کافکا از تنهایی تا رهایی
کافکا از تنهایی تا رهایی
نگاهی به کتاب «شناخت كافكا» نوشته بهرام مقدادی
چهره واقعی کافکا کدام است؟ آیا او داستاننویسی منزوی با ذهنی سراسر تیره و بدبین بوده؟
فرانتس كافكا در محلهاي قديمي در پراگ در سوم ژوئيه 1883ديده به جهان گشود.
از نخستين روزي كه فرانتس گام به دبستان گذاشت يعني 16 سپتامبر 1889 در راه مدرسه آنگونه كه بعدها در نامهاي به دوستش ميلنا جسينكا نوشت با چشمان هوشيارش جهان بيرون از خانه را زير نظرگرفت؛ جهاني كه او بعدها آن را مورد نقدي انديشمندانه قرار داد.
كافكا در دوران دبيرستان به مطالعة آثار سورن كه ير كه گور و اسپينوزا پرداخت و با وجود فضاي متحجر و خشك مدارس سختگير چكسلواكي قرن نوزدهم كه زير تسلط اتريش قرار داشت به آزاد انديشي روي آورد و با ميخكي سرخ به گوشه كت خود برخلاف تفكر رايج روياي دنياي ديگري را در سر پروراند.
در «شناخت كافكا» يكي از دغدغههاي مهم مقدادي آموزش شيوه نگاه و نقد ادبي به دانشجويان و پژوهشگران جوان است تا آنها با روش هاي نقد علمي آشنا شده و به جاي پذيرش تئوري هاي رايج ادبي شجاعانه گام در راه انديشه ي جدي درباره ي نويسندگان مهم و انديشمندان معاصر بگذارند.
در اين كتاب در بخش نخست زندگي نامه ي فرانتس كافكا و مسائل خانوادگي او مانند ارتباط او با خانوادهاش به ويزه پدر كافكا كه شخصيتي مستبد داشته مورد بررسي قرار گرفته است.
همچنين خصوصيات فردي او از جمله علاقهاش به ارتباط با مردم عادي، قرار گرفتن در صف تهيه ارزاق عمومي همچون بقيه مردم و احترام او براي ديگران آمده است.
همچنين فضاي پراگ در اواخر قرن نوزد هم و شرايط خاص حاكم بر زندگي كافكا به عنوان يك يهودي آلماني زباني توصيف شده است.
در اين بخش ميخوانيم كه كافكا موفق شد دكتراي حقوق را در 18 ژوئن 1906 در پراگ دريافت كند و در دفتر حقوقي يكي از بستگانش به كار مشغول شود.
او پس از مدتي كار در داد گاههاي پراگ سرانجام وارد اداره ي بيمه سوانح گرديد و از نزديك با اوضاع جامعه ي چلسلواكي آن روز آشنا شد.
هر چند كافكا با توجه به خصوصيات و ويژگي هاي شخصي در فعاليت هاي جمعي سياسي شركت نكرد اما با آگاهي عميق اجتماعي، شرايط زمان را درك كرده و با نگاهي معطوف به حقيقت بزرگي چون آزادي انسان به نوشتن روي آورد.
فرانتس كافكا در اين زمان خود را چنان از لحاظ روحي و دلهرههاي فكري به كي يركه گور نزديك ميديد كه در نامه اي به دوستش اسكارباوم، كي يركه گور را ستارهاي درخشان در سرزمين دست نيافتني ناميد.
در اين بخش همچنين تاثير مكاتب ادبي و هنري زمان نويسنده چون سورئاليسم و اكسپرسيونيسم بر او مورد بحث و قرار گرفته است.
كافكا هرگز نتوانست بين زندگي شخصي معمولي و نوشتن به يك آشتي دست يابد و سرانجام رابطهاش را با نامزدش فليسه در آستانهي سي سالگي قطع كرد و با ذهني كمال گرا براي هميشه با جهاني كه فليسه نماينده ي آن بود، جهان پر زرق و برق ظواهر مادي و اشرافيت متكبر بدرود گفت.
نامه هاي كافكا و يادداشت هاي روزانه او به اضافه ي گفتگوهاي او با گوستاويانوش همكار وي در اين برداشت از زندگي كافكا به عنوان منبع مورد استفاده قرار گرفته است.
در پايان بخش نخست جايگاه هنري كافكا در جهان غرب و بلوك شرق سياسي بررسي شده است.
سپس مصاحبه خواندني بهرام مقدادي با پرفسور رومن كارست از هواداران پر شور بهار پراگ دربارهي كافكا آمده است.
يكي از گفتارهاي شورانگيز سارتر را در پايان اين بخش ميخوانيم. سخنان ژان پل سارتر در زمينه نگاه به آثار كافكا در كنفرانس صلح مسكو در ژوئيه 1962 در تحريف انديشه و پيام كافكا در غرب و سكوت در شرق تصوير جامعي از رفتار جامعه جهاني با كافكا را ترسيم مي كند.
در بخش دوم داستان «داوري» كه داستاني سورئاليستي بر مبناي كشمكش عاطفي ذهن نويسنده در انتخاب هنر نويسندگي يا زندگي معمولي است، با نگاهي به زندگي خصوصي كافكا تحليل شده است.
كافكا در رمان «آمريكا» تصوير خود از جامعه ي آرماني كه به جاي رقابت ها در آن مناسباتي انساني حاكم است را ارائه ميدهد.
در داستان «مسخ » گره گوار سامسا قهرمان اصلي از پذيرفتن كابوس دردناك اجتماعي كه در آن ويژگيهاي انساني او سلب شده است سرباز ميزند و به روياي ترسآور ديگري پناه ميبرد.
در فصل سوم ميخوانيم كه فرانتس كافكا از چهارم تا هجدهم اكتبر 1914 يعني در همان سالي كه دست اندركار نوشتن رمان محاكمه بود، داستان گروه محكومين را نوشت.
او در گروه محكومين وحشتي كه جنگ جهاني اول در جهان ايجاد كرده بود و چهره ماشين زده همه چيز حتي مرگ را به تصوير كشيد. كافكا در اين داستان به شكل زير كانه اي همچنين استعمار قرن نوزدهمي اروپا در جهان سوم را محكوم كرد.
در "محاكمه" كافكا پوچي و شكست مبارزه ي فردي "ژوزف كا"را كه صرفاً به نيروهاي خود متكي است در برابر اجتماع نشان ميدهد.در اين داستان بزرگترين نقطه ضعف او يعني عدم وجود تصوري ديگر از جامعه جز جامعه رايج توصيف شده است.
ژوزف كا نميتواند مبارزه فردي خود را با مبارزات اجتماعي توام كند و بنابراين به تلخي شكست مي خورد.
در فصل چهارم داستانهاي كافكا در 1916 در مجموعه پزشك دهكده نقد و بررسي شده است.