ویل دورانت: تاریخ را باید فیلسوفان بنویسند و فلسفه را مورخین.

نزاع فلسفه ودين دريونان

فهرست: 
  
ايدئاليستها
ماده گرايان
امپدوكلس
سوفسطاييان
سقراط
 
I - ايدئاليستها
عصر پريكلس، از لحاظ تنوع و بي نظمي افكار و از لحاظ مخالفتهايي كه با جميع  موازين و سنن قديم پديد آمده بود، به دوران ما شباهت بسيار دارد; ولي از نظر كثرت و اعتلاي آراي فلسفي، يا از نظر قدرت و حرارتي كه در مباحثات فلسفي به كار ميرفت، هيچ دوراني بدان پايه نميرسد. هر موضوعي كه امروز موجب تهييج مردمان گردد، در آتن قديم نيز جوش و خروش برپا ميكرد، و چنان آزادي و شور و شوقي در كار بود كه همه يونانيان جز جوانان به وحشت افتاده بودند. بسياري از شهرها، خصوصا اسپارت، مردم را از بحث در مسائل فلسفي مانع ميشدند; زيرا (به قول آتنايوس) ((اين گونه مناقشات موجب حقد و نزاع و جدال بيهوده است.)) ولي، در عصر پريكلس، ((لذات)) فلسفه افكار و تخيلات دانشوران و روشنفكران را تسخير كرده بود; دولتمندان يونان، چون فرانسويان عصر روشنگري، در خانه‌هاي خود مجالس بحث و مناظره برپا ميداشتند. فيلسوفان در شهرها انگشتنما بودند، و بحث و جدل آنان، چون پيروزيهاي مسابقات اولمپي، با هلهله و غوغاي فراوان تحسين و تمجيد ميشد. هنگامي كه در سال 432 جنگ شمشير بر جنگ الفاظ افزوده شد، هيجانات فكري مردم آتن به تب گرمي مبدل شد كه اعتدال و رزانت انديشه و را يكسره نابود ساخت. اين تب سوزان پس از شهادت سقراط چندي فرو نشست، يا از آتن به ساير مراكز حيات يونان راه جست; حتي افلاطون كه دوران بحراني آن را ديده بود، پس از شصت سال، از اين وضع تازه خسته و فرسودشد، و ثبات تصرفناپذير و استقرار فكري مصريان را آرزو ميكرد. تا فرا رسيدن نهضت علمي و ادبي رنسانس، در هيچ عصري چنين شور و شوقي در بيان عقايد و نقد آرا پديد نيامد.
افلاطون نقطه ي اوج تكاملي بود كه با پارمنيدس آغاز شده بود. نسبت افلاطون به پارمنيدس چون نسب هگل به كانت بود; هر چند كه افلاطون همه افكار فلسفي را بآساني محكوم و مردود ميساخت،هرگز از تكريم و بزرگداشت پدر مابعدالطبيعي خود باز نايستاد.در سال 450 ق‌م، در شهر كوچك الئا كه بر سواحل غربي ايتاليا قرار داشت  فلسفه اي آغاز شد كه، درطي هر يك از قرون بعد، سرسختانه با ماده گرايي مي جنگيد1.مسئله اسرارآميز معرفت، مسئله تمييز بين ((بود)) و ((نمود))، و فرق ميان حقيقت نامرئي و مرئي غيرحقيقي، همه، در ديگ افكار اروپاييان ريخته شد تا در طول تاريخ يونان و در سراسر قرون وسطي گاهاندك اندك و گاه با شدت بيشتر بجوشد و سرانجام با افكاركانت غليان آن به حد انفجار رسد و تحولي در فلسفه پديد آرد. همچنانكه هيوم موجب بيداري كانت شد، گزنوفون نيز پارمنيدس را به تحصيل فلسفه برانگيخت.  
كسنوفانس ميگفت كه خدايان اساطيري جز افسانه نيستند، و فقط يك حقيقت موجود است كه هم جهان و هم خداست. عقايد كسنوفانس افكار بسياري را بيدار ساخت، و شايد پارمنيدس نيز يكي از آن جمله بود.
پارمنيدس از فيثاغورسيان نيز تعليم گرفت واز شوقي كه آنان به نجوم داشتند بهره برد، ولي خود را در ميان ستارگان گم نكرد و، چون اكثر فلاسفه يونان، به مسائل معاشي و سياسي پرداخت. وي از جانب الئا مامور شد كه قانون نامهاي تدوين كند; اين قانون نامه چنان مورد پسند واقع شد كه از آن پس حكام و قضات الئا ناچار بودند كه در هر مورد بر حسب آن حكم كنند. پارمنيدس گويا در طي زندگي پرمشغله خود
فرصتي به دست آورده و منظومه اي فلسفي به نام در باب طبيعت نوشته است كه اكنون يكصد و شصت بيت آن باقي است; اين مقدار اندك كافي است كه ما بر اينكه وي نثر ننوشته است تاسف بخوريم. شاعر اين منظومه شوخ طبعانه چشمكي زده، ميگويد الاه‌هاي به او وحي كرده است كه: موجودات همه يكي هستند; حركت و تغيير و تكامل حقيقت ندارند و از توهمات حواس سطحي و متناقض و خطاكار ما هستند; در زير اين ظواهر، وحدتي ثابت، متجانس، تقسيمناپذير، باقي، و بيحركت وجود دارد كه هستي واحد، حقيقت يگانه، و خداي يكتاست.

هراكليتوس ميگفت: همه چيز در تغيير است. پارمنيدس ميگويد: همه چيز يكي است و هيچ تغيير نميكند. وي نيز، چون گزنوفون، گاه از اين يگانهاي كه جهان است سخن ميگويد و آن را محدود و كروي ميداند; گاه نيز با چشم خيال به جهان مينگرد و هستي را با فكر يكي ميشمارد و چنين ميسرايد: ((بودن و انديشيدن، هر دو يك چيزند;)) گويي مقصودش آن است كه براي ما وجود اشيا بسته به ميزان آگاهي ماست بر آنها. آغاز و انجام، تولد و مرگ، كون و فساد، اينها همه بر صور و اشكال تعلق ميگيرند; حقيقت يگانه هرگز آغاز و انجامي ندارد، شدن در كار او نيست، و وجود مطلق است; حركت نيز حقيقتي ندارد، زيراشيئي كه حركت ميكند چنين به نظر ميرسد كه از محل خود به محل ديگري كه تهياست انتقال مييابد، ولي فضاي تهي، يعني خلا محض، وجود ندارد، و عدم وجودنميتواند داشت; و آن يگانه همه گوشه و كنار جهان را پر كرده است و تا ابد ساكن وثابت است2.
نبايد توقع داشت كه مردم همه اين سخنان را با بردباري شنيده و تحمل كرده باشند; چنين به نظر مي آيد كه سكون پارمنيدسي مورد هزاران حمله و اعتراض ماورا الطبيعي قرار گرفت. زنون الئايي از پيروان هوشمند پارمنيدس بود; اهميت وي در آن است كه ميكوشيد ثابت كند كه كثرت و حركت، لااقل از لحاظ نظري، به همان ميزان غيرممكن است كه يگانه ساكن پارمنيدس. زنون، براي آنكه در گمراهي ورزشي كرده و در دوران شباب خود را مشغول داشته باشد، كتابي حاوي تعدادي پارادوكس انتشار داد كه از همه آن فقط نه گفتار به دست ما رسيده است، و ما نقل سه گفتار را از آن جمله بسنده ميدانيم: اول زنون ميگفت: براي آنكه جسمي از نقطهاي به نقطه A برود، بايد اول به نقطه B كه در ميان مسير او به نقطه A است برسد; و براي آنكه به نطقه B برسد، بايد اول به نقطه C كه در ميان مسير او به نقطه B است برسد و بدين ترتيب، تا بينهايت; و چون براي طي اين فاصله‌هاي بينهايت، زمان بينهايت لازم است، پس حركت يك شي از هر جا به جاي ديگر در زمان محدود محال است. دوم بنابر برهان دوم، كه صورت ديگري است از برهان اول، اخيلس تيزپاي هرگز به پاي سنگ پشت كندرو نخواهد رسيد; زيرا هر بار كه وي به محلي كه قبلا سنگ پشت در آن قرار داشته برسد، سنگ پشت در آن لحظه از آن نقطه گذشته است.
سوم تيري كه پرتاب شده است، در حقيقت ساكن است; زيرا، در هر لحظهاي از پرواز خود فقط در يك نقطه فضا قرار دارد، يعني بدون حركت است; و حركت آن، هرچند كه از لحاظ حواس واقعيت دارد، از لحاظ منطق و متافيزيك غيرحقيقي است3.
زنون در حدود سال 450، و شايد همراه پارمنيدس، به آتن آمد و آن شهر را، كه مستعد جنب و جوش بود، برانگيخت; زيرا وي ميتوانست با قدرت بيان خود هر گونه نظر فلسفي را به نتايجي سخيف و غيرمعقول تبديل كند. تيمون فيلوسي چنين ميگفت:
هر چه هر كس ميگفت، زبان دو لبه زنون توانا درباره نادرستي آن استدلال ميكرد. اين خرمگس معركه قبل از سقراط (به مفهوم نسبي و خاصي كه ناچار، بر اثر بيخبري از گذشته، بايد به اين گونه عبارات بدهيم) پدر منطق بود، چنانكه پارمنيدس نيز براي اروپاييان پدر متافيزيك به شمار ميرود.
سقراط، كه بر روش ديالكتيكي زنون خرده ميگرفت، خود با چنان شور و شوقي از آن تقليد ميكرد كه مردم آتن، براي آسايش فكر خود، او را كشتند. زنون در سوفسطاييان شكاك بشدت تاثير كرد، و سرانجام، همين شكاكيت زنون بود كه اساس فلسفه پورهون و كارنئادس را تشكيل داد. زنون در دوران پيري، هنگامي كه ((مردي حكيم و دانشمندي بزرگ)) شده بود، شكوه ميكرد كه فيلسوفان لافهاي فلسفي
دوران جوانيش را به جد حمل كردهاند. رفتاري كه در پايان عمر پيش گرفت بيشتر موجب مرگش شد; زيرا در توطئهاي كه براي خلع نئارخس، جبار الئا، ترتيب يافته بود شركت جست; ولي ديري نگذشت كه در اين كار شكست خورد و گرفتار شد، و پس از شكنجه بسيار به قتل رسيد. وي چنان دليرانه شكنجه‌ها را تحمل كرد كه گويي ميخواست در اندك زماني نام خود را با فلسفه رواقي پيوند دهد.
II - ماده گرايان
پارمنيدس از يك سو، با انكار حركت و تغيير، در برابر ماورا الطبيعه روان و متغير هراكليتوس قيام كرد، و از سوي ديگر، عقيده او به يك گرايي با نظريه اتمي فيثاغورسيان متاخر به مخالفت برخاست. زيرا پيروان فيثاغورس نظريه عددي مقتداي خود را تكميل كردند و گفتند كه اشيا از اعداد، يعني از واحدهاي تقسيم ناپذير، تشكيل ميشود. و وقتي كه فيلولائوس تبي بر اين گفته افزود كه ((همه امور به حكم ضرورت و با هماهنگي واقع ميشوند))، همه مقدمات براي پيدايش مكتب اتمي در فلسفه يونان آماده شد.
در حدود سال 435، لئوكيپوس ملطي به الئا آمد و نزد زنون به تحصيل علوم پرداخت. ممكن است كه وي در اينجا از نظريه عددي و اتمي فيثاغورسيان آگاهي يافته باشد، زيرا زنون در برخي از ظريفترين پارادوكسهاي خود به اين نظريه كثرت نظر دارد. لئوكيپوس عاقبت در آبدرا، كه يكي از مستعمرت آباد يونيا در تراكيا بود، اقامت گزيد. از تعليمات مستقيم او فقط يك قطعه كوچك باقي مانده است: ((هيچ امري بي دليل روي نميدهد; و هر چيز بر اثر علتي و به حكم ضرورتي واقع ميشود.))

شايد براي پاسخ گفتن به زنون و پارمنيدس بود كه لئوكيپوس نظريه خلا يا فضاي تهي را تكميل كرد و اميد داشت كه از اين طريق، حركت را، چنانكه عملا و حسا حقيقت داشت، نظرا نيز امكانپذير نمايد. لئوكيپوس ميگفت: جهان از اتم و فضاي تهي ساخته شده، هيچ چيز ديگر در آن دخالت ندارد. اين ذرات (اتمها)، در گردش دوراني خود، به حكم ضرورت فرو مي نشينند و صورت اوليه همه اشيا را تشكيل ميدهند، و اجزاي مشابه و همجنس به يكديگر مي پيوندند. سياره‌ها و اختران بدين سان پديد آمده اند. همه چيز، حتي روح انساني، از اتم تشكيل يافته است.

ذيمقراطيس يا شاگرد لئوكيپوس بوده يا در تكميل نظريه اتمي و تبديل آن به دستگاه كامل فلسفه مادي با وي شركت داشته است. پدر ذيمقراطيس در آبدرا صاحب مال و مقام بود; گويند كه ذيمقراطيس يكصد تالنت (معادل 000،600 دلار) از وي به ارث برد و قسمت عمده آن را در سير و سياحت به مصرف رساند. بنابر رواياتي چند، كه صحت آن تاييد نشده است، وي به مصر و حبشه و بابل و ايران و هند سفر كرد. وي گويد: ((من در ميان معاصران خود به اغلب نقاط جهان، در پي دوردستترين چيزها، سفر كرده ام و اكثر اقليمها و كشورها را ديده ام و سخنان بيشتر متفكران را شنيده ام4.)) وي در شهر تب، كه از بلاد بئوسي بود، اقامت گزيد و چندان در آنجا بماند كه بر نظريه اتمي و عددي فيلولائوس وقوف تمام يافت. هنگامي كه دارايي خويش را يكسره به پايان رساند، فيلسوف شد، زندگي ساده و محقري در پيش گرفت، و به تحقيق و تفكر پرداخت. وي ميگفت: ((اگر تنها يك برهان (در هندسه) كشف كنم، بهتر از آن است كه تخت شاهي ايران را به دست آورم.)) ذيمقراطيس مردي فروتن بود، زيرا از جدل و بحث دوري مي جست. وي مكتبي بنياد ننهاد، و در آتن ساكن شد، بي آنكه خود را به هيچ يك از فلاسفه آنجا بشناساند. ديوجانس لائرتيوس صورت مفصلي از كتب وي در رياضيات، طبيعيات، نجوم، دريانوردي، جغرافيا، علم تشريح، وظايف الاعضا، روانشناسي، روانپزشكي، طب، فلسفه، موسيقي، و هنر بدست مي دهد. تراسولوس5 او را در همه ابواب علم و فلسفه صاحب نظر مي -دانست;و بسياري از معاصرانش به وي ((حكمت)) لقب داده بودند. دامنه دانسته‌هاي وي، چون ارسطو، وسعت داشت; و شيوه بيانش، چون افلاطون، عالي و ستودني بود. فرانسيس بيكن، دريكي از لحظاتي كه عناد خود را به يك سود نهاده، او را بزرگترين فيلسوف دوران باستان خوانده است.

ذيمقراطيس نيز، چون پارمنيدس، فلسفه خود را با نقد حواس آغاز ميكند و ميگويد: ((براي مقاصد عملي مي توان به حواس اعتماد كرد، ولي چون به تجزيه و تحليل دريافتهاي حسي خود آغاز كنيم، مي بينيم كه رنگ، حرارت، طعم، بوي، شيريني، تلخي، و صورت را، كه همه را حواس ما به جهان خارج داده است، يك به يك و طبقه به طبقه از آن منتزع مي سازيم. اين ((كيفيات ثانوي)) در اشياي خارجي نيست، بلكه در خود ما يا در مجموعه اعمال ادراكي ماست. اگر گوش در جهان نباشد، از ريختن درختان جنگلها صدايي پديد نمي آيد، و امواج دريا، هر چه خشمگين باشند، خروشي بر نمي آورند. ((قرارداد است كه تلخ را تلخ، شيرين را شيرين، گرم را گرم، و سرد را سرد كرده است. اما در حقيقت، جز اتم و فضاي تهي در جهان چيزي نيست.)) از اين روي، معلومات و آرايي كه از راه حواس بر ما حاصل ميشود مبهم است، و معرفت حقيقي از تحقيق و تفكر پديد ميآيد. ((ما واقعا هيچ نمي دانيم. حقيقت در اعماق مدفون است. ... هيچ چيز را به يقين نمي دانيم، و آنچه دريافت مي كنيم تغييراتي است كه در بدن ما، بر اثر عواملي كه از خارج با آن برخورد مي كنند، پديد مي آيد.)) سبب همه احساسهاي ما اتمهايي هستند كه از اشياي خارجي رها ميشوند و بر اندامهاي حسي ما فرود مي آيند. همه حواس، اشكال مختلف حس لامسه اند. ذراتي كه جهان را پديد آورده اند، از لحاظ شكل و اندازه و وزن، يكسان نيستند; همگي به سوي پايين ميل دارند، در نتيجه، حركتي دوراني در آنها ايجاد ميگردد، كه بدان سبب ذرات مشابه و همجنس با هم تركيب مي شوند و سيارات و اختران را پديد مي آورند. عقل محيطي اين ذرات را رهبري نمي كند، و در تنظيم آنها ((مهر)) و ((كين)) امپدوكلسي دخالت ندارد; بلكه ضرورت يعني فعاليت طبيعي عللي كه در ذات آنهاست بر همه حاكم است. صدفه و اتفاق در كار نيست; صدفه و اتفاق، افسانه اي است كه ما براي پوشاندن جهل خويش ساخته ايم. كميت ماده هرگز تغيير نمي كند; هيچ ماده نو پديد نمي آيد، هيچ چيز نابود نمي گردد، بلكه فقط تركيب اين ذرات دگرگونه ميشود. اما صورت اشيا از شمارش بيرون است; حتي جهان هايي كه تعدادشان شايد ((نامحدود)) باشد، در جرياني بي پايان، پي در پي به وجود  مي آيد و معدوم مي شوند. موجودات آلي در اصل از زمين مرطوب پديد آمده اند. در وجود آدمي، همه چيز از اين ذرات ساخته شده، و روح نيز از ذراتي خرد و نرم و گرد، چون ذرات آتش، تشكيل يافته است. ذهن، روح، حرارت حيات بخش و مبدا حيات، جمله يك چيزند و خاص انسان و حيوان نيستند; بلكه در سراسر جهان پراكنده اند. ذرات ذهني كه ما با آن انديشه مي كنيم، در همه اعضاي بدن انسان و ساير حيوانات منتشر است6. اما اين ذرات لطيف، كه روح را تشكيل داده اند، شريفترين و شگفت انگيزترين جز پيكر انسانند. مرد خردمند فكر خود را پرورش مي دهد; خود را از قيد شهوات، خرافات، و ترس آزاد مي سازد; و بزرگترين سعادت و شادماني زندگي را در تفكر و ادراك مي داند. سعادت از جهان خارج حاصل نمي شود; آدمي بايد ((خو كند كه سرچشمه‌هاي شادماني خويش را در درون خود بيابد.)) ((دانش و فرهنگ برتر از دارايي و مكنت است. ... هيچ قدرت و ثروتي بر وسعت دامنه دانش ما رجحان ندارد.)) شادماني گاه هست و گاه نيست، و ((لذات حسي و جسمي، در زماني بس كوتاه نابود مي شوند.)) انسان مي تواند با ايجاد آرامش و ((صفاي روحي))، ((سرخوشي))، ((رعايت اعتدال))، و حفظ نظم و تناسب معين در زندگي خرسندي و رضايت پايدارتري براي خود فراهم سازد. ما مي توانيم حيوانات را نيز سرمشق خود قرار دهيم ((از عنكبوت بافندگي، از گنجشك خانه ساختن، و از بلبل و قو نغمه سرايي بياموزيم.)) اما ((نيروي جسمي فقط براي حيوانات باربر شايسته است; و قدرت اخلاقي و روحي، فضيلت انسان است.)) از اين روي، ذيمقراطيس، چون بدعت گزاران انگلستان عصر ويكتوريا، بر متافيزيك آشوب انگيز خود، اخلاقيات خوش ظاهري بنا ميكند.

((كار خير بايد از روي اعتقاد و رضاي باطن صورت گيرد، نه بر اثر جبر; و بايد كه انگيزه آن نفس كار خير باشد، نه اميد پاداش. ... آدمي بايد از زشت كاري خود پيش نفس خويش بيشتر شرمنده باشد تا نزد همه جهانيان.)) وي يكصد و نه سال، و به قولي فقط نود سال، عمر كرد، و بدين سان صحت عقايد خود را آشكار كرد و نصايح خويش را تحقق بخشيد. ديوجانس لائرتيوس گويد: هنگامي كه ذيمقراطيس مهمترين اثر خود، يعني كتاب جهان بزرگ را در پيش مردمان آبدرا برخواند، آن شهر يكصد تالنت به او جايزه داد; ولي شايد آبدرا قيمت پول خود را پايين برده بود. ذيمقراطيس، در جواب كسي كه از وي علت دير زيستنش را پرسيده بود، گفت كه هر روز عسل مي خورم و تن خويش را با روغن زيتون مي شويم. عاقبت، در پايان عمري دراز، روز به روز خوراك خويش را تقليل داد، و بر آن سر بود كه رفته رفته بر اثر امساك در غذا خود را به هلاكت رساند. ديوجانس ميگويد: وي به آخرين حد پيري رسيده و نزديك مرگ بود. خواهرش زاري ميكرد كه وي در ايام جشن تسموفوريا7 درخواهد گذشت، و اين واقعه اورا از اجراي وظايفي كه نسبت به الاهه (دمتر) دارد باز خواهد داشت. از اين روي، ذيمقراطيس به خواهر خود گفت كه غم نداشته باشد، و فقط هر روز چند قرص نان گرم (يا مقدارس عسل) به او برساند. ذيمقراطيس آنچه را خواهرش مي آورد بر سوراخ بيني خود مينهاد، و بدين طريق تا پايان جشن خود را زنده نگاه داشت; ولي چون سه روزه جشن به آخر رسيد، بدون درد و رنج، قالب تهي كرد; به قول هيپارخوس، وي در اين هنگام نود و نه سال عمر كرده بود. در تشييع جنازه او همه مردم شهر شركت جستند و تيمون آتني به ستايش او برخاست. ذيمقراطيس هيچ مكتبي بنا ننهاد، ولي مشهورترين فرضيات علمي را پديد آورد و فلسفه اي ساخت كه همه دستگاه‌هاي فلسفي جهان به رد آن پرداختند، ولي از همه آنها بيشتر دوام آورده است و در هر نسلي دوباره ظاهر ميشود.

III- امپدوكلس

ايدئاليسم حواس را ناچيز مي شمارد، و ماترياليسم روح را. آن يك همه چيز را تفسير ميكند، جز جهان; و اين يك بر همه چيز توجه دارد، جز به حيات. براي آميختن اين ((نيمه حقايق))، لازم بود كه اصلي زنده و متحرك يافت شود تا بتواند بين ساخت و نمو و بين اشيا و فكر ميانجي شود. آناكساگوراس اين عامل را در ((عقل جهاني)) نهفته ميدانست و امپدوكلس آن را در نيروهايي كه موجب تحول و انقلاب ميشوند جستجو مي كرد. اين لئوناردوي آكراگاسي در سال جنگ ماراتون به دنيا آمد. پدر و مادرش مردماني دولتمند بودند، و چنان به مسابقات اسبدواني شوق داشتند كه در خانه شان براي فلسفه اميد و مجال خودنمايي نبود.

امپدوكلس يك چند نزد حكماي فيثاغورسي به تحصيل پرداخت، ولي هنگامي كه رشد فكري يافت، پارهاي از عقايد سري آنان را فاش ساخت و از آن جمع رانده شد. وي به عقيده تناسخ ارواح سخت دلبستگي يافت و با شور و شوق شاعرانه گفت كه خود ((در روزگاران پيش، وقتي جوانكي بوده، بعد دوشيزهاي شده، سپس به صورت بوته اي پرگل درآمده، آنگاه پرنده اي گشته، و بار ديگر تغيير صورت داده، به شكل يك ماهي، در خاموشي اعماق دريا به شناگري پرداخته است.)) امپدوكلس گوشتخواري را مذموم مي دانست، و آن را نوعي آدمخواري مي شمرد; زيرا مگر اين حيوانات خود روزگاري انسان نبوده اند وي معتقد بود كه همه آدميان زماني از خدايان بوده اند; اما، به علت ناپاكي و ارتكاب اعمال ناشايست، مقام آسماني خويش را از دست داده اند; ميگفت كه در روح خويش، بي گمان، آثاري از الوهيت قبل از تولد احساس ميكند. ((من از جلالي عظيم و سعادتي بيحد سقوط كرده، و اكنون با موجودات فاني بر روي اين زمين سرگردان شده ام.)) امپدوكلس، كه بر آسماني بودن اصل خويش يقين داشت، كفش طلا برپا ميكرد، جامه ارغواني مي پوشيد، و تاج گل بر سر مي نهاد. وي خود با فروتني به هم ميهنان خويش مي گفت كه آپولون دوستدار اوست، و فقط نزد دوستانش از خدا بودن خود سخن مي گفت. او مدعي بود كه نيروهاي فوق طبيعي دارد; به سحر و جادو مي پرداخت، و مي كوشيد كه با اين گونه اعمال اسرار سرنوشت انساني را از جهان ديگر باز ستاند. مي گفت با سحر كلام خويش بيماران را شفا مي بخشم، و جمع كثيري را نيز شفا بخشيد، چنانكه مردم آن ديار به گفته وي نيمه اعتقادي حاصل كردند. امپدوكلس در حقيقت پزشكي دانشمند بود، در اين علم آراي بسيار به ميان آورد، و در روانشناسي و روانپزشكي ماهر و صاحب نظر بود. وي در سخنراني نيز توانايي تمام داشت. از قراري كه ارسطو مي گويد، اصول علم بلاغت را او ((اختراع)) كرد، و گورگياس، كه اين علم را چون كالايي در آتن مي فروخت، شاگرد وي بود. امپدوكلس مهندسي بود كه براي نجات شهر سلينوس باطلاقها را زهكشي كرد و مجراي جويها را تغيير داد. وي سياستمدار با شهامتي بود كه به شورش بر ضد اشرافيت پديد امده برخاست، از فرمانروايي مطلق امتناع كرد، و دموكراسي معتدلي برقرار ساخت.

امپدوكلس شاعر نيز بود، و دو منظومه اي كه به نام در باب طبيعت و در باب تطهيرات از او برجاي مانده چنان استادانه به نظم درآمده است كه ارسطو و سيسرون وي را در شمار شعراي بزرگ قرار دادند، و لوكرتيوس با تقليد آثار وي به تكريمش پرداخت. ديوجانس لائرتيوس گويد: ((هنگامي كه امپدوكلس به مسابقات اولمپي ميرفت، همه نظرها به سوي وي معطوف مي شد; و نام هيچ كس چون نام او بر زبانها جاري نبود.)) خلاصه كلام، شايد وي يكي از خدايان بود.

از اشعار امپدوكلس فقط 475 بيت برجا مانده، و در ضمن آن اشاراتي كوتاه و ناقص به فلسفه وي رفته است. وي از فلاسفه التقاطي بود، و در هر يك از فلسفه‌ها حكمتي مي ديد; با عقيده پارمنيدس، كه ارزش ادراكات حسي را يكسره انكار مي كرد، موافق نبود; و هر يك از حواس را ((راه دريافت)) ميدانست. به عقيده او، احساس، از جدا شدن ذرات از اشيا و رسيدن آنها به مسامات حسي پديد مي آيد; بنابراين، نور تا از خورشيد به ما برسد، مدتي وقت مي گيرد; چون زمين مانع رسيدن اشعه خورشيد گردد، شب پيدا ميشود; همه موجودات جهان از چهار عنصر تركيب يافته اند: هوا (باد)، آتش، آب، و خاك; و در اين عناصر، دو نيروي اساسي كارگر است: جذب و دفع، يا عشق و بيزاري; تركيب و تجزيه دايمي اين عناصر بر اثر عوامل فوق، جهان اشيا و تاريخ را به وجود ميآورد; اگر عشق يا ميل تركيب غلبه يابد، ماده به گياه مبدل مي شود و موجودات آلي به سير تكاملي رو مي نهند; همچنانكه عقيده تناسخ ارواح فرقي نيست: مثلا ((موي بدن انسان و حيوان، برگهاي درختان، بالهاي پرندگان و ماهيان، همه يك چيزند)); همه انواع اعضا و اشكال را طبيعت به وجود مي آورد; و ((عشق)) آنها را به يكديگر مي پيوندد; از اين پيوند، گاه موجوداتي غريب و شگفت انگيز پديد مي آيند كه چون با محيط خود سازگار نيستند، نابود مي شوند; گاه مخلوقاتي پيدا مي شوند كه توانايي ادامه بقا، توالد و تناسل، و سازش با محيط را دارند; همه اشكال عاليتر از تكامل اشكال پست تر به وجود ميآيند; در آغاز امر، جنس نر و ماده هر دو در يك جسم قرار دارند، سپس از هم جدا مي شوند، و هر يك اشتياق آن دارد كه باز به آن ديگري بپيوندد8; در مقابل اين جريان تطور و تكامل، عامل تجزيه قرار دارد كه در آن ((بيزاري))، يا نيروي تجزيه و انحلال، بناي پيچيدهاي را كه ((عشق)) ساخته است فرو ميريزد; اندك اندك، موجودات آلي و نباتات به صورتهاي ابتدايي تر بازگشت مي كنند، و سرانجام دوباره همه اشيا در هم مي آميزند و به تودهاي بيشكل تبديل مي شوند; اين دو عمل تناوبي يعني جريان تطور و تكامل، و عمل تجزيه و تحليل در همه اجزا و نيز در كل، تا ابد ادامه دارد; دو نيروي تركيب و تجزيه، عشق و بيزاري، خير وشر، با يكديگر در جنگ و ستيزند، و در آهنگ موزون وسيع و كيهاني، مرگ و زندگي با يكديگر توازن و تعادل مي يابند.

فلسفه هربرت سپنسر تا اين حد قديم و كهنسال است. در اين جريان، مقام و موقعيت خدا معلوم نيست، زيرا در گفته‌هاي امپدوكلس، بين حقيقت و مجاز يا فلسفه و شعر بدشواري مي توان فرق نهاد. وي گاهي خدا را با عالم موجودات، و گاه با جان همه جانها يا عقل همه عقلها يكي مي داند; ولي خوب ميداند كه ما هرگز نمي توانيم از نيروي خلاقه اصلي و اساسي تصوري صحيح حاصل كنيم. ((خدا را نمي توان چنان نزديك آورد كه با چشم ديده، و با دست گرفته شود، ... زيرا كه وي، چون آدميان، سري ندارد كه بر اندامهاي جسماني وصل باشد; و نيز دو بازوي شاخه دار از شانه‌هايش آويخته نيست; پا ندارد، زانو ندارد، اندام پوشيده از مو ندارد; نه، خدا تنها عقل است; عقل مقدس و بيان ناپذير، كه با انديشه‌هاي برق آسا در سراسر عالم مي درخشد.)) امپدوكلس اين سخن را به اندرزي كه از حكمت و فرسودگي پيري خبر ميدهد مي كشاند و ميگويد:نيروهايي كه در اندامهاي انساني جاي گرفته اند ناتوان و محدودند; دردهايي كه در آنها فرود ميآيد و لبه انديشه را كند ميكند نيز بسيار است. عمري كه در مرگ نصيب آدميان ميشود و در آن رنج ميبرند سخت كوتاه است. آنگاه كه زاييده شدند، چون دود در هوا محو ميشوند; و آنچه تصور ميكنند كه ميدانند، همان اندك چيزي است كه هر يك از آنان، در وقت سرگرداني در جهان، بر روي آن سكندري خورده اند. اما جملگي لاف ميزنند كه همه چيز را دريافته اند. احمقان مغرور! نمي دانند آن چيز كه هست، به هيچ چشمي ديده و به هيچ گوشي شنيده نميشود، و انديشه بشري نيز قادر به درك آن نيست. امپدوكلس در آخرين سالهاي عمر خويش، به وجهي مشخصتر، واعظ و پيامبر شد، به نظريه تجسد ارواح دلبستگي جست، و از همنوعان خود خواست كه خويش را از گناهي كه موجب اخراج آدميان از آسمان گشته است پاك سازند. همچون بودا و فيثاغورس و شوپنهاور، مردمان را از زناشويي كردن، فرزند آوردن، و باقلا خوردن برحذر مي دارد. هنگامي كه در سال 415 آتنيان سيراكوز را محاصره كردند، امپدوكلس بغايت كوشيد كه پايداري آن شهر را نيرو بخشد; از اين روي، آكراگاس (شهر ديگر سيسيل) را كه با خصومتي سخت خويشاوندانه به سيراكوز كينه مي ورزيد، آزرده و خشمگين ساخت. امپدوكلس، پس از آنكه از شهر خويش راندهشد، به خاك يونان رفت و، به روايتي، در مگارا وفات يافت. ولي ديوجانس لائرتيوس از قول هيپوبوتوس چنين گويد: امپدوكلس زني بيمار را كه مرگش يقين بود شفا بخشيد; سپس از مجلس سوري كه بدان جهت برپا شده بود برخاست و رفت، و ديگر كسي او را نديد. بنابر بعضي از افسانه‌ها، وي خود را در دهانه آتشين كوه اتنا افكند تا، بي آنكه اثري از خويش برجاي نهد، جهان را ترك گويد و بدين سان خدا بودن خود را مدلل سازد. ولي عنصر آتش به وي خيانت ورزيد و كفش برنجي او را بيرون انداخت تا نشانه سنگين آدميزاد بودنش را بر دهانه آتشفشان باقي گذارد.

IV - سوفسطاييان

كساني كه آتن را يونان مي دانند در اشتباهند، زيرا قبل از سقراط هيچ يك از فلاسفه يونان به اين شهر تعلق نداشته است، و بعد از سقراط نيز فقط افلاطون از آنجا برخاست. آنچه بر سقراط و آناكساگوراس روي داد، نشان ميدهد كه ارتجاع مذهبي در آتن شديدتر از مستعمرات بوده است; زيرا در آن نواحي، دوري جغرافيايي برخي از سنن را از ميان برده بود. اگر طبقه اي از بازرگانان كشورهاي مختلف در آتن رشد نيافته بود و سوفسطاييان بدانجا روي ننهاده بودند، شايد اين شهر تا حد بلاهت با فرهنگ و آزادي عقيده مخالفت ميكرد. بحثهايي كه در شورا ميشد، محاكماتي كه در دادگاه‌ها صورت ميگرفت، و نياز روزافزوني كه به تفكر منطقي و سخنگويي واضح و مقنع پديد آمده بود، با ثروت و كنجكاوي اجتماع مجلل دست به دست هم داده، احتياجي در آتن به وجود آوردند كه قبل از عصر پريكلس از آن خبري نبود; بدان سبب، مردم به تحصيلات عالي در علم و ادب و سخنوري و فلسفه و سياست گرويدند. در آغاز براي رفع اين نياز دانشگاهي تاسيس نمي شد، بلكه استادان دوره گرد شهر به شهر مي گشتند و در هر شهر مجلس درسي برپا، و دوره تعليمات خود را تكرار مي كردند. برخي از اين مردان، چون پروتاگوراس، خود را سوفسطاي يعني ((حكمت آموز)) مي خواندند. مفهوم اين لفظ، براي مردم آن روزگار، با مفهومي كه ((استاد دانشگاه)) براي ما دارد برابر بود. در آغاز، اين نام تحقير كننده نبود; ولي ديري نگذشت كه نزاع دين و فلسفه بدانجا كشيد كه محافظه كاران سوفسطاييان را مورد طعن و لعن قرار دادند; افلاطون نيز از رفتار تاجرانه بعضي از آنان خشمگين شد و به سوداگري سفسطه متهمشان داشت; اين تهمت تاكنون بر آنان باقي مانده است. گويا عوامالناس، از آغاز پيدايش اين معلمان، كراهتي مبهم نسبت به آنان داشته اند; زيرا تعليمات گران قيمت آنان در منطق و خطابه را فقط دولتمندان خريدار بودند، و در دادگاه‌ها از آن فايده برمي گرفتند. البته، از اين سوفسطاييان آنان كه مشهورتر بودند، مانند همه كساني كه در زمينه و حرفه اي مهارت و ورزيدگي يافته اند، تا آنجا كه مي توانستند، كالاي خويش را به طالبان آن گران مي فروختند; قانون قيمتها در همه جا بر همين اصل استوار است. گويند كه پروتاگوراس و گورگياس براي تعليم هر شاگرد ده هزار دراخما (معادل 10000 دلار) طلب ميكردند، ولي سوفسطايياني كه كمتر شهرت داشتند، به مزدهاي عادلانه تري خرسند بودند. پروديكوس، كه در سراسر يونان معروف بود، در ازاي يك دوره تعليم، از يك تا پنجاه دراخما مزد مي گرفت.

پروتاگوراس، نامدارترين سوفسطاييان، يك نسل قبل از ذيمقراطيس در آبدرا زاده شد. وي، تا زنده بود، از ذيمقراطيس شهرت و نفوذ بيشتر داشت. از خشم و هياهويي كه بر اثر آمدن وي به آتن در آن شهر پديد مي آمد، ميتوان به ميزان شهرتش پي برد9. حتي افلاطون نيز، كه بندرت عمدا درباره سوفسطاييان قضاوت عادلانه ميكرد، پروتاگوراس را بزرگ ميداشت و اخلاق عالي وي را مي ستود. در يكي از محاورات افلاطوني، كه به نام پروتا گوراس نامگذاري شده، وي بمراتب از سقراط جوان و جدل دوست خوبتر ظاهر شده است. در اين گفتگو، سقراط است كه چون سوفسطاييان سخن ميگويد، و پروتا گوراس چون مردي مهذب و فيلسوفي شريف رفتار ميكند; هرگز آشفته و خشمگين نمي گردد، و بر ذكاوت و فضل ديگران حسد نمي برد; هيچ گاه جدل را بيش از اندازه جدي نمي گيرد، و شهوت كلام ندارد.

چنانكه خودش گويد، وي به شاگردان خويش مي آموزد كه در امور فردي و اجتماعي دقيق و دورانديش باشند، و خانه و خانواده خود را با نظم و ترتيب اداره كنند; به آنان فن خطابه و شيوه سخن مقنع گفتن را تعليم ميدهد، و راه پي بردن به امور كشور و طرز اداره آن را مي نمايد. در بيان علت سنگين بودن حق تعليم خود، گويد كه رسم من بر آن است كه اگر شاگردي بر ميزان مزدي كه خواسته ام اعتراض كند، وي را به يكي از معابد مقدس ميبرم و در آنجا هر مبلغي را كه خود او بر زبان آورد و آن را عادلانه دانست، مي پذيرم. اين عمل، از معلمي كه به آن خدايان با ديده شك مي نگريست، گستاخانه و نامعقول مي نمايد. ديوجانس لائرتيوس به پروتاگوراس تهمت ميزند كه وي اولين كسي است كه جدليان را ((به سلاح سفسطه و مغالطه مسلح كرده است.)) اگر سقراط اين سخن را مي شنيد، بي گمان سخت خشنود مي گشت; اما باز همين ديوجانس ميگويد كه پروتاگوراس ((نخستين كسي است كه >جدل< مشهور به >سقراطي< را اختراع كرد))- و اين نكته به مذاق سقراط هرگز خوش نمي آمد. تنها يكي از فضيلتهاي پروتاگوراس آن بود كه اساس دستور زبان و فقه اللغه را در اروپا بنا نهاد. افلاطون گويد كه وي از درست به كار بردن الفاظ سخن مي گفت، و اولين كسي بود كه مذكر و مونث و خنثي بودن اسمها، و پارهاي از وجوه و زمانهاي افعال را تشخيص داد. ولي اهميت عمده وي در آن است كه توجه به ذهنيات در فلسفه از او آغاز ميشود، نه از سقراط. پروتاگوراس، برخلاف فلاسفه يونيايي، به فكر يعني به مراحل احساس و ادراك و فهم و بيان بيشتر نظر داشت تا به اشياي عيني. برخلاف پارمنيدس، كه احساس را به سوي حقيقت راهبر نمي دانست، پروتاگوراس، چون لاك10، آن را يگانه وسيله آگاهي و معرفت ميشمرد، و هرگز بحقيقت ماوراي احساس معتقد نبود. وي ميگفت كه حقيقت مطلق وجود ندارد، بلكه هر چه هست همان است كه در شرايط و اوضاع معين بر اشخاص معين روي ميدهد; اقوال متناقض ممكن است كه در مواقع مختلف، يا نسبت به اشخاص مختلف، به يك ميزان حقيقت داشته باشد. حقايق، خير، و زيبايي همه از امور نسبي و ذهني هستند. ((مقياس همه چيز انسان است و بر اين مقياس، هر چه هست، هست; و هر چه نيست، نيست.)) هنگامي كه پروتا گوراس اين اصل ساده انسانيت و نسبيت را اظهار ميدارد، مجموعه عالم در پيش چشم يك مورخ لرزان و متزلزل ميشود; همه حقايق ثابت و اصول مقدس در هم مي شكنند; فرديت براي خود زبان و فلسفه اي پيدا ميكند; و مباني فوق طبيعي نظامات اجتماعي به خطر و زوال ميافتد. اگر پروتاگوراس شكاكيت دامنه داري را كه در اين بيانات مشهور نهفته است با شتاب در شئون دين دخالت نداده بود، شايد نظري و بدون خطر باقي ميماند. پروتاگوراس در خانه اوريپيد آزادانديش و سنت شكن، و در بين گروهي از معاريف، مقالهاي برخواند كه نخستين جمله آن آتن را در آشوب افكند. آن جمله چنين است: ((درباره خدايان، هيچ نمي دانم كه هستند يا نيستند يا از چه گونه اند. چيزهاي بسيار ما را از اين شناسايي باز ميدارد: موضوع سخت بغرنج است، و عمر ناپايدار ما سخت كوتاه.)) مجلس آتن، كه از اين مقدمه شوم به هراس افتاده بود، پروتاگوراس را از شهر راند; به همه مردم آتن فرمان داد كه اگر نسخه اي از نوشته‌هاي وي يافتند، تسليم كنند; و سرانجام، همه كتب او را در بازار شهر به آتش سپرد. پروتاگوراس به سيسيل گريخت و، چنانكه روايت شده است، در راه غرق شد. گورگياس لئونتيني اين انقلاب شكاكيت را دنبال كرد، ولي آن قدر هوشيار بود كه بيشتر روزگار خود را در خارج آتن به سر برد; كار وي نمونه كار كساني بود كه سياست و فلسفه را در يونان با هم سازش مي دادند. وي در حدود سال 408 زاده شد، فلسفه و بلاغت را نزد امپدوكلس فرا گرفت و، در خطابه و تعليم آن، چنان در سيسيل شهرت يافت كه به سال 427، لئونتيني وي را به عنوان سفير به آتن فرستاد. در جشن مسابقات اولمپي، به سال 428، وي در ميان جمعي كثير خطابه اي ايراد كرد و مردم يونان را، كه با يكديگر در جنگ و ستيز بودند، به صلح و اتحاد دعوت كرد، تا در برابر نيروي سركش ايران به هم بپيوندند. گورگياس از شهري به شهر ديگر ميرفت و آراي خود را چنان آراسته و خوش آهنگ بيان ميكرد، نظم و تناسب را چنان ماهرانه در لفظ و معني رعايت مي نمود، و شعر و نثر را چنان بظرافت به هم مي آميخت كه به آساني در همه جا شاگردان فراوان گردش را مي گرفتند و، در ازاي يك دوره تعليم، يكصد مينا به وي مزد مي دادند. كتاب وي، كه در باب طبيعت نام داشت، سه قضيه شگفت انگيز را به اثبات ميرساند: اول آنكه هيچ چيز وجود ندارد; دوم آنكه اگر چيزي وجود داشته باشد، شناختن آن ممكن نيست; و سوم آنكه اگر شناختن چيزي ممكن باشد، آن شناسايي از شخصي بشخص ديگر قابل انتقال نيست11. از گورگياس نوشته ديگري در دست نيست. وي، پس از آنكه از الطاف و دهشهاي دولتهاي بسيار برخوردار شد، در تسالي اقامت گزيد. چون مردي خردمند بود، قسمت عمده دارايي سرشار خود را قبل از پايان عمر به پايان رساند. بنا بر روايات معتبر، عمر وي از يكصد و پنج سال كمتر نبود; يكي از نويسندگان روزگار قديم چنين آورده است كه ((گورگياس يكصد و هشت سال زيست، اما جسمش از پيري ناتوان نشده بود; تا پايان عمر از تندرستي كامل برخوردار بود و چون جوانان حواسي نيرومند داشت.)) اگر سوفسطاييان با يكديگر دانشگاهي متفرق تشكيل داده بودند، هيپياس اليسي به تنهايي دانشگاهي را در خود جمع داشت، و در جهاني كه هنوز در آن گسترش علم از حدود دريافت يك مغز تجاوز نكرده بود، نمونه يك مرد علامه بود. هيپياس استاد نجوم و رياضيات بود; در هندسه بحثهاي نو به ميان آورد; در شعر و موسيقي و خطابه دست داشت; درباره ادبيات و اخلاق و سياست سخن ميراند; مورخ بود; و با ثبت نام قهرمانان و برندگان مسابقات اولمپي، اساس تاريخ و گاهشماري يونان را بنا نهاد; اليس وي را به عنوان سفير به كشورهاي ديگر گسيل مي داشت، و چنان در هر هنر و پيشهاي مهارت داشت كه همه پوشاك و زيورهاي خود را با دست خويش  . كار او در فلسفه اندك، ولي بزرگ و مهم بود: تصنع فسادانگيز و انحطاط آور زندگي شهري را مذموم مي شمرد و بدان سخت معترض بود; طبيعت و قانون را با هم مي سنجيد، و قانون را ستمگري جبار مي دانست كه بر نوع بشر خودسرانه حكومت مي كند.

پروديكوس كئوسي، در صرف و نحو، بحثهاي پروتاگوراس را دنبال كرد; اجزاي كلام را معين ساخت; و افسانه اي ساخت كه موجب خرسندي بزرگان كشور شد، زيرا كه در آن، هراكلس فضيلت دشوار را بر رذيلت آسان رجحان مينهاد. سوفسطاييان ديگر تا اين حد پرهيزكار و خداشناس نبودند: آنتيفون آتني در الحاد و ماده گرايي پيرو ذيمقراطيس بود و عدالت را عبارت از اجراي اموري مي دانست كه بر حسب شرايط ضرورت يابند; تراسوماخوس خالكدوني (اگر گفته افلاطون را بپذيريم) حق و زور را يكي مي شمرد و مي گفت كه پيروزيها و كام يابيهاي بدكاران، وجود خدايان را مشكوك جلوه گر مي سازد. بر روي هم، سوفسطاييان را بايد در شمار حياتي ترين عوامل تاريخ يونان دانست. اينان صرف و نحو و منطق را براي اروپاييان پديد آوردند، فن جدل را پيشرفت دادند، اشكال استدلال را تجزيه كردند، و طريقه كشف خطاهاي منطقي و راه سود جستن از آنها را به مردمان آموختند. وجود سوفسطاييان انگيزه و سرمشقي شد كه سوداي مناظره و استدلال را بر روح يونانيان حاكم ساخت. منطق را در زبان و بيان به كار گرفتند و دقت و روشني انديشه را افزايش دادند، و اين موجب شد كه علم و معرفت بدرستي انتقال يابد. نثر در دست سوفسطاييان صورت ادبي به خود گرفت، و شعر وسيله بيان افكار فلسفي شد. اين گروه در همه امور به تجزيه و تحليل مي پرداختند; به سنتهايي كه حواس يا منطق عقل ارزششان را تاييد نميكرد بي اعتنا بودند; و، در نهضتي كه مبناي آن تعقل بود و سرانجام در بين طبقات روشن فكر دين يونان را در هم شكست، دخالت و تاثير عظيم داشتند. افلاطون گويد ((راي عموم)) در زمان وي بر آن است كه ((جهان و همه موجودات آن، از حيوان و نبات و جماد، از علتي خود به خود و غير عاقل)) منشا مي گيرد. لوسياس مجمعي كفرآميز را ذكر ميكند كه خود را ((انجمن شيطان)) ناميده است. اعضاي اين انجمن، در روزهايي كه ويژه روزه داشتن است، گرد هم مي آيند و عمدا به خوردن و آشاميدن مي پردازند.

پينداروس، در آغاز قرن پنجم، پيشگويي كاهن معبد دلفي را عابدانه مي پذيرفت; اشيل سياستمدارانه از آن دفاع مي كرد; هرودوت، در حدود سال 450، با خوف و ترس به انتقاد آن پرداخت; و در پايان آن قرن، توسيديد آشكارا منكر آن شد. ائوتوفرون شكوه از آن داشت كه چون در مجلس نام غيبگويان را بر زبان ميآورد، مردمان به او ميخندند و او را ابله قديمي مي شمرند. سوفسطاييان را از اين جهت نه ملامت بايد كرد نه ستايش. بسياري از اين حالات در فضاي آن زمان پراكنده بود و از ثروت و راحت روز افزون و سياحت و تحقيق و تفكر سرچشمه مي گرفت. اينان در افساد اخلاقيات نيز تاثير اساسي و مستقل نداشتند، بلكه با عوامل ديگر شريك بودند; ثروت، به خودي خود و بدون ياري فلسفه، قيدهاي اخلاقي و خويشتنداري رواقي را نابود ميسازد. ولي سوفسطاييان در اين زمينه محدود، بي آنكه خود بدانند، تجزيه و انحلال را تسريع مي نمودند. اگر پولدوستي را، كه صفتي است كاملا انساني، ناديده انگاريم، بايد اعتراف كنيم كه اكثر سوفسطاييان مردماني والاطبع و مهذب بودند و زندگي مرفه و منزهي داشتند. اينان، گرچه نيك دريافته بودند كه اخلاقيات ريشه‌هاي زميني دارد و به مقتضاي شرايط اقليمي تغيير مي كند، خود مردماني پاكيزه خوي و درستكار بودند; اما سنت يا حكمتي را كه موجب پرهيزكار ماندن شان شده بود به شاگردان خويش انتقال نمي دادند. شايد از آن روي كه خود از اهالي مستعمرات بودند، ارزش آداب و رسوم را چنانكه بايد نمي شناختند و آن را، در حفظ اخلاق و نظم، جانشين سليم و آرامش طلب زور و قانون نمي دانستند. تعريف و ارزيابي امور اخلاقي براساس علم، چنانكه پروتاگوراس يك نسل پيش از سقراط بدان پرداخته بود، انديشه‌ها را سخت برمي انگيخت، لكن ضربهاي بود كه اصول و مباني اخلاق را متزلزل مي ساخت. توجه شديد به علم سطح فرهنگ يونان را بالا برد; ولي بدان سرعت كه انديشه‌ها را آزاد ساخت، فهم و آگاهي را توسعه و كمال نبخشيد. بيان آنكه دانش و آگاهي بشري نسبي است، مردمان را چنانكه بايد فروتن نساخت، بلكه موجب شد كه هر كس خود را ميزان و مقياس همه اشيا و امور بداند. هر جوان زيرك خود را شايسته آن مي ديد كه بنشيند و درباره اخلاقيات مردمان خود قضاوت كند و اگر آن را نفهميد يا نپسنديد، مردود و محكومش شمارد، و سپس آزادي به دست آرد تا هوسها و تمايلات خود را، به نام فضيلتهاي يك روح آزاد شده، برآورده كند و آن را معقول و موجه بداند. فرق ميان ((طبيعت)) و ((قرارداد)) يا ((طبع)) و ((وضع)) آشكار شده بود، و سوفسطاييان كهتر با شوق تمام چنين بحث ميكردند كه هر چه ((طبيعت)) اقتضا كند، فارغ از قيود عرف و قانون، خوب و پسنديده است. اين امر پايه‌هاي باستاني اخلاق يونان را سست كرد و، در حيات آن مردم، تجارب نو و حالات گوناگون پديد آورد. مردمان كهنسال از فنا شدن سادگي و صداقت مالوف سخت اندوهگين بودند و از اينكه قيود ديني مردمان را از كسب مال يا جلب لذت باز نمي دارد شكوه داشتند. چنانكه از گفته افلاطون و توسيديد بر ميآيد، در بين متفكران و عوام كساني بودهاند كه اصول اخلاقي را از خرافات شمرده و جز زور و قدرت هيچ چيز را حق ندانستهاند. اين فرديت بي قيد و بند، منطق و بلاغت سوفسطاييان را وسيله مغالطه‌هاي قانوني و مردمفريبيهاي سياسي قرار داد و جهان وطني دامنه دار آنان را به پايهاي تنزل داد كه محتاطانه از دفاع ميهن خويش خودداري ميكردند، يا بدون تعصب آماده بودند كه آن را به بهترين خريداران بفروشند. دهقانان ديندار و اشراف محافظه كار با عامه شارمندان دموكراسي شهري در اين باره متفق شدند كه خطر فلسفه كشور را تهديد ميكند. بعضي از فلاسفه، خود، در جنگ با سوفسطاييان شركت جستند. سقراط اين گروه را از آن روي گنهكار ميشمرد كه سخن نادرست و خطا را با منطق و بلاغت، درست و مقنع جلوه ميدهند (چنانكه چندي بعد آريستوفان نيز سقراط را به همين گناه متهم ساخت)، و هم او بر آنان خرده ميگرفت كه، در ازاي تعليمات خود، مزد و پاداش مي ستانند. سقراط صرف و نحو نمي دانست، و عذرش آن بود كه از عهده پرداخت پنجاه دراخما حق تعليم پروديكوس بر نميآمده و فقط استطاعت آن داشته است كه دوره يك دراخمايي مقدمات را تحصيل كند. وي در يكي از اوقات نامطبوع عمر خويش، در اين مورد، بيرحمانه مقايسهاي ميكند و نكاتي را آشكار ميسازد: اي آنتيفون، در ميان ما عقيده بر آن است كه زيبايي يا حكمت را ميتوان شرافتمندانه يا غير شرافتمندانه صرف كرد: زيرا اگر كسي زيبايي خود را در ازاي پول به كسي كه طالب آن است بفروشد، مردمان او را روسپي مذكر (امرد) گويند; اما اگر كسي با مردي دوست شود كه خود، وي را ستايندهاي شرافتمند و شايسته بداند، ما آن كس را صاحب حزم و خرد مي شمريم. بر همين وجه، كساني كه حكمت و دانش خويش را در ازاي پول به خريداران آن مي فروشند سوفسطايي يا بهتر بگوييم روسپي حكمت خوانده مي شوند; و اما اگر كسي با مردي كه خود بر اهليتش يقين دارد دوست شود و دانش خويش را به او بياموزد، گوييم كه وي كاري كرده است كه زيبنده هر شارمند شرافتمند است.

افلاطون كه خود مردي دولتمند بود، استطاعت آن را داشت كه با اين عقيده موافق باشد. ايسوكراتس با خطابه ضد سوفسطاييان كار خويش را آغاز كرد، از استادان مبرز بلاغت شد، و براي يك دوره تعليم خود، يك هزار دراخما (معادل 1000 دلار) مزد مي طلبيد. پس از اينان، ارسطو جنگ با سوفسطاييان را ادامه داد و گفت كه سوفسطايي كسي است كه ((ظاهر حكيمان را به خود بربندد، و تنها آرزويش اين باشد كه از آن طريق مال و مكنت به چنگ آرد.)) و پروتا گوراس را بدان متهم مي ساخت كه ((عهد كرده است تا بدترين دليل را بهترين دليل جلوه گر سازد.)) از همه بدتر آن بود كه هر دو طرف حق داشتند. شكوه از سنگيني مزد استادان از انصاف به دور بود، زيرا دولت از اين بابت چيزي نمي پرداخت، و براي تامين مخارج تحصيلات عاليه، جز اين چاره و راهي نبود. اگر سوفسطاييان نيز سنن و اصول اخلاقي را انتقاد ميكردند، قصد بد نداشتند; زيرا، به زعم خود، بردگان و اسيران را آزاد مي ساختند. اينان نمايندگان طبقه روشنفكر عصر خويش بودند و سوداي آزادانديشي در سر داشتند و، چون اصحاب دايره المعارف در عصر روشنگري فرانسه، با نيرويي شگرف، گذشته محتضر را يكباره از ميان برداشتند; ولي عمرشان وفا نكرد، يا بدان حد دور انديش نبودند كه به جاي نظام كهن، كه تعقل افسار گسيخته به ويران ساختنش پرداخته بود، نظام ديگري قرار دهند. در هر تمدن، زماني فرا ميرسد كه بايد همه آداب و روشهاي قديم مورد توجه قرار گيرد; و اين وقتي است كه جامعه با تحولات شديد و مقاومت ناپذير اقتصادي مواجه، و ناچار شود كه وضع خود را با آن سازگار سازد. در تمدن يونان، سوفسطاييان وسيله اين تجديد نظر بودند. لكن، براي تطبيق دادن وضع، تدبير و كفايت نداشتند; اهميت تاريخي آنان در اين است كه مردمان را به كسب علم برانگيختند و باب تفكر را گشودند. سوفسطاييان، از گوشه و كنار سرزمين پهناور يونان، عقايد نو و بحثهاي تازه به آتن آوردند و آن شهر را بيدار كردند، تا از ذوق و معرفت و كمال فلسفي برخوردار بشود. اگر اينان نبودند، سقراط و افلاطون و ارسطو پيدا نمي شدند.

V - سقراط

1-ماسك سلينوس

خشنوديم كه عاقبت در برابر شخصيتي چون سقراط، كه ظاهرا واقعيتي دارد، قرار گرفته ايم. اما اينكه گفتيم شخصيت سقراط ظاهرا واقعيتي دارد از آن روست كه منبع آگاهي ما در اين باره تنها دو كس بوده اند: يكي افلاطون كه درامنويسي خيالپرداز است، و ديگري گزنوفون كه داستانهاي تاريخي مي نگارد; هيچ يك از آثار اين دو كس را نمي توان تاريخ پنداشت ديوجانس لائرتيوس چنين روايت ميكند: ((گويند كه چون افلاطون رساله لوسيس را پيش سقراط برخواند، وي فرياد برآورد: >اي هراكلس! اين مرد جوان چه دروغها درباره من گفته است!< زيرا كه افلاطون سخنان بيشماري از قول وي گفته بود كه او خود هرگز از آن خبر نداشت.)) افلاطون هيچ گاه ادعا نميكند كه خود را به واقعيت محدود ساخته است، و شايد هيچ به خيالش خطور نكرده بود كه آيندگان وسيله آن نخواهند داشت كه در آثار وي خيال پردازيها را از شرح حالها جدا سازند. ولي وي، در سراسر ((محاورات)) خود، از استاد خويش تصويري منظم به دست ميدهد، و شرمناكي دوران جواني او را در رساله پارمنيدس، پرگويي گستاخانه اش را در رساله پروتاگوراس، و پرهيزكاري خاضعانه اش را در رساله فيدون چنان به دقت وصف ميكند كه اگر اين مجموعه شرح احوال سقراط نباشد، يكي از آثار برجسته ادب جهان است و افلاطون را در شمار بزرگترين قهرمان سازان جهان قرار ميدهد. ارسطو مطالبي را كه در رساله پروتاگوراس از قول سقراط نقل شده است، گفته خود سقراط ميداند. اخيرا، از كتابي به نام آلكيبيادس قطعاتي به دست آمده، و نويسنده آن آيسيخنس سفتوسي، يكي از شاگردان سقراط بوده است. اين قطعات، تصويري را كه افلاطون در نخستين رسالات خويش از سقراط ساخته است، و نيز داستان مهر و دلبستگي فيلسوف را به آلكيبيادس تاييد و تصديق ميكند. از سوي ديگر، ارسطو يادداشتها و ضيافت گزنوفون را از داستانهاي موهوم و گفتگوهاي خيالي مي شمارد كه در آنها سقراط وسيله بيان افكار و آراي گزنوفون شده است12. اگر نقش گزنوفون نسبت بسقراط تا آن حد صادقانه باشد كه اكرمان نسبت به گوته بود، ما فقط ميتوانيم گفت كه وي، با دقت بسيار، سخنان سرد و مبتذل و بي خطر استاد را گرد آورده است. باور نمي توان كرد كه چنين مرد متقي و با فضيلتي قصد واژگون كردن تمدني را داشته باشد. ساير نويسندگان قديم، برخلاف گزنوفون، اين حكيم سالخورده را به صورت قديسان در نياورده اند. آريستوكسنوس تارنتومي، در حدود سال 318، از قول پدرش كه خود را از آشنايان نزديك سقراط به شمار مي آورد مي گفت كه اين فيلسوف مردي تعليم نيافته و ((جاهل و فاسد)) بوده است; و ائوپوليس شاعر كمدي نويس نيز در تهمت زدن به اين خرمگس عظيم با رقيب خود آريستوفان رقابت ميكرد. از قيل و قالها و مناقشات پرهياهو كه بگذريم، دست كم روشن ميشود كه سقراط در زمان خويش از هر كس ديگر محبوبتر و منفورتر بوده است. پدرش مجسمه ساز بود، و گويند كه خود او نيز مجسمه اي از هرمس، و سه پيكره از الاهگان رحمت ساخته بود كه در نزديكي مدخل آكروپوليس جاي گرفته بودند.

مادرش قابله بود، و سقراط هميشه شوخ طبعانه ادعا مي كرد كه پيشه مادر را دنبال ميكند و، در عالم عقايد و انديشه‌ها، ديگران را مدد ميدهد تا آراي خويش را بيان كنند و از حمل آن فارغ شوند. روايت ديگر سقراط را فرزند يكي از بردگان مي شمارد; اين سخن درست نيست، زيرا كه وي از افراد پياده نظام سنگين اسلحه بود (و فقط شارمندان به اين خدمت پذيرفته مي ذشدند). از پدرش خانه اي به ارث برد; هفتاد مينا نقدينه داشت، كه دوستش كريتون آن را از بهر وي به كار انداخته بود. اما، از ساير جهات، سقراط در همه جا به صورت مردي فقير توصيف شده است. وي به پرورش جسم توجه بسيار داشت، و معمولا از تندرستي برخوردار بود. در جنگ پلوپونزي، براي خود شهرت سربازي كسب كرد; زيرا كه به سال 432 در پوتيدايا، به سال 424 دردليوم، و به سال 422 در آمفيپوليس جنگيد. در پوتيدايا، جان و سلاح آلكيبيادس جوان را نجات داد; از جايزه دليري چشم پوشيد تا اين افتخار نصيب دوستش شود. در دليوم، وي آخرين مرد آتني بود كه در پيش اسپارتيان ميدان تهي كرد، و شايد با خيره شدن در چشم دشمن، جان خويش را نجات داد و، از اين راه، حتي اسپارتيان را بيمناك ساخت. گويند كه سقراط در اين جنگها از همه آتنيان بيشتر دليري و پايداري ورزيد و، بي ناله و شكوه، گرسنگي و خستگي و سرما را تحمل كرد; سرانجام، هنگامي كه خود را راضي ساخت كه در آتن ساكن شود، به سنگ تراشي و مجسمه سازي مشغول شد. وي به سير و سفر رغبتي نداشت، و بندرت از شهر يا از بندرگاه آن دور ميشد; كسانتيپه را به زني گرفت. اين زن همواره شوهر خويش را ملامت مي كرد و ميگفت كه وي هرگز به خانه و خانواده خود نمي پردازد. سقراط به كسانتيپه حق ميداد و، نزد فرزند و دوستان خود، دليرانه از او دفاع و حمايت ميكرد. ازدواج برپاي او قيدي ننهاده بود; پس از دوران جنگ كه تعداد مردان سخت كاهش يافته و قانون، تعدد زوجات را موقتا جايز شمرده بود گويا زني ديگر نيز اختيار كرد. چهره سقراط را همه مي شناسند. اگر از روي مجسمه نيمتنه اي كه به نام او در موزه رم موجود است با شك و ترديد قياس و قضاوت كنيم، بايد اعتراف بورزيم كه چهره وي نمونه واقعي صورت مردم يونان نمي تواند باشد. سر بزرگ، بيني پهن، لبهاي ضخيم، و ريش انبوهش بيشتر آناخارسيس دوست سولون را، كه از دشتهاي شمالي درياي سياه آمده بود، يا سكايي جديد يعني تولستوي را به ياد مي آورد. آلكيبيادس، حتي در وقتي كه محبت خويش را ابراز ميدارد، با تاكيد بسيار چنين ميگويد: ((سقراط در نظر من به ماسكهاي سيلنوس مي ماند كه در كارگاه‌هاي مجسمه سازي ديده ميشود. اين ماسكها ناي و مزمار بر دهان دارند، و از ميان گشوده ميگردند و در درون آنها مجسمه‌هاي خدايان جاي دارد. نيز ميگويم كه سقراط به مارسواس، كه از ساتيرها13ست، شباهت دارد. سقراط، انكارمكن كه چهره ات به ساتيرها شبيه است.)) اما سقراط هيچ اعتراضي نمي كند، و بدتر از همه آنكه خود معترف است كه شكمي بزرگ دارد و اميدوار است كه با رقصيدن آن را كوچكتر سازد. در توصيف عادات و اخلاق وي افلاطون و گزنوفون هم عقيده اند. در همه ايام سال با يك جامه ساده و كهنه مي ساخت; و برهنه پايي را بر پوشيدن كفش و نعلين رجحان ميداد. از بيماري مال اندوزي، كه آدميان را پريشان خاطر مي دارد، مصونيتي باورناپذير داشت. روزي، در بازار شهر، اشيا و امتعه فراواني را كه براي فروش بدان جا آورده بودند ديد و گفت: ((چه بسيارند چيزهايي كه مرا بدانها نيازي نيست!)) هميشه، در عين فقر، خود را غني مي ديد. سقراط نمونه اعتدال و خويشتنداري بود، ولي هرگز چون قديسان نمي زيست. وي، مانند همه مردم مهذب يونان، باده مينوشيد و براي حفظ خويش در صراط مستقيم، حاجت به زهد و پرهيز نداشت14. از مردم كناره نمي گرفت، بلكه از معاشرت با ديگران شادمان ميشد و گاه گاه دعوت اغنيا را نيز با خرسندي مي پذيرفت، ولي هرگز پيش آنان خضوع نمي كرد و به فرمانشان گردن نمي نهاد. از ياري مالداران بي نياز بود، و دعوتها و هداياي شاهان و بزرگان را رد ميكرد. خلاصه كلام آنكه وي مردي نيكبخت بود: بي رنج كار زندگي مي كرد; بي نوشتن ميخواند; تعليم ميداد، لكن اين كار عادت جاري او نبود; باده مي نوشيد، اما اندازه نگاه ميداشت و به سرگيجه دچار نمي گشت; و پيش از آنكه ضعف و زبوني پيري را ببيند، درگذشت مرگش نيز با درد و رنج همراه نبود. درسهاي اخلاقي وي براي زمان خودش بسيار عالي و پسنديده بود، لكن همه مردمان نيك سيرتي را كه ستايشگر اويند راضي و خرسند نمي سازد. وي از ديدار خارميدس به ((آتش اشتياق در مي افتاد))، ولي نمي دانست كه در آن جوانك زيباروي نيز ((روحي والا)) هست يا نه، و از اين روي خود را نگاه ميداشت. افلاطون، سقراط و آلكيبيادس را دلباخته يكديگر مي شمارد، و گويد كه اين فيلسوف ((همه جا در پي آن جوان خوبروي روان بود.)) گرچه مرد سالخورده ما غالبا عشق خود را به صورت افلاطوني آن نگاه ميداشت، به امردان و روسپيان ممتاز نيز شيوه‌هاي جلب عشاق را مي آموخت. وي، در نهايت شهامت، به ((تئودوتا))ي روسپي، كه به وي گفته بود ((بيشتر به ديدار من بيا))، وعده ياري و مساعدت داد. خوش خلقي و مهرباني سقراط چنان موثر بود كه كساني كه به دريافت آراي سياسي او نايل مي شدند، آراي اخلاقيش را نيز بآساني تحمل مي كردند. پس از مرگ او، گزنوفون در باره اش چنين گفت:

((عدالت وي به حدي بود كه در ناچيزترين امور بر كسي ظلم روا نمي داشت. ... چنان اعتدال را رعايت ميكرد كه هرگز لذت را بر فضيلت و تقوا رجحان نمي نهاد; چنان خردمند بود كه هيچ گاه در تميز نيك و بد خطا نمي كرد. ... در تشخيص خيم و خويهاي ديگران آن قدر بصيرت داشت، و چنان همگان را به كسب فضيلت و شرافت بر مي انگيخت كه نيكترين و نيكبخت ترين مردمان آرزو ميكردند كه چون او باشند.)) نيز افلاطون، با سادگي و صراحتي موثر، چنين بيان داشته است: ((وي براستي عادلترين، عاقلترين، و نيكترين مردي است كه من در عمر خود ديده ام.))

2- خرمگس معركه

سقراط سخت كنجكاو و اهل جدل و مباحثه بود. از اين روي به تحصيل فلسفه پرداخت و يك چند نيز مجذوب سوفسطاييان گشت; چه، در دوران جواني وي، سوفسطاييان آتن را تسخير كرده بودند. به هيچ دليل نمي توانيم گفت كه ملاقات و مباحثات سقراط با پارمنيدس، پروتاگوراس، گورگياس، پروديكوس، هيپياس، و تراسوماخوس را افلاطون از خود ساخته است. شايد سقراط زنون را، كه در حدود 450 به آتن آمده بود، ملاقات كرده و تحت تاثير روش جدلي (ديالكتيكي) وي قرار گرفته باشد. سقراط چنان به روش زنون دلبستگي يافت كه تا پايان عمر از آن جدا نشد. شايد وي آناكساگوراس را نيز مي شناخته; اگر شخصا با او آشنايي نداشته، بر عقايدش آگاهي تمام داشته است. زيرا يكچند نزد آرخلائوس ملطي، كه شاگرد زنون بوده، تحصيل فلسفه ميكرده است. آرخلائوس در آغاز كار به طبيعيات مشغول بود، و در پايان عمر به تحقيق در امور اخلاقي پرداخت. وي اصل و اساس اخلاقيات را از روي قواعد عقل توجيه و تفسير ميكرد، و شايد سقراط نيز به متابعت او از علم به اخلاق رو كرد. سقراط از اين راه‌ها به سوي فلسفه جلب شد، و از اين روي بود كه گفت: ((بزرگترين شاديهاي من در آن است كه هر روز از فضيلت گفتگو كنم; در خود و در ديگران به تفحص پردازم; زيرا وجودي كه مورد آزمايش و بررسي دقيق قرار نگيرد شايسته آدمي نيست15.)) وي، از اين جهت، در آرا و عقايد مردمان به كاوش مي پرداخت; با پرسش و استفسار آنان را مي آزرد و به سخن گفتن مي آورد; جوابهاي دقيق و نظرات نامتناقض طلب ميكرد; و بدين سبب، خود را براي كساني كه توانايي تفكر درست و روشن نداشتند، مايه وحشت ساخته بود. سقراط ميخواست كه در دوزخ هم خرمگس معركه باشد و در آنجا نيز معلوم كند كه ((چه كس حكيم است و چه كس از حكمت به دور و حكيم نماست.)) او خود را در معرض اين گونه بازجوييها و آزمايشها قرار نميداد، زيرا اعتراف ميكرد كه هيچ نميداند. وي همه سوالها را ميدانست، اما بر هيچ يك از پاسخها آگاهي نداشت، و با فروتني ميگفت ((من فقط دوستدار فلسفه ام.)) شايد ميخواست بگويد كه خودش هيچ اصل و قاعده ثابت و قطعي ندارد، و تنها نكته اي كه بر وي مسلم شده آن است كه آدمي از خطا كردن مصون نيست. گويند كه وقتي، خائرفون از غيبگوي معبد دلفي پرسيد: ((آيا از سقراط كسي فرزانه تر هست)) بنابر همان روايت، غيبگو جواب داد: ((نه، هيچ كس چون او فرزانه نيست.)) ولي سقراط خود  مي گفت كه غيبگوي دلفي از آن روي چنين پاسخ داده است كه من به جهل خويش اعتراف كرده ام.

از آن لحظه، سقراط بر آن شد كه عملا و به نحوي قاطع دست به كار زند و عقايد و آرايي واضح و روشن براي خويش به دست آرد. وي مي گفت: ((بايد گاه گاه درباره امور بشري با خود سخن گويد، در حقيقت دينداري و بي ديني تامل كند، عدل و ظلم را از هم جدا گرداند، معقول را از نامعقول بازشناسد، حدود شجاعت و جبن را معين سازد، در ماهيت حكومت بر انسان تحقيق كند، صفات كسي را كه ماهرانه بر مردم حكومت ميكند معلوم دارد، و درباره ساير موضوعات ... انديشه كند; زيرا، به گمان وي، كساني كه بر اين مسائل آگاه نباشند حقا نبايد از بردگان برتر شمرده شوند.)) به هر انديشه مبهم يا تعميم ناقص كه م يرسيد، يا هر تعصب پنهاني و نامعقول كه ميديد، درباره ماهيت و چگونگي آن پرسش ميكرد و تعريف دقيق و درست ميخواست. چنان ژخو كرده بود كه سحرگاه از خواب برخيزد و به بازار، به ورزشگاه‌ها، يا به كارگاه‌هاي صنعتگران رود و در هر كه ذكاوتي انگيزنده يا حماقتي سرگرم كننده يافت، وي را به مباحثه كشد.

مي گفت: ((مگر جاده آتن نه براي آن است كه در آن بحث و گفتگو كنند)) روش او ساده بود: از كسي كه با وي سخن مي گفت، مي خواست كه انديشه يا مفهوم وسيعي را تعريف و تحديد كند; سپس آن تعريف را بدقت مورد بحث و بررسي قرار ميداد تا بر حسب معمول، نقض يا تناقض و يا بطلان و سخافت آن را آشكار گرداند; و از آنجا، با پرسشهاي پي در پي، مخاطب خود را به سوي تعريفي كاملتر و درست تر راهبري ميكرد، اما هرگز خود آن را بر زبان نمي آورد. گاهي، با تحقيق در يك سلسله امور خاص و مجزا به يك نظر كلي مي رسيد، يا نظري تازه عرضه مي داشت. وي از اين راه تا حدودي روش استقرا در منطق يونان وارد كرد. گاهي نيز، با استهزاي سقراطي، نتيجه‌هاي مضحك يك تعريف، و يا بطلان عقيدهاي را كه در نظر داشت، پديدار و معلوم مي ساخت. به تفكر منظم اشتياق فراوان داشت، و مي خواست كه اشيا را، يك به يك، برحسب نوع و جنس و تفاوتهاي خاصشان طبقه بندي كند. در اينجا نيز، مقدمات روش ارسطو را براي تعريف اشيا فراهم كرد و نظريه مثل افلاطوني را بنياد نهاد. وي مي گفت كه جدل (ديالكتيك) فني است كه بدان مي توان امور و اشياي مختلف را از هم متمايز ساخت، و با شوخ طبعي و طنزي كه در تاريخ فلسفه جهان ديري نپاييد، بيابان بي حاصل منطق را طراوتي بخشيد.

مخالفانش مي گفتند كه وي ويران كنندهاي است كه خود هرگز چيزي نمي سازد; همه پاسخها را رد ميكند و خود مشكلي را نمي گشايد; و آرا و روشش مخرب اخلاق و افكار است. در بسياري از موارد، چون به توضيح و تفسير نظري مي پرداخت، آن را مبهم تر و غامض تر از پيش باقي مي گذاشت. هنگامي كه مردي سرسخت چون كريتياس مي كوشيد كه از وي پاسخي دريابد، وي پاسخ خود را به پرسشي ديگر تبديل ميكرد و باز بيدرنگ تفوق را به دست مي آورد. در رساله پروتاگوراس، قرار بر آن مي گذارد كه به جاي پرسش، پاسخ گويد; ولي اين عزم خير بيش از يك لحظه دوام نمي آورد، و پس از آن پروتاگوراس، كه در بازي منطق چيره دست و كهنه كار است، به آرامي از بحث كناره مي گيرد. هيپياس از طفره زدنهاي سقراط خشمگين ميشود و به فرياد ميگويد: ((به زئوس سوگند كه تا نگويي كه عدل را چه چيز ميداني، از من >جوابي< نخواهي شنيد. تو هيچ نمي خواهي كه دليلي بياوري يا درباره موضوعي عقيده خويش را بيان داري; تنها هنرت اين است كه به ديگرن بخندي، از هر كس پرسشي كني، و پاسخ او را مردود شماري و مجابش گرداني. ولي اين پسنديده نيست.)) در برابر اين گونه سرزنشها، سقراط فقط مي گفت كه من نيز، چون مادر خود، قابله اي بيش نيستم. ((اينكه مرا ملامت ميكنند و مي گويند كه از ديگران پرسشهايي ميكنم كه خود فهم و توانايي پاسخ گفتن بدانها را ندارم، كاملا بجاست. علت آن است كه خداوند مرا به قابله بودن مجبور ساخته و از زاييدن منع فرموده است.)) اين گونه دخالت دادن خدايان در كارها براي دوست او اوريپيد شايسته تر بود.

سقراط از بسياري جهات به سوفسطاييان شباهت داشت; مردم آتن نيز بدون ترديد و تامل، و معمولا بي آنكه قصد اهانت و ملامت داشته باشند، او را بدين نام مي خواندند. لفظ سوفسطايي، به مفهوم امروزي آن، در اغلب موارد سقراط را شامل ميشود: در بازي با الفاظ و طفره زدن استاد بود; حيله‌هاي جدل را خوب ميشناخت; معاني و مفاهيم كلمات را زيركانه تغيير ميداد; موضوع بحث را در تشبيهات و استعارات نامتناسب غرقه مي ساخت; چون شاگردان مدارس، زبان بازي ميكرد; دو پهلو سخن ميگفت; و دليرانه الفاظ پوچ و بيهوده بر زبان ميراند. مردم آتن از اينكه به او شوكران نوشانيدند معذورند; زيرا هيچ طاعوني چون منطق هوشياري كه بر قدرت خويش آگاه باشد، خطرناك نيست. سقراط از چهار جهت با سوفسطاييان اختلاف داشت: از علم بلاغت رويگردان بود، به تقويت مباني اخلاقي شوق داشت، مي گفت كه فقط بررسي عقايد را به مردمان ميآموزد، و در ازاي تعليمات خود مزدي دريافت نميكرد هر چند كه گويا گاه گاه از كمك دوستان دولتمند خويش برخوردار ميشده است. علي رغم همه خطاها و نقايص آزاربخش وي، شاگردانش بدو محبت بسيار داشتند. او خود به يكي از آنان ميگويد: ((شايد از آنجا كه در ميان ما به دوستي مشترك رغبت هست، من ميتوانم شما را در كسب شرافت و فضيلت ياري كنم. زيرا كه من هر گاه نسبت به كساني محبتي در خويش احساس كنم، خود را با شور و شوق صميمانه فدا ميكنم و همه نيروي فكر و روح خويش را به كار ميدارم تا آنان را دوست بدارم، و در مقابل دوستم بدارند; از دوري آنان غمگين شوم، و از دوريم غمگين شوند; مشتاق صحبت آنان باشم، و مشتاق صحبتم باشند.)) از نمايشنامه ابرها، اثر آريستوفان، چنين برمي آيد كه شاگردان سقراط در محلي معين مدرسهاي تشكيل ميداده اند. گزنوفون نيز در بخشي از كتاب خويش اين نكته را تاييد ميكند. در شرح احوال سقراط، معمولا چنين گويند كه وي در هر كجا شاگرد يا مستمعي مي يافته، به تعليم ميپرداخته است. اما پيروان او را هيچ عقيده خاص و مشتركي به هم پيوند نميداد. و چنان از يكديگر جدا بودند كه هر يك از ايشان پيشواي يكي از مكاتب گوناگون فلسفه يونان گشت و عقيدهاي سخت جدا از ديگران در پيش گرفت افلاطونيان، كلبيان، رواقيان، اپيكوريان، شكاكان، همه از اينجا سرچشمه گرفتند. آنتيستنس مغرور و فروتن، كه سادگي زندگي و كم نيازي را از استاد فرا گرفت، مكتب كلبي را بنياد نهاد. شايد وي در آن هنگام حضور داشت كه سقراط به آنتيفون ميگفت: ((گويا تو گمان ميكني كه سعادت در تجمل و اسراف است. اما من بر آنم كه بينياز بودن همچون خدا بودن است، و هر چه از مقدار حوايج بيشتر كاسته شود، به مقام خدايان بيشتر نزديكي حاصل ميشود.)) آريستيپوس كه به پيروي از سقراط لذت را خير ميدانست، عقيده خويش را در كورنه ترويج كرد. بعدها نيز اپيكور در آتن به تبليغ پرداخت. ائوكليدس مگارايي به جدل سقراطي حدت بخشيد و فلسفه شكاكي را، كه منكر هر گونه معرفت حقيقي بود، از آن پديد آورد. فايدو، جوان زيبارويي كه به بردگي افتاده و كريتون به درخواست سقراط وي را باز خريده بود، نيز از فيلسوفان به شمار ميرفت.

سقراط به اين جوان دلبستگي خاص داشت و ((او را فيلسوف كرده بود.)) گزنوفون بي آرام فلسفه را رها كرده و به سربازي پرداخته بود، اما بدرستي ميدانست كه ((هيچ چيز سودمندتر از آن نيست كه آدمي، در هر جا و هر مورد، مصاحب سقراط باشد و با وي سخن گويد.)) ذهن توانا و تخيل زنده افلاطون چنان از استاد فرزانه تاثير پذيرفته بود كه افكار هردوشان در تاريخ فلسفه جهان جاودانه به هم درآميخت.

كريتون دولتمند ((به سقراط مهر فراوان داشت، و همواره مراقب بود كه همه حوايج او را برآورده كند.)) آلكيبيادس گستاخ و پرتهور، كه گناهانش بعدها به اعتبار سقراط زيان رسانيد و وي را در خطر افكند، در اين هنگام، با سهل انگاري خاص، استاد خويش را دوست ميداشت و مي گفت:

سخن هيچ كس، حتي شايسته ترين خطيبان، اگر با سخن تو قياس شود، در ما هيچ تاثير نميكند. در حالي كه گفتار تو اي سقراط، حتي اگر از زبان ديگران هم باشد و بدرستي نقل نشود، باز هر مرد و هر زن و هر كودكي را در شگفت خواهد آورد و روحها را تسخير خواهد كرد. ... ميدانم كه اگر گوش خود را نبسته بودم و از جادوي سخن اين سخنور افسونگر نگريخته بودم، او مرا اسير خود ميداشت تا در پيش پايش پير شوم. ... من اين درد عظيم درد فلسفه را، كه در پاكي و صفاي دوران جواني از دندان مار سوزندهتر است، در روح و قلب خويش احساس كرده ام. ... تو اي فايدروس، اي آگاتون، اي اروكسيماخوس، اي پاوسانياس، اي آريستودموس، و اي آريستوفان، همه شما حاجت نيست كه خود سقراط را نيز بگويم آري، همه شما اين شور و شوق و جنون را براي فلسفه داشته ايد. كريتياس، رهبر جبهه اوليگارشيك، از طعنه‌هايي كه سقراط به دموكراسي ميزد حظ ميبرد. وي نمايشنامه اي نوشت و در آن گفت كه خدايان را سياستمداران هوشيار اختراع كرده اند تا چون عسسان موجب هراس مردم شوند و آنان را به سوي تقوا و ادب برانند. اين نمايشنامه نيز يكي از عواملي بود كه موجب محكوميت سقراط شد. فرزند آنوتوس نيز يكي ديگر از پيروان سقراط بود كه استماع سخنان استاد را بر چرم فروشي، كه پيشهاش بود، رجحان مينهاد. پدر وي، آنوتوس، كه از رهبران جبهه دموكراتيك بود، شكوه مي كرد كه سقراط با عقايد شكاكانه خود عقل فرزند وي را فاسد ساخته و او را نسبت به پدر و مادر و خدايان بي اعتنا و گستاخ گردانيده است گذشته از اين، آنوتوس از طعنه‌ها و انتقاداتي كه سقراط به دموكراسي وارد  مي ساخت آزرده خاطر بود. وي ميگفت ((اي سقراط، گمان من آن است كه تو براي بد گفتن از ديگران سخت آمادهاي. پند مرا بپذير و جانب احتياط را نگاه دار; زيرا هيچ شهري نيست كه در آن آسيب رسانيدن از نيكي كردن آسانتر نباشد، و آتن نيز بي ژگمان چنين است.)) آنوتوس در انتظار فرصت بود.

3- فلسفه سقراط

در پشت روش سقراط فلسفه اي بود پر از گريز و طفره و تجاهل، مقدماتي و بي نظم، اما چنان واقعي كه فيلسوف عملا براي آن از جان خود گذشت. در نظر اول،چنين به نظر ميرسد كه سقراط فلسفه اي ندارد; سبب اصلي اين امر آن است كه وي نظريه نسبي بودن معرفت را از پروتاگوراس پذيرفته بود، در هيچ مورد جزما و قطعا حكمي نمي كرد، و تنها چيزي كه بر آن يقين داشت جهل خودش بود. وي، گرچه به بيديني محكوم شد، دست كم خدايان را با زبان ستايش مي كرد، در مراسم مذهبي شهر شركت مي جست، و هرگز كسي از او سخن كفرآميز نشنيد. سقراط مي گفت كه در همه تصميمات منفي مهم خويش از هاتفي دروني و قلبي، كه يكي از آيات آسماني است، تبعيت ميكند. شايد اين سخن نيز يكي از تجاهلات و طنزهاي سقراطي باشد; و اگر چنين بوده، سقراط در حفظ و تثبيت آن توفيق كامل يافته است.

اين، يكي از موارد بسياري است كه وي به غيبگويي كاهنان و عالم رويا تشبث جسته و آن را الهام و پيام خدايي دانسته است. او ميگفت كه نظم و نسق جهان، و طرح و نقشه آن، واضح تر از آن است كه بتوان عالم وجود را ساخته تصادف و معلول علتي غيرعاقل دانست. سقراط درباره حيات ابدي سخن قاطع نمي گويد; در رساله فيدون سخت بدان اعتقاد مي ورزد، ولي در دفاعيه خويش چنين بيان ميدارد: ((اگر قرار بر آن باشد كه من خود را فرزانه تر از ديگران بدانم، تنها از آن روست كه هرگز گمان نداشته ام كه از جهان آخرت باخبرم و ميدانم كه از آن هيچ خبر ندارم.)) در رساله كراتولوس نيز، بر همين وجه، درباره وجود خدايان اظهار بي خبري ميكند و مي گويد: ((از خدايان ما هيچ نمي دانيم.)) وي به پيروان خويش همواره اندرز ميداد كه در اين گونه مسائل بحث نكنند و، چون كنفوسيوس، از آنان مي پرسيد كه آيا امور بشري را چنانكه بايد دريافته ايد كه اكنون به حل مشكلات آسماني پرداخته ايد سقراط بر آن بود كه برترين كاري كه در اين جهان از ما ساخته است آن است كه به جهل خويش اعتراف كنيم و تابع غيبگوي دلفي شويم; در پاسخ كساني كه از وي مي پرسند خدايان را چگونه عبادت كنيم، ميگويد: ((بدان طريق كه قانون كشورتان حكم ميكند.)) سقراط در مورد علوم طبيعي شكاك تر از اين بود، و مي گفت كه تحصيل اين علوم بايد تنها تا حدي باشد كه ما را در زندگاني رهبري كند. بيش از آن حد، مايه پريشاني فكر و گمراهي عقل خواهد بود; هر رازي كه گشوده گشت، رازي ژرفتر پديد ميآرد. سقراط، هنگامي كه جوان بود، نزد آرخلائوس به تحصيل علوم طبيعي پرداخت. و چون مردي كامل شد، آن را به عنوان اسطورهاي كم و بيش قابل تحسين ترك گفت.

از حقايق و اصول روي برتافت و به ارزشها و غايتها توجه نمود. گزنوفون گويد:

((سقراط هميشه از امور بشري بحث ميكرد.)) سوفسطاييان نيز از علوم طبيعيد به سوي امور انساني ((روي كردند)) و به تحقيق در احساس و ادراك معرفت پرداختند، اما سقراط بيشتر در اين مسائل فرو رفت و اخلاق و مقاصد انسان را مورد مطالعه قرار داد. ((اي ائوتودموس، آيا هرگز به معبد دلفي رفتهاي)) ((آري، دوبار.)) - ((و آيا ديدهاي كه بر ديوار آن نوشته شده است خود را بشناس)) - ((آري، ديدهام.)) ((و آيا در آن تامل كرده، و كوشيدهاي كه خود را بيازمايي و بر چگونگي اخلاق و خصايل خويش آگاه شوي)) از اين روي، فلسفه در نظر سقراط نه خداشناسي بود، نه ماورا الطبيعه، و نه تحقيق در طبيعت. او فقط علم اخلاق و سياست را فلسفه مي دانست، و منطق را نيز مقدمه و وسيله آن مي شمرد. سقراط در اواخر عصر سوفسطاييان به وجود آمده بود، و دريافته بود كه اين گروه وضعي بسخطير در تاريخ فرهنگ جهان پديد آورده اند، زيرا اساس ماوراي طبيعي اخلاقيات را سست و متزلزل ساخته اند. سقراط، به عوض آنكه بيمناكانه به سوي عقايد باستاني موجود روي كند، گامي به پيش گذارد و عميق ترين مسئلهاي را كه در علم اخلاق مطرح ميشود به ميان نهاد: آيا ميتوان علم اخلاق را براساس طبيعت مبتني دانست و اگر به ماوراالطبيعه اعتقادي نباشد، آيا اخلاق وجود تواند داشت آيا فلسفه، كه با آزادي فكري كه آورده است تمدن بشري را به زوال تهديد ميكند، خواهد توانست با وضع قوانين اخلاقي موثر و غير مذهبي بشريت را از نابودي نجات بخشد سقراط در رساله ائوتوفرون ميگويد: ((خوبي نه از آن روي خوب است كه خدايان آن را پسنديدهاند، بلكه چون خود خوب بوده، خدايان را خوش آمده است.)) اين سخن، فلسفه را به انقلاب برمي انگيزد. مفهوم خوبي براي او از خداشناسي سخت جداست، و به حدي زميني است كه با سودمند بودن يكي است. سقراط خوبي را امري كلي و مجرد نميداند، بلكه براي آن مقاصدي خاص و عملي در نظر دارد و معتقد است كه خوب آن است كه براي ((امر خاصي خوب باشد.)) در نظر او، خوبي و زيبايي دو صورتند از سودمند بودن و فايده انساني داشتن; حتي يك سبد سرگين، اگر چنانكه بايد با مقصود متناسب باشد، زيبا خواهد بود. از اين روي (به عقيده سقراط) هيچ چيز چون دانش و معرفت سودمند نيست. دانش عاليترين فضيلت است، و جهل رذيلت محض گرچه در اينجا ((فضيلت)) به معني برتري و علو است، نه پاكي و تقوا. بدون دانش شايسته، عمل درست ميسر نيست; و با دانش كامل، مردم جز كار درست هيچ نتوانند كرد. كسي به كاري كه بداند خطاست دست نخواهد زد يعني كار خطا با عقل سازگار نيست و زيانش به خطاكار ميرسد. عاليترين خير، سعادت است; و بهترين وسيله درك سعادت، دانش وذكا. سقراط مي گويد: اگر دانش و معرفت برترين فضيلت باشد، ناچار آريستوكراسي (حكومت اشراف) بهترين نوع حكومت خواهد بود، و دموكراسي هيچ معنايي نخواهد داشت. گزنوفون از قول سقراط ميگويد: ((برگزيدن حكام به حكم قرعه كاري است بس سخيف و نامعقول. چه حتي تصور آن را هم نمي توان كرد كه سكاندار، بنا، ني نواز، و يا پيشهور ديگري را با قرعه معين كنند; حال آنكه ناشايستگي اين گونه كسان بسيار كم زيانتر است از بي كفايتي آناني كه حكومت و دستگاه اداره كشور را مختل مي سازند. سقراط ستيزه جويي مردم آتن را مذمت ميكند، بر حسد پرهياهويي كه به يكديگر ميورزند عيب ميگيرد، و خصومت احزاب و منازعات كينه توزانه آنها را قبيح ميشمرد. وي ميگويد: ((بيم آن دارم از اين جهات بليهاي بر كشور وارد شود كه از حدود توانايي و طاقتش افزون باشد.)) سقراط نجات آتن را تنها در آن مي دانست كه دانش و كفايت بر آن حكومت كند. و راه وصول به اين مقصود قرعه كشي  نمي توانست بود، زيرا صلاحيت و شايستگي سكانداران، نوازندگان، پزشكان، و درودگران نيز بدين طريق معين نميگرديد. همچنين زور و ثروت نيز نبايد كسي را به مقام و منصبي برساند.

در نظر او، سلطنت استبدادي و حكومت توانگران نيز چون دموكراسي مذموم است; و تنها نظام پسنديده و معقول، نظام آريستوكراسي است كه در آن مقامات و مناصب دولتي تنها به كساني ميرسد كه شايستگي فكري و عقلي دارند و در اين كار تعليم و ورزيدگي يافتهاند. سقراط، علي رغم انتقاداتي كه بر دموكراسي آتن وارد مي ساخت، به منافع و مزاياي آن معترف بود، و آزادي و فرصتهايي را كه در آن نصيبش شده بود قدر ميشناخت. وي به برخي از پيروان خود كه ميخواستند ((بازگشت به طبيعت)) را تبليغ كنند ميخنديد; و نسبت به آنتيستنس و كلبيون همان وضعي را به خود گرفت كه ولتر در مقابل روسو داشت يعني ميگفت كه تمدن، با همه عيبهايش، ارزش بسيار دارد، و نبايد آن را ترك گفت و سادگي ابتدايي را برگزيد. با وجود اين، اكثريت مردم آتن به سقراط بدگمان بودند. دينداران وي را خطرناكترين سوفسطاييان مي شمردند، زيرا از همه جشن و سورهاي مذهبي برخوردار ميشد، اما دين كهن را منكر بود; ميخواست كه هر قانوني را بدقت با معيار عقل بسنجد; سرچشمه اخلاقيات را وجدان افراد ميدانست، نه خير و منفعت اجتماع يا اوامر تغييرناپذير آسماني; و پايان كار وي به شكاكيتي انجاميد كه عقل را پريشان مي ساخت و با هيچ رسم و عادت و عقيدهاي سازگاري نداشت. كساني چون آريستوفان، كه ستايشگر روزگاران گذشته بودند، بي ديني مردم، گستاخي جوانان نسبت به پيران، فرديت نامنظمي كه حيات آتن را به تباهي ميكشيد، و انحطاط اخلاقي روشنفكران را حاصل رفتار و سخنان سقراط و پروتاگوراس و اوريپيد مي دانستند. گرچه سقراط خود به حزب اوليگارشي نپيوست و از تاييد آن امتناع ورزيد، اغلب دوستان و شاگردانش از رهبران آن حزب بودند. هنگامي كه يكي از آنان، به نام كريتياس، اوليگارشيها را در انقلابي وحشتناك و بيرحمانه رهبري ميكرد، دموكراتهايي چون آنوتوس و ملتوس، سقراط را محرك فكري اين جنبش ارتجاعي معرفي كردند و بر آن شدند كه وي را از آتن اخراج كنند. دموكراتها در مقصود خويش پيروز شدند، لكن نتوانستند تاثير عظيم او را از ميان ببرند. روش جدلي سقراط، كه خود آن را از زنون اخذ كرده بود، پس از وي به افلاطون، و از افلاطون به ارسطو رسيد و ارسطو منطق كامل خويش را، كه نوزده قرن بدون تغيير بر جاي بود، از آن پديد آورد. تاثير افكار سقراط در علوم طبيعي و تجربي زيانبخش بود، زيرا شاگردانش از تحقيقات طبيعي روي برتافتند، و نظريه وي درباره طرح خارجي و عيني جهان شوق تحليل علمي در كسي برنمي انگيخت. اصول اخلاقي سقراط، كه بر مباني فردي و ذهني قرار داشت، شايد در انحلال اخلاقيات مردم آتن بي تاثير نبود; ولي مقام وجدان را بالاتر از قانون دانستن عقيدهاي بود كه از اينجا در مذهب مسيح راه يافت. عقايد سقراط از طريق شاگردانش به دوره بعد انتقال يافت و مايه اصلي فلسفه‌هاي دو قرن آينده را فراهم آورد. اما نيرومندترين عنصر تاثيرات وي چگونگي اخلاق و رفتار خودش بود. وي در شمار شهدا و قديسان تاريخ يونان درآمد، و هر نسلي كه ميخواست نمونه كامل ساده زيستن و دليرانه انديشيدن را بيابد به گذشته باز ميگشت و كمال مطلوب خويش را در سقراط ميديد. گزنوفون ميگفت:

((هر زمان كه درباره خرد آدمي و شرافت خلق و سرشت وي مي انديشم، ميبينم كه از ياد بردن سقراط هرگز در حدود توانايي من نيست; و چون او را به ياد ميآورم، از ستايش وي خودداري نمي توانم كرد; و اگر در ميان جويندگان فضيلت كسي راهنمايي كاملتر از سقراط يافته باشد، من آن كس را شايسته آن ميدانم كه سعادت مندترين مردمان خوانده شود.))

ر پريكلس، از لحاظ تنوع و بي نظمي افكار و از لحاظ مخالفتهايي كه با جميع موازين و سنن قديم پديد آمده بود، به دوران ما شباهت بسيار دارد; ولي از نظر كثرت و اعتلاي آراي فلسفي، يا از نظر قدرت و حرارتي كه در مباحثات فلسفي به كار ج1-1-هنديان مدتها قبل به اين مسئله پرداخته بودند، وتا پايان بر همين عقيده پارمنيدسي  يچ  بدان پايه باقي ماندند. شايد انكار عالم محسوس در اوپانيشادها از طريق يونيا يا به وسيله فيثاغورس در افكار پارمنيدس اثر كرده است.

2- اين نظر، تخيل آدمي را آشفته ميسازد; ولي، بنابر عقيده پارمنيدسي، ما مثلا ميز را ساكن ميدانيم، در صورتي كه آن (از قراري كه ميگويند) از الكترونهايي تشكيل شده است كه به نحوي دوار انگيز در حركتند. پارمنيدس جهان را چنان ميديد كه ما ميز را ميبينيم; و الكترونها بايد ميز را چنان ببينند كه ما جهان را.

3- بحث در اين مسائل از افلاطون تا برتراند راسل كشيده شده، و شايد تا زماني كه آدميان الفاظ را با واقعيات اشتباه ميكنند نيز ادامه يابد. از فرضهايي كه اعتبار اين معماها را زايل ميكنند، يكي آن است كه بينهايت، خود، واقعيتي است، نه كلمهاي كه

تنها بر عجز عقل در ادراك غايت مطلق دلالت كند; و ديگر آنكه زمان و مكان و حركت واقعياتي هستند غير متصل، يعني از نقاط و اجزاي مجزا تشكيل شدهاند.

4- از گفته‌هاي اوست: براي مرد خردمند و نيك، همه جاي جهان وطن است.

5- فرمانده نظامي يونان در قرن پنجم ق‌م. م.

6- لوكرتيوس گويد: ((ذيمقراطيس بزرگ به يك نوع توازي جسمي و روحي معتقد بوده و گفته است كه اتمهاي روحي و اتمهاي جسمي، دو به دو، يك در ميان، پهلوي هم قرار گرفته، و بدين ترتيب قسمتهاي مختلف كالبد را به يكديگر ربط داده اند.

7- جشني كه به افتخار دمتر، الاهه حاصلخيزي و باروري، هر ساله حدود ماه اكتبربرپا ميشد. م.

8- سخني كه افلاطون در رساله ((مهماني)) از قول آريستوفان ميگويد، شايد از اينجا اخذ شده باشد.

9- شايد وي از 451 تا 454، و نيز در 432 و 422 و 415 به آتن آمده باشد.

10- جان لاك (1632 - 1704)، فيلسوف بزرگ انگليسي و يكي از افراد صاحبنظر قرون جديد، كه هنوز هم تاثيرش در افكار مردم مغرب زمين نمايان است. م.

11- اين قضيه‌ها، كه هدفشان بي اعتبار ساختن فلسفه ماوراي حسي پارمنيدس بود، ميگفتند: 1- بيرون از دايره حواس ما چيزي وجود ندارد; 2- اگر چيزي بيرون از قلمرو حواس ما باشد، شناختنش ممكن نيست; 3- اگر چيزي بيرون از حيطه حواس

شناخته شود، انتقال اين شناسايي به ديگران ممكن نيست، زيرا كه تنها وسيله ارتباط ما با ديگران حواس ماست.

12- در كتاب سوم ((يادداشتها))، سخناني از قول سقراط درباره شيوه‌ها و تدابير جنگ گفته شده است.

13- موجودات افسانهاي كه سرشان چون سر انسان و بدنشان شبيه بز بود. م.

14- گزنوفون از قول سقراط گويد: ((اما درباره باده نوشي; راي من آن است كه شراب براستي روح را شاداب ميسازد و غمها را از ياد ميبرد. ... اما گمان داريم كه بدن آدميان نيز چون جسم نباتات باشد; اگر خداوند نباتات را در آب غرقه و غوطهور سازد، از پاي ميافتند و نسيم از ميانشان نميگذرد. ولي هنگامي كه به اندازه حاجت خود آب بنوشند، رشد ميكنند و بلند ميشوند و بار ميدهند.))

15- anthropobiotosoubiosanexetastosDeافلاطون دفاعيه 37.

======================================
منبع: http://hosc.blogfa.com/post-142.aspx