دوستت داشتم
گفتمش :
فانوس ماه ، می دهد از چشم بيداری نشان
گفت : اما در شبی اين گونه گنگ ،
هيچ آوايی نمی آيد به گوش
گفتمش : اما دل من می تپد ، گوش کن اينک صدای پای اوست !
گفت : ای افسوس ، در اين دام مرگ ، باز صيد تازه ای را می برند
اين صدای پای اوست ...!
گريه ای افتاد در من بی امان
در ميان اشک ها پرسيدمش :
خوش ترين لبخند چيست؟
شعله ای در چشم تاريکش شکفت ،
جوش خون در گونه اش آتش فشاند
گفت :
لبخندی که عشق سر بلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
من زجا بر خاستم
بوسيدمش...!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 4:15 توسط نوید همیشگی تو
|