتم دید یونانی از زندگی اینک بسیار بیشتر گسترده بود تا سابق بر این ، در مناطق یونانی فرهنگی پیشین یونان.ولی رفته رفته خدایان شرقی نیز در سراسر کشورهای کرانهء مدیترانه پرستیده شدند .مذاهب تازه شکل یافت که از خدایان و اعتقادهای ملتهای کهن الهام می گرفت.این را التقاط یا همجوشی کیشها می خوانند.
بیش از این، مردم همبستگی نیرومندی با قوم و با دولتشهرهای خود داشتند.اما حدود مرز که از میان رفت ، بسیاری از مردم در مورد فلسفه زندگی خود به تردید و دو دلی افتادند .ویژگی دوران متاخر باستان به طور کلی شک مذهبی ، گسستگی فرهنگی ، و بدبینی است .می گفتند (دنیا پیر شده است).
اما فلسفه:فلسفه هم بیشتر و بیشتر در راستای (رهایی) وآرامش و صفا حرکت می کرد.اکنون عقیده بر آن بود که بصیرت فلسفی نه تنها ارجمند است ، بلکه انسان را از بدبینی و هراس و مرگ می رهاند .بدین قرار مرزهای بین دین و فلسفه رفته رفته از میان رفت .علم هلنیستی نیز تحت تاثیر فرهنگهای گوناگون قرار گرفت .شهر اسکندریه محل دیدار شرق و غرب شد و نقش عمده ای بازی کرد .آتن همچنان مرکز فلسفه ماند و مدارس فلسفه پس از افلاطون و ارسطو هنوز پا برجا بود ، ولی اسکندریه مرکز علم گردید و با کتابخانهء عظیم خود بصورت کانون ریاضیات،ستاره شناسی ، زیست شناسی و پزشکی درآمد.امروزه همچنین می بینیم چگونه معجونی از کیشها ، فلسفه ها ، و علوم قدیم و جدید می تواند مبنای جهان بینی تازه شود.این(معرفت جدید) در واقع بیشتر تخته پاره های آب آورده ای است ازعصر کهن و ریشه در عصریونانیگری دارد .همانطور که گفتم فلسفهء این دوران همچنان پیرامون مسائلی دور می زند که از سوی سقراط ،افلاطون ،و ارسطو مطرح شده بود .تاکید عمده بر آن بود که بفهمند خوشبختی حقیقی چیست و چگونه می توان به آن دست یافت .به چهار نمون این روندهای فلسفی نگاهی می اندازیم.

کلبیان

می گویند روزی سقراط کنار دکه ای ایستاد و به اجناس گوناگونی که می فروخت نظر انداخت و سپس گفت :چه چیزها که من نیاز ندارم! این گفته را می توان شعار کلبی مشربان شمرد .این مکتب در حدود ۴۰۰پیش از میلاد توسط آنتیستنس در آتن به وجود آمد .آنتیستنس از شاگردان سقراط به شمار می رفت ، و به ویژه شیفتهءقناعت سقراط بود .کلبیان معتقد بودند که خوشبختی حقیقی در مواهب ظاهری همچون تجملات مادی ، قدرت سیاسی ، یا تندستی نیست .خوشبختی حقیقی در این است که انسان خود را از قید و بند این چیزهای اتفاقی و گذرا رها سازد .مشهورترین کلبیان دیوگنس شاگرد آنتیستنس بود که در خمی می زیست و از مال دنیا او عصا و کیسه نانی بیش نداشت .روزی کنار خم خود نشسته بود و از آفتاب لذت می برد .در این حال اسکندر بزرگ سراغش رفت .امپراتور در برابر او ایستاد و پرسیدچه می تواند برای او بکند .آیا چیزی می خواهد ؟ دیوگنس پاسخ داد :بلی کنار بایست .جلوی آفتاب را گرفته ای .بدین طریق نشان داد غنی تر و خوشبخت تر از بزرگمردی است که در برابرش ایستاده .کلبیان معتقد بودند که مردم نباید نگران سلامت خود باشند .حتی درد و مرگ هم نباید کسی را دلواپس کند و نیز نباید خود را با اندوه دیگران آزار دهیم.


رواقیان

کلبیان در پیدایش فلسفهء رواقی ، که حدود ۳۰۰سال پیش از میلاد در آتن نشو و نما یافت ،موثر بودند بنیانگذار این مکتب زنون نام داشت که از اهالی قبرس بود و پس از سانحه ای دریایی سر از آتن درآورد و به رواقیان پیوست .ولی پیروان خود را معمولا زیر سقف یک رواق جمع می کرد .به همین خاطر رواقی نام یافت.فلسفه رواقی بعدها در فرهنگ رومی از اهمیت زیادی برخوردار شد.به نظر آنها هر انسان مینیاطوری است از یک جهان، یا عالم کوچک که خود بازتابی است از عالم بزرگ.رواقیان تفاوت بین خرد و جهان را زائل شمردند و به همین ترتیب هر گونه تضاد میان روح و ماده را منکر شدند .و گفتند فقط یک طبیعت وجود دارد .این شیوهء اندیشه را یکتاگروی می خوانند .رواقیان فرزند راستین زمانه خود ، یعنی به وضوح جهان شمول بودند.توجه همگان را به دوستی و همدلی انسان جلب می کردند ، به سیاست می پرداختند و یکی از نامدارترین آنها سیسرون (۱۰۶ -۴۳ پیش از میلاد) دولتمرد خطیب و فیلسوف بود،که پندار انسانگرایی را پیش آورد .یعنی دیدی از زندگی که فرد را کانون اصلی می شمرد.سالیانی بعد رواقی دیگری به نام سنکا (۴ـ۶۵ پیش از میلاد)گفت:انسانیت برای انسان مقدس است.این گفته از آن پس شعار انسانگرایان شد.رواقیان ، فزون بر این ، تاکید ورزیدند که تمام فرایندهای طبیعی ،مثلا بیماری و مرگ ، تابع قوانین بی چون و چرای طبیعت اند .انسان بنابراین باید سرنوشت خود را بپذیرد .هیچ چیز تصادفی روی نمی دهد.

اپیکوریان

اپیکورس (۳۴۱ـ۲۷۰ )در حدود سیصد پیش از میلاد مکتبی فلسفی در آتن بنا کرد .
پیروان آن را اپیکوریان می نامیدند .وی مشرب لذت آریستیپوس را گسترش داد و با نظریهء اتم دموکریتوس درآمیخت .آریستیپوس شاگرد سقراط بود که بر این باور بود که هدف زندگی دستیابی به بالاترین لذت حسی ممکن است .می گفت:لذت برترین نیکی و درد بزرگترین بدی است.معروف است که اپیکوریان در باغی می زیستند .بدین سبب به حکمای باغ مشهور شدند.می گویند بر سر در این باغ نوشته ای آویزان شده بود که می گفت(ای بیگانه اینجا به تو خوش خواهد گذشت. اینجا خوشی والاترین نیکیها است.)
اپیکوروس تاکید می کرد که خوشیها را باید همیشه با عوارض جنبی احتمالی آنها سنجید.اگر یکبار بیش از حد معمول شکلات خورده باشی می فهمی چه می گویم.اپیکوروس همچنین اعتقاد داشت که لذتهای زودگذر بی ثمر است،باید به دنبال خوشیهای بزرگتر، پایدارتر ، و عمیقتر ، در دراز مدت رفت.اپیکوروس در ضمن تاکید ورزید که خوشی الزامآ به معنای لذت جسمانی نیست.ارزشهایی چون دوستی و درک هنر نیز باید به حساب آید.از این گذشته، لذت و بهره جویی از زندگی نیازمند آرمانهای  کهن یونان :خویشتنداری، میانه روی، و آرامش است.میل و هوس را باید مهار زد ،آرامش به ما یارای تحمل درد و رنج می دهد.اپیکوروس خیلی ساده گفت:مرگ به ما مربوط نیست ، چون مادام که ما وجود داریم ، مرگ وجود ندارد و وقتی مرگ آمد ، ما دیگر وجود نداریم .فکرش را بکنید هیچ مرده ای از مرده بودن خود دلگیر نیست.اپیکوریان، برعکس رواقیان به سیاست و اجتماع علاقه ای نشان ندادند .اندرز اپیکوروس (زندگی دور از هیاهو) بود .پس از اپیکوروس ، بسیاری از پیروان او به تمتع و لذتهای نفسانی بیش از حد پا فشردند .شعار اینان (دم را دریاب)بود امروزه واژرهء اپیکوری به مفهومی منفی به کار برده می شود و منظور آدمی است که فقط بخاطرلذت زندگی می کند.

نوافلاطونیان

چشمگیرترین روند فلسفی در دوران متاخر یونانیگری مسلمآ از فلسفه افلاطون الهام یافت .بنابراین آن را فلسفهء نو افلاطونی می نامند .مهمترین چهرهء فلسفه نوافلاطونی پلوتینوس{فلوطین}(۲۷۰ـ۲۰۵ پس از میلاد)بود ،که در اسکندریه فلسفه آموخت ولی در رم مستقر شد.عزیمت او از اسکندریه در خور توجه است، چون این شهر چندین قرن محل تلاقی فلسفه یونانی و عرفان شرقی بود .پلوتینوس نوعی آیین رستگاری با خود به رم آورد که بعدها با مسیحیت به رقابت برخاست.در هر حال ، فلسفه نوافلاطونی  نیز به نوبه خود در روند کلی الهیات مسیحی نفوذی نیرومند داشت.پلوتینوس اعتقاد داشت جهان پلی است میان دو قطب.در یک سو نوری ملکوتی است که وی ان را وجود یکتا ، و گاهی خدا می نامد .و در سوی دیگر تاریکی مطلق ، که هیچ پرتویی از وجود یکتا نمی گیرد .منظور پلوتینوس البته این است که تاریکی وجود خارجی ندارد صرفا نبود روشنی است .به سخن دیگر هیچ نیست ، آنچه هست خدا یا وجود یکتاست.به گفتهء پلوتینوس ، روح از نور وجود یکتا روشنی می یابد ، حال انکه ماده تاریکی است و وجود واقعی ندارد.اما هر صورتی در طبیعت دارای پرتو خفیفی از وجود یکتاست.پلوتینوس در هر لحظه های نادری از زندگی خود،همجوشی روح خود و خدا را احساس کرد.ما این حالت را معمولا تجربهء عرفانی می نامیم.


عرفان

تجربهء عرفانی یکی شدن با خدا یا با (روان کیهانی)است.بسیاری از مذاهب بر شکاف موجود بین آفریدگار و آفریدگان تاکید می ورزد ، ولی عارف چنین شکافی نمی بیند .عارف وحدت با خدا یا یکی شدن با او را آزموده است.بدین ترتیب آنچه را ما معمولا (من)میخوانیم (من) حقیقی نیست.در لحظاتی کوتاه می توانیم با (من) بزرگتری اینهمانی یابیم .بعضی از عارفان این را خدا نامیده اند و برخی دیگر روان کیهانی ، طبیعت یا کائنات.وقتی این همجوشی صورت گرفت ، عارف احساس می کند دارد خود را از دست می دهد ، دارد در خدا محو می شود یا همانگونه که قطرهء آب به دریا می پیوندد ، در خدا گم می شود .عارفی هندی روزگاری این حال را چنین توصیف کرد:وقتی من بودم ، خدا نبود .حال که خدا هست، من دیگر نیستم.عارف مسیحی آنگوس سیلسیوس (۱۶۲۴ـ۱۶۷۷ )این را به نحوی دیگر گفت: هر قطره به دریا که پیوست دریا می شود ، روح هم سرانجام تعالی می گیرد و خدا می شود.ولی اینگونه تجربه های عرفانی به خودی خود حاصل نمی شود ، عارف باید راه مراحل تزکیه را بپیمایدتا به درگاه خدا راه یابد .
این مراحل عبارت است از زندگی ساده و شیوه های گوناگون جذبه و مکاشفه .عارف پس از طی این مراحل ناگهان به مقصود خود می رسد ، و بانگ (انا الحق) یا (من توام ) برمی کشد.سوامی ویوکناندا ، صوفی هندی که در آوردن آیین هندو به غرب دست داشت یکبار گفت:برخی مذاهب جهان می گویند کسی که به خدایی مشخص بیرون از وجود انسان معتقد نباشد مشرک است، ما می گوییم آدمی که به خود معتقد نباشد مشرک است.شرک به زعم ما بی اعتقادی به شکوهمندی روح خودمان است.یکی از روئسای جمهور پیشین هندوستان نیز به نام سروپالی رادها کرشینان گفت:همسایه ات را همچون خود دوست بدار چون تو همسایهء خودی.

رواقی‌گری:

زنون موسس مکتب رواقی

فلسفه اخلاقی رواقی تاثیر گذار ترین جریان اخلاقی-فلسفی در طول تاریخ است که پانصد سال به درازا انجامید و از دوره فروپاشی امپراتوری اسکندر کبیر ۳۰۰ سال قبل از میلاد مسیح تا ۲۰۰ سال بعد از میلاد مسیح ادامه داشت.مکتب رواقی به سه دوره تقسیم می‌شود:

  • دوره ابتدایی با حضور چهره‌هایی همچون زنون کیتسیونی که موسس این مکتب بود و کلنتس.
  • دوره میانی و اشخاصی چون پاناینوس و یوزیدونیوس.
  • دوره جدید و افرادی مانند سنکا و اپیکتت و آرول.

رواقیون اگرچه خدا را فاعل می‌دانستند اما فاعل و منفعل را از یکدیگر جدا نمی‌دانستند و همچون عالمان اسلامی انسان را عالم صغیر و جهان را عالم کبیر معرفی می‌کردند.رواقیون جهان را حکومتی جهانی در نظ می‌گفتند که انسان می‌تواند در آن با احترام گذاشتن به قوانین اجتماعی شهروند آن محسوب شود.فضایل اخلاقی رفتارهایی عاقلانه محسوب می‌شوند که همراه و همگام با طبیعت قانونمند هستند و این همراهی با قوانین طبیعت دقیقا شرط خوشبختی انسان است. و بدبختی زمان است که انسان تسلیم هوای نفس و شهوت و خودمداری بشود و در اقع ایده آل اخلاقی رواقیون را می‌توان در سردی و بی شهوتی مشاهده کرد و که این در عین حال به هیچ وجه به معنی انفعال و بی تحرکی نیست بلکه نشانه روحی آرام و کنترل هوای نفس و رفع نیازهای عقلانی است.رواقیون انسان را به انجام وظیفه طبیعی عاقلانه دعوت می‌کنند و هدف را بر رسیدن به نظم درونی و تکامل فردی در سایه زندگی اجتماعی و رفتار حسنه با دیگر افراد می‌دانند.بعضی از اصول اخلاقی رواقیون به این ترتیبند؛برابر ی همه انسانها از زن و مرد و برده و برده دار و ثروتمند وفقیر و رعایت حقوق کودکان و رعایت اخلاق در محیط کار.آموزه اخلاقی این مکتب مردم را موظف به حضور گسترده و فعال در فعالیتهای سیاسی و اجتماعی در جامعه خود می‌کند و ابراز می‌دارد که قانونهای وضع شده از سوی انسان باید منطبق بر قانونهای طبیعی باشد.مکتب رواقیون برای اولین بار حقوق بشر را به صورت جامع و مدون در فرهنگ غرب بیان کرد.