صحرا سرد بود و ساکت.درست مثل تو.زیبا بود و باشکوه درست مثل تو. اما زیادی خاک بر سر بود درست مثل من.خسته شدم روی سنگی که شبیه جمجمه ی مرد ناسوری بود نشستم.شاید هم بود...

کیف جیبی ام که یادگار یک دوست قدیمی بود را از جیبم در آوردم وعکس تورا نگاه کردم. از آخرین باری که دیدمت یکم چاق تر شده ای..موهایت را به چپ وراست مرتب کردم ..چه زمانه ی شیرینی بود ..خواستم بروم که بایستم

باستم گوشه ای..گوشه ها را خوب میشناسم..آخرین تمنای زندگیم گوشه ای بود از قلبت...رفتم و ایستادم

جایی در این صحرای بی گوشه..به ستاره ای دلخوش..در همین افکار کال بودم که سایه ای نظرم را کمی اهلی کرد...آدمیزاد مانندی بود ..این هم بیچاره است...حتما زمانی این بیچاره هم عاشق تو بوده است..خواستم لبخندی بزنم و نه لبخند نه..نه..میترسم.

راهم را ..کدام راه؟ مگر راهی دارد این مصایب مسیح تمام نشدنی...

همان مسیر را کج کردم که مزاحم آن آدمیزاد مانند نشوم..اما اما..اما مگر شد...نشد..

یلم لک زده بود برای لکدارکردن این سکوت بیمار..رفتم سمتش..که ای کاش هرگز نمی رفتم

مجبور بویم بروم..میفهمی..مجبور..

رفتم جلوتر..رسیدم..مردی بود زولیده با قیافه ای ناسور..که دندانهای زرد و خالی و سیاهش برایم جذاب بود

گفتم سلام...سلام آقا..نگاه کرد به قواره ی من...و هیچ نگفت..م هم هیچنگفتمونشستم روی تخته سنگی

که شبیه جمجمه ی مرد ناسوری بود..بعد سالها به کسی سلام کردم...با خودم گفتم اسمی برایش بگذارم وصدایش بزنم فقط کی اسم به نظرم میامد..گفتم سلام سلام حیوان..

نگاه کرد سرد و بیروح..درست مثل تو..گفت سلام