زندگی فروید
زندگی
او زادهٔ شهر پریبور در جمهوری چک کنونی و امپراتوری اتریش پیشین است. خانواده وی از یهودیان اشکنازی بودند. پدرش پارچهفروش بود که سه سال بعد از تولد زیگموند به دلیل مشکلات مالی همراه با خانواده خود به لایپزیک رفت و پس از مدتی به وین مهاجرت کرد. [۱]
فروید به یکی از بهترین دبیرستانهای وین رفت و آنجا را با درجه ممتاز به پایان رساند. نخست میخواست حقوق بخواند[نیازمند منبع] اما بعد در سال ۱۸۷۳ به دانشکده پزشکی دانشگاه وین رفت و در سال ۱۸۷۵ برای بورس تحصیلی در رشته جانورشناسی به تریست ایتالیا رفت. [۲] در ۱۸۸۲ مدرک پزشکی خود را گرفت و در همان زمان با مارتا برنز ازدواج کرد و در بیمارستان عمومی وین مشغول به کار شد. [۳]در ۱۸۸۵ برای تححقیقات عصبشناسی وارد پاریس شد و در بیمارستان سالپتریه با ژان مارتن شارکو که بزرگترین روانپزشک زمان به شمار میرفت آشنا شد. شارکو بر کاربرد هیپنوتیزم در درمان هیستری کار میکرد.[۴] سپس به وین بازگشت و مطبی باز کرد و به درمان بیماران روانی با استفاده از هیپنوتیزم پرداخت. در ۱۸۹۶ پس از تحقیقاتی چند با ژوزف برویر به بررسی و تحقیق و درمان بیماران به روشی که خود روانکاوی مینامید پرداخت.[۵] فروید بعدها تصمیم گرفت به جای هیپنوتیزم، تداعی آزاد و تحلیل رویاها را برای تشخیص و درمان بیماران روانی به کار گیرد. او بیماران را ترغیب میکرد که در باره بیماری خود و خاطرات زندگی خود سخن گویند. بسیاری از آنان با سخن گفتن و یادآوری خاطرات تلخ گذشته، به ویژه دوران کودکی، بهتر میشدند. یکی از بیماران او نام «سخندرمانی» را بر این شیوه گذاشت.
در ۱۹۰۱ انجمن بین المللی روانکاوی و در ۱۹۰۲ جامعه روانشناسی چهارشنبه را که هر چهارشنبه در خانه او جلسه از برگزار میشد تاسیس کرد. در ۱۹۰۹ همراه با کارل یونگ و ساندور فرنزی به دعوت دانشگاه کلارک ماساچوست به آمریکا رفت.[۶]
در ۱۹۲۳ برای برداشتن غده سرطانی در سق دهانش مجبور به عمل جراحی میشود که طی آن بخش عمدهای از سمت راست سق دهانش برداشته میشود.[۷] وقتی که دانشگاه عبری اورشلیم در ۱۹۲۵ برپا شد نام وی به همراه آلبرت انیشتین، مارتین بوبر و حاییم وایزمن در میان اعضای اولین هیئت مدیره آن دانشگاه بود.[۸]
با الحاق اتریش به آلمان در ۱۹۳۸ و بالا گرفتن یهودیستیزی در وین، فروید تصمیم به مهاجرت گرفت و با کمک ویلیام بالیت دیپلمات آمریکایی و پرنسس بناپارت روانکاو فرانسوی در ۱۹۳۸ وین را همراه با خانوادهاش به قصد پاریس ترک میکند و پس از مدتی از آنجا به لندن میرود و در همپستد سکنی میگزیند.[۹]
در ۲۳ سپتامبر ۱۹۳۹ پس از دو روز اغما که حاصل تزریق مرفین بود در ساعت سه نیمه شب میمیرد. تزریق مورفین بنابر قراردادی بین فروید و پزشکش بودهاست که هرگاه درد بر او غلبه کرد پزشک با تزریق سم جان او را بگیرد.[۱۰]
[ویرایش] اندیشههای فروید
بنای یادبود زیگموند فروید در همپ استد در جنوب لندن. زیگموند و آنا فروید در این مکان زندگی میکردند. این مکان در حال حاضر موزه زندگی و کارهای فروید میباشد.
به نظر او بسیاری از رفتارهای انسان تحت تأثیر انگیزههای ضمیر ناخودآگاه است. افکار و خاطرات بخصوص ضمیر ناخودآگاه، بویژه از نوع جنسی و پرخاشگرانه، ریشهٔ اختلالات روانی هستند، و اینگونه اختلالات روانی میتوانند با تبدیل اندیشهها و خاطرات ناخودآگاه به آگاهی از طریق معالجات روانکاوانه، درمان شوند.
فرويد,عشق
در اساطير يونان اديپوس كسي بود كه ناآگاهانه پدرش را كشت و با مادر خود ازدواج كرد. زمانيكه توسط يك غيب گو از ماجرا مطلع شد، خودش را كور كرد! فرويد از اين افسانه كمك گرفته و توضيح داده كه تمام كودكان پسر با علاقه اي خاص به مادر خود بدنيا مي آيند و ناآگاهانه به پدر خود نفرت مي ورزند.اين وضعيت با بزرگتر شدن كودك و ظهور فرامن (ارزشهاي انساني) ظاهرا از بين ميرود، اما بصورت فكري ناخودآگاه هميشه در ضمير شخص باقي ميماند. فرويد اين الگوي ناخودآگاه را عقده اديپ ناميد.
به اوديپ چشم بدوزيد
به اين نجيب ترين پهلوان و خردمندترين شهريار
به او که راز معماي سر به مهر ابوالهول را گشود
به مردي که روزگاري، ستاره ي اقبالش
چونان کوکبي درخشان در اقصي نقاط عالم ميدرخشيد
اما، اکنون، در دريايي از مصايب و در ورطه ي از اندوه و غم، غوطه ور گشته است.
اين انديشه كه تئوري هاي فرويد معمولا با تفكر اسلامي مغايرت دارد باعث كميابي كتب ارزشمند او در ايران و سانسور شديد نظرياتش در دروس و كتب روانشناسي و نيز در سالهاي اخير در سايتهاي اينترنتي شده، لذا آنچه امروزه در مورد نظريات فوق العاده فرويد بچشم ميخوره معمولا از كتب چاپ ۴۰ سال پيش و يا ترجمه سايتهاي از زير فيلتر در رفته! انگليسي و آلماني است. در اين نوشتار كوتاه چند پا راگراف ارزشمند از كتاب جنسيت و روانشناسي عشق فرويد، را ( البته با اقتباس از سايتي ديگر!) اوردم.وتا وقتي كه فيلتر نشده م ميتونين استفاده كنين!
از نظر روان شناسي، يکي از پيش شرط هاي عشق هاي ديوانه وار آن است که معشوقه بايد "صاحب" داشته باشد. زن آزاد و "بدون صاحب" لايق عشق آتشين و مجنون وار نيست! فرويد ميگويد: عاشق مورد نظر ما، هرگز زني را که "صاحب دار" نباشد، به عنوان معشوقه انتخاب نمي کند. مقصود از زن "صاحب دار" زني ست که مرد ديگري، خواه به عنوان شوهر يا پدر يا برادر و يا رفيق، خود را صاحب زن بداند و نسبت به او براي خود حق تملک قايل باشد. در بعضي از موارد اين پيش شرط آن چنان شديد و غليظ است که عاشق مورد نظر ما، تا هنگامي که يک زن "بي صاحب" است و تعلق به هيچ مردي ندارد، کوچک ترين علاقه اي به او نشان نمي دهد، اما همين که زن توسط مرد ديگري مانند شوهر، پدر، برادر و يا رفيق، مورد تملک قرار مي گيرد، آتش عشق در دل عاشق مورد نظر ما، شعله ور مي شود و او در درياي عشق غوطه ور مي گردد.
شرط دومي که فرويد براي اين عشق هاي مجنون آمیز قايل است اين است که معشوقه بايد حتما بي وفا باشد و با رقيب سرو سري داشته باشد.
دومين پيش شرط عشق هاي ديوانه وار آن است که عاشق مورد نظر ما هرگز عاشق زني وفادار نمي شود. زني که وفادار باشد نمي تواند به عنوان بت مورد علاقه ي عاشق مورد نظر ما، پرستيده شود. عشق ديوانه وار هميشه معطوف به زناني است که ازنظر وفاداري مورد شک و ترديدند و امکان اين که با ديگران سر و سري داشته باشند، وجود دارد.
فرويد پس از يک تجزيه و تحليل طولاني نتيجه مي گيرد که:
شرط اول يعني صاحب دار بودن زن از احساسات پسر نسبت به مادر سرچشمه مي گيرد. اين واقعيت که مادر متعلق به پدر است، در ذهن کودکي که در کانون خانوادگي بزرگ مي شود، به صورت جزء لايتجزاي شخصيت و طبيعت مادر، نقش مي شود... معشوقه ي اين چنيني، در حقيقت، جايگزين مادر عاشق مورد نظر ما است.
دومين پيش شرط عشق هاي ديوانه وار، يعني بي وفايي معشوقه، در وهله ي اول با نظر مي رسد که با اين فرضيه که معشوقه در حقيقت جايگزين مادر است، در تناقض باشد. مرد عاشق،در ضمير خودآگاه اش، مادرش را مجسمه ي تقوي و پاکدامني و وفاداري فرض مي کند و هر اشاره اي که به اين تصوير ذهني خدشه اي وارد کند، اگر از بيرون باشد، بسيار اهانت آميز و اگر از درون باشد، بسيار دردناک است... اما اگر کودک در کودکي به رابطه ي بين مادر و پدر پي ببرد، در ضمير ناخودآگاه او، مادر به صورت زني بي وفا در مي آيد که به عشق پسر خيانت کرده است و با پدرنرد عشق باخته است.
به عقيده فرويد اين عقده در طول زندگي تمام افراد باقي مانده ،رفتارهاي او را شكل ميدهد و گاه نقش مهمي در ابتلاي وي به نوروز ها بازي ميكند. مشابه اديپ در زنان عقده الكترا نام دارد